شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

کی باشد اختری در اقطار - مولوی


کی باشد اختری در اقطار

در برج چنین مهی گرفتار

 

آواره شده ز کفر و ایمان

اقرار به پیش او چو انکار

 

کس دید دلی که دل ندارد

با جان فنا به تیغ جان دار

 

من دیدم اگر کسی ندیدست

زیرا که مرا نمود دیدار

 

علم و عملم قبول او بس

ای من ز جز این قبول بیزار

 

گر خواب شبم ببست آن شه

بخشید وصال و بخت بیدار

 

این وصل به از هزار خوابست

از خواب مکن تو یاد زنهار

 

از گریه خود چه داند آن طفل

کاندر دل‌ها چه دارد آثار

 

می‌گرید بی‌خبر ولیکن

صد چشمه شیر از او در اسرار

 

بگری تو اگر اثر ندانی

کز گریه تست خلد و انهار

 

امشب کر و فر شهریاریش

اندر ده ماست شاه و سالار

 

نی خواب رها کند نه آرام

آن صبح صفا و شیر کرار

 

مولوی


زخم - میسون السویدان


اندوه‌ام اگر همچون ترانه‌ای از دل‌ام می‌تراوید

مردمان را به رقص در‌می‌آورد،

آن‌چه مرا به گریه انداخته.

گاه زیبایی را

تاک‌های مستی‌بخش، رنگین می‌کنند،

گاه خنجرهای بی‌کسی غرق در خون‌اش می‌سازند

و سرخی گل

هرگز دیده نمی‌شد

اگر زخم نهان‌اش سر باز نمی‌کرد...

 

#میسون_السویدان

 

If my sorrow, song-like,

Leaked out of my heart,

It made people dance,

What made me cry;

Off and on

The liquoring grapevine

Colors the beauty,

And once in a while

The swords of loneliness

Made it drown in blood;

And the redness of flower

Never...seen was

If its latent wound

Opened was not...

 


وقتی کنار قلب تو ایستادم - یدالله رویایی


وقتی کنار قلب تو ایستادم

خطاب‌هایی از او با تو آشنایم کرد

کنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم

به کوبه‌های بی‌شکل در

نگاه که کردم

پیمانه‌ای نور صدایم کرد

او از هزار روز بیرون آمد

خندیدم و از هزار روزن در تو گریختم

وقتی میان قلب تو ایستادم

او درهزار شکل به در کوبید

وحسرتِ ندیدن او وایم کرد.

 

یدالله رویایی


دنیای بهتر- پوریا شیرانی


آیینه ام همیشه و هرقدر بشکنم

جای تو زخم ‌می‌خورم و جا نمی زنم،

 

حالا که عشق بال دلم را شکسته است

چاهی به عمق باورِ پرواز می کنم!

 

من زخمی از قصورِ زمینم که تیر غیب

از هر کمان رها شده خورده‌ست بر تنم

 

فردای من تصور دنیای بهتری ‌ست

امروز اگر به دورِ خودم پیله می‌تنم

 

باید به دست حادثه‌ای زیر ‌و ‌رو شوم

تقدیر را به‌پای غرورم بیفکنم

 

اینجا هزار قله ی بی فتح مانده وُ

آن فاتحی که نام از او می‌بری منم!

 

وقتی نهان شده به قفا دست دوستی

رحمت به دشنه ای که عیان کرد دشمنم...

 

پوریا شیرانی


چو در دور لبش تقوی حرام است - رضی‌الدین آرتیمانی


چو در دور لبش تقوی حرام است

خدایا، دور میخواران کدام است

 

چه گویم از حدیث زلف و رویش

چو مشرق مظهر هر صبح و شام است

 

یکی صیاد در دامم فکندنست

که فارغ هم ز صید و هم ز دام است

 

یک آهنگ است اگر تو راست بینی

که اینجا شعبه و آنجا مقام است

 

ندانم کز چه رو این چرخ با ما

همیشه در مقام انتقام است

 

رضی گفتی کدام است از اسیران

ببین رند خراباتی کدام است

 

رضی‌الدین آرتیمانی


چه بود...جز خفه گی ،جز سکوت و بیم نبود - حامد ابرهیم پور


چه بود...جز خفه گی ،جز سکوت و بیم نبود

شبیه ِخانه ...ولی خانه ی قدیم نبود

 

میان برف ،پریدیم و سهممان چیزی

به جز نوازش شلیک مستقیم نبود

 

تگرگ میزد و طوفان گرفته بود ،اما

کسی به فکر دو گنجشک روی سیم نبود

 

کسی به گربه ی نزدیک ِ تُنگ ،فکر نکرد

کسی به یاد دو تا ماهی یتیم نبود...

 

تو را به گریه قسم :بازگرد...آن بوسه

برای آنکه خداحافظی کنیم ،نبود

 

من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد

من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود...

 

حامد ابرهیم پور


دلواپسِ - پوریا شیرانی


در خنده ی دلواپسِ تو، ترس جهان بود

دلنازکی و گریه ی من نیز از آن بود

 

روزی که تو را دیدم از این پنجره ی باز

باد خنکی جانب موهات وزان بود *

□ □

 

شیرین سخنی های تو تلخی مرا برد

گویی که رطب جای زبانت به دهان بود

 

بوسیدن لبهای تو در لحظه ی افطار

تنها هوسم هر شب ماه رمضان بود

 

بیمار نبودم ولی از شوقِ تو، در من

عادت به خیالات شبیه سرطان بود

 

آن چیز که دستان تو را داد به دستم

نجوای دلی غمزده هنگام اذان بود.

□ □ □ □

 

شهر من و تو قصه ی بی عشق نمی گفت

در شاهرگِ خاطره هایش هیجان بود

 

از شایعه ی رفتن تو شهر به هم ریخت

چیزی که فقط بی حرکت ماند، زمان بود!

 

حتا نفسِ زنده ترین رود جهان هم

از ترس خداحافطی ات در نوسان بود

 

سرهای درختان همگی سمت تو چرخید

پایِ تو که در رفتن از این شهر دوان بود

 

دیگر نه سرودی و نه رودی و نه بودی

تا بود همین بود که تقدیر، همان بود

□ □

 

در شهر من از آمد و شد غلغله ای بود

تا خنده ی تو جاذبه ی نصف جهان بود

 

پوریا شیرانی


کوچه باغ‎های قدیمی - ابراهیم جعفری


"با تیر و کمان کودکی ام

در کوچه باغ‎های قدیمی

در اندوده درختان باران خورده

سینه گنجشکی را نشانه گرفته بودم

که عاشق تو شدم

گنجشک به شانه‌ام نشست

و من شکارچی ماهری شدم

از آن پس هرگز به شکار پرنده ای نرفتم

هر وقت دلتنگم آواز می خوانم

پرنده می آید

پرنده می‌‎نشیند

پرنده را می بویم

پرنده را می بوسم

پرنده را‌‌ رها می کنم

و چون شکار دیگری می شود

کودکی‎ام را می بینم

در کوچه باغ های قدیمی

در اندوه درختان باران خورده

با بوی کاهگل و آواز پرنده

به خود می پیچد و

گریه می کند

آی آواز چقدر تورا دوست دارم" .

 

 

 

ابراهیم جعفری

 


باران !‌ سرود دیگری سر کن - محمد رضا شفیعی کدکنی


باران !‌ سرود دیگری سر کن

من نیز می دانم که در این سوگ

یاران را

یارای خاموشی گزیدن نیست

اما تو می دانی که در این شب

دیوارهای خسته را

تاب شنیدن نیست

من نیز می دانم که یاران شقایق را

دستی به نفرین

از ستاک صبح پرپر کرد

من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را

در گوش بیداران مکرر کرد

اما نمی گویم

دیگر نخواهد رست در این باغ

خونبرگ آتشبوته ای

چون قامت یاد شهیدانش.

یا گل نخواهد داد

پیوند دست نا امیدانش

باران !‌ سرود دیگری سر کن!

شعر تو با این واژگان شسته

غمگین است

ترجیع محزون تو

امشب نیز

چون ترجیع دوشین است

شعری به هنجاری دگر بسرای

آوای خود را پرده دیگر کن

باران ! سرود دیگری سر کن!

 

محمد رضا شفیعی کدکنی


ترسیده اى؟ - محمد ماغوط⁩‏


ترسیده اى؟

از که ؟ ‏از جهان؟ ‏

من جهانت...

‏از گرسنگى؟

‏من گندمت...

‏از بیابان؟ ‏من بارانت...

‏از زمان؟ ‏من کودکى ات...

‏از سرنوشت؟

 

‏من هم از سرنوشت میترسم...

 

 

محمد ماغوط⁩‏


من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم - فاضل نظری


من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم

چون سایه عدم بود سراپای وجودم

 

بر غیرت من عیب مگیر ای همه خوبی

وقتی که به اندازه‌ی حُسن تو حسودم

 

تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست

دیدی که گشودی در و من پر نگشودم

 

من "نغمه‌ی نی" بودم و چون "مویه‌ی عشاق"

با آه درآمیخته شد، بود و نبودم

 

یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس

شعری که سزاوار تو باشد نسرودم

 

فاضل نظری

اکنون


تا همسفرم عشق است در جاده ی تنهایی - سهیل محمودی


تا همسفرم عشق است در جاده ی تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده ست

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

 

تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی ست تماشاییی

چندی ست که پیوندی ست،پیوند خوشایندی ست

بین تو و آیینه ،آیینه و زیباییی

 

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی

با گردش چشمانت افتاده به میدانت

یاران فراوانت،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت

چندی ست که طوفانی است ،این دیده ی دریایی

 

سهیل محمودی


رفاقت باتو - نزار قبانی


رفاقت باتو

رفاقت با بادبادکی کاغذیست!

رفاقت با ،باد, دریا وسرگیجه ست

با تو، هرگز حس نکرده ام

باچیزی ثابت مواجه ام!

از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،

چون کودکی نقاشی شده

بر سقف کلیسا ...

 

 

نزار قبانی


بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت - سعید بیابانکی


بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت

بوییدمت تمام تنم بوی گل گرفت

 

گل های سرخ چارقدت را تکاندی و

گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت

 

با عطر واژه ها به سراغ من آمدی

شعرم ترانه ام سخنم بوی گل گرفت

 

ای امتزاج شادی و غم، در کنار تو

خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

 

از راه دور فاتحه ای دود کردی و

در زیر خاک ها کفنم بوی گل گرفت

 

تا آمدی به میمنت بوی زلف تو

در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

 

گرد از کتابخانه ی من برگرفتی و

تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت

 

خون تو دانه دانه شبیه گل انار

پاشید بر شب و... وطنم بوی گل گرفت...

 

 سعید بیابانکی


بگو به عشق به این آشیانه برگردد - جویا معروفی


بگو به عشق به این آشیانه برگردد

بگو بهانه تویی، بی بهانه برگردد

 

بهار می‌وزد انگار بر حوالیِ ما

همین خبر برسان تا جوانه برگردد

 

دلی که پر زده در راهِ عشق حیران است

دلی که پر زده باید به خانه برگردد

 

بخوان که عشق به جز تو ترانه‌ای نسرود

بیا که تاب و تبِ عاشقانه برگردد

 

زمانه دور نوشته‌ست ما دو را از هم

خدا کند ورقِ این زمانه برگردد

 

چه می‌شود که دلم شادمانه برخیزد؟

چه می‌شود که دلت پر ترانه برگردد؟

 

در این زمانه غریبم، بگو به حضرتِ عشق

به هر بهانه ... نشد بی بهانه برگردد

 

جویا معروفی