شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

با تو حکایتی دگر - مسعود فردمنش


با تو حکایتی دگر

این دل ما بسر کند

شب سیاه قصه را

هوای تو سحر کند

*

 

باور ما نمی شود

درسر ما نمی رود

از گذر سینه ئ ما

یار دگر گذر کند

**

 

شکوه بسی شنیده ام

از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر

زمزمه یی دگر کند

***

 

مقصد و مقصودم تویی

عشقم و معبودم تویی

از تو حذر نمی کنم

سایه مگر سفر کند

****

 

چاره ئ کار ما تویی

یاور و یار ما تویی

توبه نمی کند اثر

مرگ مگر اثر کند

*****

 

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی

حکم سحرگاه تویی

 

مسعود فردمنش

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.