شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود - افشین یداللهی


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیز از آنسوی یقین، شاید کمی هم کیش تر

 

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

 

افشین یداللهی

برشی از کتاب گوزن سیاه سخن می گوید - جان ج نیهارت




گوزن سیاه نقل می کند:

دوست من، می‌خواهم برایت داستان زندگیم را بگویم، چون تو این طور می‌خواهی؛ اما اگر این فقط داستان زندگی من بود بی‌گمان برایت نمی‌گفتم؛ گیرم که مردی زمستان‌های بیش‌تری را پشت سر بگذراند، چندان که این زمستان‌ها چون برفی سنگین بالای او را کمان کنند، از این چه حاصل؟ خیلی‌ها این‌طور زندگی کرده‌اند و خیلی‌های دیگر هم این جور زندگی خواهند کرد، سرانجام علفی خواهند بود بر کوهی.

گاه آرزو می کنم - مارگوت بیکل


گاه آرزو می کنم

ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم

تا دست هایت را گرم کند

اشک هایت را بخشکاند

و خنده را به لبانت باز آرد

پرتو خورشیدی که

اعماق تاریک وجودت را روشن کند

روزت را غرقه ی نور کند

یخ پیرامونت را آب کند.

 

"مارگوت بیکل"

 

ترجمه: احمد شاملو