شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم


آیداى خوب نازنینم!

مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.

زندگى مجال نمى دهد: غم نان!

با وجود این، خودت بهتر مى دانى:

نفسى که مى کشم تو هستى؛

خونى که در رگ هایم مى دود و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.

امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم و فردا بیشتر از امروز.

و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.

(٢٣ شهریور ٤٣)

 

 

از نامه های  احمد شاملو   به آیدا

دفتر: مثل خون در رگ هاى من

کسی که در حضور تو غـزل ارائه می کند - کاظم بهمنی


کسی که در حضور تو غـزل ارائه می کند

حـرف نمی زند تو را ،عمل ارائه می کند



فقـط برای کام خود لـب تو را نمی گزم

کسی که شهد می خورد عسل ارائه میکند



نشسته بین دفترم نگاه ِ لــــرزه افـکنت

و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه میکند



به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت

به خاطر ِ معـــاد تـو اجـــل ارائه می کند



« رفــاه ِ » دست های تو شنیده ام به تازگی

برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه میکند 


بگو به کعبه از سحر درون صـــف بایستد

ظهــر ، قریش ِ طبع من هُبَل ارائه میکند



ظهــر ، کیس ِ دینی و مـن و تـو و معـلمی

که هی برای بـــودنت عـلل ارائه می کند!


و غیبتی که می زند برای آن کسی ست که

نشسته در حضــــور تو غزل ارائه می کند!
  

کاظم بهمنی  


به جای گندم از امروز، سیب می کِشمت - اصغر معاذی


به جای گندم از امروز، سیب می کِشمت

هــــــــــزار مرتبه آدم- فریب مــی کشمت


نه آنقدر کـــــه به دوزخ کشـــــانی ام این بار

به رغـــم وسوسه هایت نجیب می کشمت


پـــر از سکوت نیایش، پــر از شکــــوه دعا

وضو گرفته به امــــــن یجیب می کشمت


برای این که بدانی چه می کشم گــاهی

میان این همــه آدم، غـــــــریب می کشمت


و مثل پنجـــــــره هایـــی کـه رو به دیوارند

از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت


بایست! دار مسیحــــــم بـــه پـــا شود حـــــالا

شبی که بال گشـــــودی صلیب می کشمت


تــو شاعــــــرانه ترین هفت سین عمر منـــی

میان سفره فقط هفت سیب می کشمت!

 

اصغر معاذی


هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟ - کاظم بهمنی


هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

 

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟

از «آتنا» گفتن «عذابَ النّار» دیدی؟

 

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

 

آیا تو هم با چشم باز و خیس  از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

 

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیمار بودی مثل من ؟ ، بیمار دیدی؟

 

کاظم بهمنی


این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند


پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه!

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.

 

احمد شاملو

 

از مجموعه: آیدا، درخت خنجر و خاطره / شعر: شبانه

گواهی دهد چهرهٔ زرد من -


گواهی دهد چهرهٔ زرد من

که دردی بود بی‌دوا درد من

شدم خاک اگر از جفایش مباد

نشیند به دامان او گرد من

به گلزاری من ای صبا چون رسی

بگو با گل ناز پرورد من

که گر یک نظر روی من بنگری

ترحم کنی بر رخ زرد من

وگر یک نفس آه من بشنوی

جگر سوزدت از دم سرد من

 

هاتف اصفهانی


گریه جانسوز مرا ناله ز دنباله نگر - هاتف اصفهانی


گریه جانسوز مرا ناله ز دنباله نگر

نالهٔ بی گریه ببین گریهٔ بی ناله نگر

 

هاتف اصفهانی

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم! - غلامرضا طریقی


سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!
هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو
می آمدند ولی من نمی گزید ککم!

ولی تو آمدی و شور تازه آوردی
که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

کلک زدم که نیایی ولی ندانستم
که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

پری به پیله ام آوردی و من از آن روز
میان این همه گل با پر تو می پلکم!

بدون شبهه خدا آفرید کوتاهت
که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!



غلامرضا طریقی



گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست - کاظم بهمنی


گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست

همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست

 

این ستاره به همه راه نشان می داده ست

حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست

 

قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او

خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟!

 

بعد ِ من چند نفر کشته، خدا می داند

آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست

 

او که در آینه در حیرت ِ نیم خودش است

نیمه ی دیگر خود را چه بسا یادش نیست

 

صحبت از کوچکی حادثه شد، در واقع...

داشت می گفت مهم نیست مرا یادش نیست!

 

 

کاظم بهمنی


هر چه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد - فاضل نظری


هر چه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد

آه! تصویر تو هرگز به تو مانند نشد


گفتم از قصهء زلفت گرهی باز کنم

به پریشانی گیسوی تو سوگند نشد


خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند

تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد


من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد


دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند

بلکه چون بَرده مرا هم بفرونشد نشد


فاضل نظری 


کتاب همانند


فریاد زندگی


هیچ کجا، هیچ زمان،

فریاد زندگی

بی جواب نبوده است.

قلب خوب تو

جواب فریاد من است...

 


احمد شاملو


شعله انفس و آتش‌ زنه آفاق است - فاضل نظری


شعله انفس و آتش‌ زنه آفاق است

« غم » قرار دل پرمشغله عشاق است


جام « می‌ » نزد من آورد و بر آن بوسه زدم

آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است


بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم

لب  « ساقی » به دعاگویی من مشتاق است


بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام:

عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است


باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است

عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است


فاضل نظری 


کتاب اقلیت

قناعت

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا - سیمین بهبهانی


ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

شراب نور به رگ های شب دوید بیا

 

 ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

 

شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

 

 ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

 

 به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

بهوش باش که هنگام آن رسید بیا

 

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

 

 نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

 

امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی

مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

 

سیمین بهبهانی



ساده بیا - افشین یداللهی

ساده بیا دست منو بگیر و

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگی هات بمونی

 

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگی هات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدما

از این که پا به پات بیان خسته شن

 

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چند تا ترانه ست که کسی نخونده

 

دووم بیار، خسته نشو از سفر

تنهاییتم بذار رو دوشت ببر

ترانه باش اون ورِ آخر خط

به نقطه میرسی بیا سرِ خط

 

افشین یداللهی


رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است - عراقی


رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است

به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است

کرشمه‌ای بکند، صدهزار دل ببرد

ازین سبب دل عشاق در جهان تنگ است

اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا

بجای دل سر زلف نگار در چنگ است

از آن گهی که خراباتیی دلم بربود

مرا هوای خرابات و باده و چنگ است

بدین صفت که منم، از شراب عشق خراب

مرا چه جای کرامات و نام یا ننگ است؟

بیار ساقی، از آن می، که ساغر او را

ز عکس چهرهٔ تو هر زمان دگر رنگ است

بریز خون عراقی و آشتی وا کن

که آشتی بهمه حال بهتر از جنگ است

 

 

عراقی