شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم - محمد سلمانی


من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم

سر نمی پیچید اگر یک روز سر می خواستم

 

اهل عشق و عاشقی اهل تمنّا اهل درد

این چنین دیوانه ای را همسفر می خواستم

 

می نشستم روبه رویش، روبه رویم می نشست

لحظه های عاشقی از او نظر می خواستم

 

او قدح در دست و من جامِ تمنّایم به کف

هرچه او می داد من هم بیشتر می خواستم

 

من کجا در می زدن سودای خیامی کجا

من پیِ جامی دگر جامی دگر می خواستم

 

هر زمان هرجا که می افتادم از مستی به خاک

تکیه می کردم به مِی از خاک بر می خاستم

 

بارها فرموده: روزی خواستی از من بخواه

من تورا می خواستم روزی اگر می خواستم

 

گوشه ای دنج و تو و یک جام مِی قدری گناه

از خدا چیز زیادی را مگر می خواستم؟

 

محمد سلمانی


من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم - محمد سلمانی


من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم

سر نمی پیچید اگر یک روز سر می خواستم


اهل عشق و عاشقی اهل تمنّا اهل درد

این چنین دیوانه ای را همسفر می خواستم


می نشستم روبه رویش، روبه رویم می نشست

لحظه های عاشقی از او نظر می خواستم


او قدح در دست و من جامِ تمنّایم به کف

هرچه او می داد من هم بیشتر می خواستم


من کجا در می زدن سودای خیامی کجا

من پیِ جامی دگر جامی دگر می خواستم


هر زمان هرجا که می افتادم از مستی به خاک

تکیه می کردم به مِی از خاک بر می خاستم


بارها فرموده: روزی خواستی از من بخواه

من تورا می خواستم روزی اگر می خواستم


گوشه ای دنج و تو و یک جام مِی قدری گناه

از خدا چیز زیادی را مگر می خواستم؟


 محمد سلمانی


این روزها سخاوت باد صبا کم است - محمد سلمانی


این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است

 

اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است

 

من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال

احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است

 

اقرار می کنم که در اینجا بدون تو

حتی برای آه کشیدن هوا کم است

 

دل در جواب زمزمه های بمان من

می گفت می روم که در این سینه جا کم است

 

غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را

حس می کنم برای دلم یک خدا کم است

 

 

محمد سلمانی


زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم - محمد سلمانی


زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم

هرچه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم

 

تا نیفتد از قلم، هیچ‌یک در این میان

روی ساقه‌هایشان، ضربدر گذاشتیم

 

از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر

بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم

 

جابه‌جا گماردیم، چشم‌های تیز را

تا تلاش سرو را بی‌ثمر گذاشتیم

 

کارِمان تمام شد، باغ قتل‌عام شد

صاحبانِ باغ را، پشتِ در گذاشتیم

 

سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم

باغِ گُر گرفته را، شعله‌ور گذاشتیم

 

روزِ اوّلِ بهار، سفره‌یی گشوده شد

جایِ هفت‌سین‌مان، هفت سر گذاشتیم

 

در بیان شاعری، حرف اعتراض بود

هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟

 

این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود

چندمین بهار را پشت سر گذاشتیم؟

 

محمد سلمانی


چه وقت گل کند آیا شکوفه های تنت - محمد سلمانی


چه وقت گل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

 

چگونه صبر کنم که باز برچینم

شکوفه غزل از گیسوان پر شکنت

 

غمی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

 

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

ببر مرا به تماشای باغ نسترنت

 

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگر دقیق ببینند از نگاه منت

 

چگونه با تو بجوشم؟چونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

 

محمد سلمانی


وقتی که حکمران چمن باد می شود - محمد سلمانی


وقتی که حکمران چمن باد می شود

اول تبر حواله ی شمشاد می شود

 

دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی؟

در گلشنی که قبله نما باد می شود

 

بلبل خموش ، غنچه گرفتار ، گل ملول

یعنی چمن مدینه ی بیداد می شود

 

جایی که سنگ زمزمه ی عشق سر دهد

آنجاست تیشه قاتل فرهاد می شود

 

یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست

در گیر و دار حادثه جلاد می شود

 

راز قبیله را بفروشد به ارزنی

صیدی که سرسپرده ی صیاد می شود

 

زخمی که اعتماد ز نیرنگ می خورد

هر روز هر چه می گذرد حاد می شود

 

ساقی ! بریز باده ، مخور غم ، که پیر گفت

روزی بنای میکده آباد می شود

 

محمد سلمانی



اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است - محمد سلمانی


اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

 

بر آن سریم کزین قصه دست برداریم

مگر عزیز من! این عشق دست بردار است ؟

 

کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند

که از تو از تو بریدن چقدر دشوار است

 

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم

نمیشود بخدا پای عشق در کار است

 

تو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تو را شاعری خریدار است

 

در آستانه رفتن، در امتداد غروب

دعای من به تو تنها خدانگهدار است.

 

کسی پس از تو خودش را دار خواهد زد

که در گزینش این انتخاب ناچار است

 

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایی که زیر آوار است

 

 

محمد سلمانی


بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست - محمد سلمانی


بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 

 

محمد سلمانی



آسمان آبی عرفان من چشمان توست - محمد سلمانی


آسمان آبی عرفان من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

 

در حضور چشمهایت عشق معنا میشود

اولین درس دبیرستان من چشمان توست

 

در بیابانی که خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

 

در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

 

من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

 

باز می پرسی که دردت چیست؟بنشین گوش کن

درد من ،این درد بی درمان من چشمان توست


محمد سلمانی