شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

گونه ی شب - مجید یغمایی


ای انگشت تو بر گونه ی شب ، جا مانده !

ردّ ِ پایت ، به تنِ شبنم تنها مانده !

 

بی تو شب قفل بزرگی ست به زندان زمان ،

ظُلُماتی ست که در حسرت فردا مانده !

 

ماه خوابیده در آغوش هیولای غروب ،

لای این پنجره تا صبح ، عَبث وا مانده !

 

بر تنِ کوچه ی بی رهگذر و تاریکی ،

باز باران شده و عطر مسیحا مانده !

 

اتفاقی که نیافتاده ، همان معجزه است !

نا امید از همه جا ، عشق چه تنها مانده !

 

و همان طفل یتیم است که مبهوت و غریب ،

وسط معرکه ی شورش و بلوا مانده !

 

مثل یک شهر به هم ریخته و سوخته ام ،

لشگری آمده و رفته و برجا مانده !

 

چشم هایی که در اشغال نگاهت بودند ،

مستقل از همه ی عالم و دنیا مانده !

 

ما بقی لاف بود ، قصه همین فاصله هاست !

داغِ پایانِ خوشش ، بر دلِ شب ها مانده !

 

 

مجید یغمایی