شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست - فاضل نظری


نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست


تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست،مدت هاست


جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست


من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست


در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست


فاضل نظری


نیامد - رضا براهنی


شتاب کردم که آفتاب بیاید ... نیامد

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را

به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت

که آفتاب بیاید ... نیامد


به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم

که تا نوشته بخوانند

که آفتاب بیاید ... نیامد


چو گرگ زوزه کشیدم ،

چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم ،

شبانه روز دریدم ، دریدم

که آفتاب بیاید ... نیامد


چه عهدِ شومِ غریبی !

زمانه صاحبِ سگ ؛ من سگش

چو راندم از درِ خانه ،

ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم

که آفتاب بیاید ... نیامد


کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم

که آفتاب بیاید ... نیامد


اگرچه هق هقم از خواب ، خوابِ تلخ برآشفت

خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست ،

نه در حضور غریبه ،

نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید ... نیامد .



رضا براهنی


این، یک جنون منطقی ست که می خواهمت هنوز - افشین یدالهى


 این، یک جنون منطقی ست که می خواهمت هنوز

حسی به غیرِعاشقی ست که می خواهمت هنوز

 

شاید فریب آینه ست که تکرار می شود

این هم دروغ صادقی ست که می خواهمت هنوز

 

تا مرز لمس جسم توست حضور کویریت

حتما دلت شقایقی ست که می خواهمت هنوز

 

وقت گرفتن دلی ست که از من ربوده ای

شوق قصاص سارقی ست،که می خواهمت هنوز

 

هنگام انتخاب توست، اگر خواستی بمان

این آخرین دقایقی ست که می خواهمت هنوز

 

 

 

This is a logical madness I want you to do

It's a sensation that I want to still want

 

Maybe deceiving a mirror that repeats itself

This is an honest lie that I would like to still be

 

Up to the touch of your body is the presence of covirty

Surely you're a shaggy that you want still

 

It's time to take the reason you kidnapped me

The revenge of the retaliation is that which you want to still be

 

When you choose, stay tuned if you want

This is the last few minutes you want still...

 

 

افشین یدالهى

 

دکتر این بار برایم نَمِ باران بنویس - مهتاب یغما


دکتر این بار برایم نَمِ باران بنویس

دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس...


آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است

بره ی لعنتی ام عاشق گرگی شده است


سرد شد از تن من... دل به خیابان زد و رفت

گرگِ من بره نچنگیدهِ به باران زد و رفت


آه دکتر! لبِ او «صبر و ثباتم» می داد

دوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می داد!!


آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است

نفست همدم مردم شده باشد ، سخت است


دکتر این بار برایم نَمِ باران بنویس

دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس..


مهتاب یغما



چهل سالگی - یغما گلرویی


یکی از روزهای چهل سالگی ات

در میان گیر و دار زندگی ملال آورت

لابه لای البوم عکس هایت

عکس دختری مو مشکی را پیدا میکنی !


زندگی برای چند لحظه متوقف میشود

و قبض های برق و آب 

برایت بی اهمیت !

تازه میفهمی

20 سال پیش

چه بی رحمانه

اورا 

در هیاهوی زندگی جا گذاشتی !


یغما گلرویی


اشک ز دیده می رود - علیرضا کلیایی


 اشک ز دیده می رود

من به کجا روم بگو

چاره عاشقی بگو

تا نروم به سوی او

 

چاره ی عشق من کجا

هیچ مگو سکوت کن

دم مزن از نگار من

لب مگشا سکوت کن

 

علیرضا کلیایی

از زندگی از این همه تکرار خسته ام - محمد علی بهمنی


از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرِ آسمانم و آزرده ی زمین

امشب برای هرچه و هر کار خسته ام

 

دل خسته سویِ خانه تنِ خسته می کشم

وایا... از این حصارِ دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشیِ تقویمِ روی میز

از دنگ دنگِ ساعتِ دیوار خسته ام

 

از او که گفت: «یارِ تو هستم» ولی نبود

از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

 

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز

از حالِ من مپرس که بسیار خسته ام

 

 

 

I'm tired of all this repetition

I'm tired of the honey and the street

 

Sober and terrible earth

Tired of everything for tonight

 

Tired at the house, I get tired

Vaya ... I'm tired of this fence

 

I hate the curvature of the calendar on the table

I'm tired of dang dang wall clock

 

From him who said: "My friend," but he was not

I'm tired of my own sore

 

Confront yourself with your friend and get out of friends

I'm sorry to be very tired

 

محمد علی بهمنی


به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم - روزبه بمانی


به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم

ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم

من از نگاه کردنت پرستش و شناختم

خدا رو سجده میکنم ازین بتی که ساختم

به من بهانه ای بده که کم شه باورم به تو

به من که هرشب از خودم پناه میبرم به تو...

 

 

As wide as you

The torture's bed,

I make my world;

Look, out of your invade

Where I flee;

By your looking at me

I learned to worship;

By this idol, I made

I prostrate God;

Give me an excuse

That lessens my belief in you;

Me,

That out of myself, each night Take refuge in you...

 

روزبه بمانی


 

یکروز می آیی که من، دیگر دچارت نیستم - افشین یداللهی


یکروز می آیی که من، دیگر دچارت نیستم

از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم

 

یکروز می آیی که من،نه عقل دارم نه جنون

نه شک به چیزی،نه یقین،مست و خمارت نیستم

 

شب زنده داری می کنی، تا صبح زاری می کنی

تو بی قراری می کنی، من بی قرارت نیستم

 

پاییز تو سر میرسد، قدری زمستانی و بعد

گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم

 

زنگارها را شسته ام، دور از کدورت های دور

آیینه ای پیش توام، اما کنارت نیستم

 

دور دلم دیوار نیست، إنکار من دشوار نیست

اصلا "منی"در کار نیست،امنم حصارت نیستم

 

 

افشین یداللهی


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت - فریدون مشیری


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

چه شب ها ... چه شب ها ... که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بی کران های سرشار از نرگس ونسترن ، یاس ونسرین

ز بسیاری شوق وشادی نخفتیم

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

      چه مغرور بودم

                چه مغرور بودم

من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من وتو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم

من وتو ندانسته دانسته ، رفتیم ورفتیم ورفتیم ...

چنان شاد ، خوش ، گرم  ، پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم

دریغا

دریغا ندیدیم

که دستی در آن آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است !

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب وگل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست من کور بودم !

از آن روزها آه عمری گذشته است ...

من وتو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ...

ندانم کجایی ...

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم ...

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ...

پر از نور بودم ...

همه شوق بودی ...

همه شور بودم ...


فریدون مشیری