شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

تو خواهی رفت - حسین زحمتکش


تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟

 

 بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما

تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

 

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست

برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

 

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری

برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

 

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم

برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند

 

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت

به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

 

بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را

که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

 

حسین زحمتکش


آن بى گناهى ام که در آغوشِ آتشم - حسین زحمتکش


آن بى گناهى ام که در آغوشِ آتشم

سودابه ى غزل تویى و من سیاوَشم

 

بین بهشت و لمسِ تو، ترجیحِ من تویى

از دین خویش و بر تنِ تو، دست میکشم

 

اسلام و کفر، موى سیاه و سفیدِ توست

چون لفّ و نشر موى تو، هرشب مشوّشم

 

تو دست خطِ میرعمادى به کِلک و من

سنگ مزارى ام که به خطى مُنقّشم

 

با وصفِ من شکوه تو محدود میشود

اى بى کران ببخش، که من تیر آرشم




 

 حسین زحمتکش




او استکان چایی خود را نخورد و رفت - حسین زحمتکش

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

 

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

 

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

 

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

 

یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 


حسین زحمتکش



رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است - حسین زحمتکش

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

 

حسین زحمتکش


غزل سرودم و گفتی که شاعران آری ! - حسین زحمتکش

غزل سرودم و گفتی که شاعران آری    !

بگو بگو تو به من هر چه در دلت داری

 

بخاطر تو به سیگار لب زدم گفتی

بدم می آید از این شاعران سیگاری

 

چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو

چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری!

 

ولی دوباره برایت غزل سرودم من

ولی دوباره بر آن وزن های تکراری

 

مفاعلن...فعلاتن...مفاعلن... گریه

مفاعلن...فعلاتن...مفاعلن.. زاری

 

 

حسین زحمتکش


گـــرگم و دربــــه در خصــــــلت حیـــوانی خویش - حسین زحمتکش


گـــرگم و دربــــه در خصــــــلت حیـــوانی خویش

ضــــرر اندوختـــم از این همه "چوپـــانی" خویش

  

تا نفهمنــــد "خــــلایق" کـــــه چه در "سر" دارم

 سالیــانی زده ام "مُهــر" به "پیشـــانی" خویش!

 

منــــم آن ارگ! کـــــه از خــــواب غــرور آمیزش

 چشم واکـــرده "سحــــرگاه" به ویـرانی خویش

  

رد شـــــدی از بغـــــل مسجــــــد و حـــالا باید...

 یا بچسبیــم به "تـــو" یا به "مسلمــانی" خویش

  

گاه دیــــــن باعث دل "سنــــگی" ما آدم هاست

 "حاجیـــــان" رحـــــم ندارند به "قـربانی" خویش

 

 توبه گیریم که بازست درش! سـودش چیست؟!

من که اقــــــرار ندارم به پشیمــــــانی خویش!

 

مُهـــــر را پس بـــــده ای شیــخ کـه من بگذارم

سر بی حوصـــله بر نقطـــــه ی پایــانـــی خویش

 

حسین زحمتکش


نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو - حسین زحمتکش

نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو

فرش تبریز دلم را بتکانی بانو

بگذار از همه آنچه که گفتن دارد

چند سطری بنویسم که بدانی بانو ...

 

آن که از ثانیه ها ساده گذر کرد منم

آن که با قافیه ها میل خطر کرد منم

آن که با هرچه بجز عشق من آمیخت، تویی

آن که با  "بی همگان ..." بی تو به سر کرد منم

 

منم آن کس که برای تو غزل گفت ... و تو ...

مژه ام جای قدمهای تو را رُفت ... و تو ...

منم آنکس که به عشق لب گیلاسی تو

هی غزل گفت و غزل گفت و غزل گفت ... و تو ...

 

و تو این خاطره ها را که نخواهی فهمید

گریه پنجره ها را که نخواهی فهمید

تو که یک عمر به هرکس که شده دل دادی

معنی دلهره ها را که نخواهی فهمید

 

تو اگر چیزی از این عشق سرت می شد که ...

حرف من وارد آن گوش کرت می شد که ...

می شد اینطور نباشد تو اگر یک لحظه

باورت میشد اگر همسفرت می شد که ...

 

باز هم حرف اضافی زده ام ، بانو ... نه ؟

باز ، شد باز در غمکده ام بانو ... نه ؟

 "هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد"

باز بی موقع به حرف آمده ام بانو ... نه ؟

 

نامه دادم ولی انگار خرابش کردم ...

دل به من دادی و انگار کبابش کردم

ابر بارید و کویر عطشم دریا شد

من به دستان خودم باز سرابش کردم ...

 

 

حسین زحمتکش


 

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را - حسین زحمتکش

چه فرقی می کند دنیا تو را پَر داده یا من را

جدایی حاصلش مرگ است،اگر از لاله لادن را....

 

کسی از دام چشم و موی توبیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را

 

تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

   که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را

 

منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند

نیاید دل سپرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

 

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی،آری

که پُلها خوب می فهمند معنای گذشتن را

 

حسین زحمتکش


گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد - حسین زحمتکش


گیرا تر از چشم تو هم درگیر خواهد شد

زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد

 

امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد

خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد

 

مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود

یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد

 

غره مشو این امپراطوری قدرت مند

با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد

 

دستی بجنبان تا که امروز تو زیبا ییست

دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد

 

حسین زحمتکش


انگار غزل آب نباتی شده باشد - حسین زحمتکش

انگار غزل آب نباتی شده باشد

وقتی که دو تا لب قر و قاطی شده باشد

 

لب های تو با طعم انار است و دو چشمت

شیری ست ...که کم کم شکلاتی شده باشد

 

این طور نگاهم نکن ، انگار ندیدی  !

شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد

 

من با تو خوشم با نمد بر سر دوشم

بگذار که  عالم کرواتی شده باشد

 

یک بار به من حق بده ، لب های کبودم

در لیقه ی موهات دواتی شده باشد

 

باید که غزل های مرا هم نشناسی !!

وقتی که غزل هم صلواتی شده باشد

 

حسین زحمتکش


کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟ - حسین زحمتکش

کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟

کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

 

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟

کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

 

تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد

تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من

 

برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا

کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟

 

مرا از"جمع" خاطرخواه ها"منها" کن ای "حوا"

تو را کافیست "آدم" هرچه بار آمد به غیر از من

 

حسین زحمتکش


به تو خو کرده ام - حسین زحمتکش


به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش

 

تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-

-درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

 

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

 

به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

 

گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

 

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

 

چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش...

 

حسین زحمتکش


با خنده کاشتی به دل خلق ، "کاش ها" - حسین زحمتکش

با خنده کاشتی به دل خلق ، "کاش ها"

با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها 

 

هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش

آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها

 

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

 

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟

دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!

 

از بس به ماه چشم تو پر میکشم? شبی

آخر پلنگ می شوم از این تلاشها!

 

 

حسین زحمتکش