شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

لباس هم باشیم - رسول ادهمی

 

بیا لباس هم باشیم و

دکمه دکمه

روی تن هم بوسه بدوزیم

دلم می خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطر تنمان گیج شود

و آغوش ، نفهمد چه کسی

آن یکی را بیشتر از

آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی ها

که نمی دانی تار عاشق تر است یا پود…

خوشم می آید

 

رسول ادهمی


حوض - سهراب سپهری


رفته بودم لب حوض

تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب

دم پاشویه نشست

و عقاب خورشید

آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که هر وقت باد می آمد

دل او

پشت چین های تغافل میزد

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو

ماهیان

حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

 

سهراب سپهری


امروز به پایان می‌رسد - جبران خلیل جبران


امروز به پایان می‌رسد

از فردا برایم چیزی نگو

من نمی‌گویم

فردا روز دیگریست

فقط می‌گویم

تو ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ،

ﺗﻮ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ

ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺯﻧﺪه ﺑﻤﺎﻧﻢ…

 

جبران خلیل جبران


جوخه های اعدام - حسن آذری

در جوخه های اعدام

پس از شنیدن فرمان “آتش”

سربازی زودتر از همه شلیک میکند

سربازی دیرتر

و دیگر سربازها، درمیان این دو ..

 

قسم به مکث ..

به اختلاف زمانی میان دو شلیک

ما همه سربازیم

آن که زودتر ماشه میچکاند

جلاد

آن که دیرتر شلیک میکند

عاشق

و مابقی مأموریم

 

گاهی اما یکی

اسلحه اش را

به سمت دهانی نشانه می رود

که فرمان آتش داده است

 

اوست که تنهاست …

 

حسن آذری


انسان - محمود دولت‌ آبادی


و انسان مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند دل

باطن خود را در پرتو نگاه ها وابدارد بی هیچ پرهیز و گریز؟

چه بسیار آدمیانی که می آیند و می روند بی آنکه از خیالشان بگذرد که چنین موهبتی نیز وجود دارد که انسان بخواهد و احساس وجد کند از این که خودی ترین و محرم ترین چشمان عالم در او می نگرد.

 

محمود دولت‌ آبادی

بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد - محمدرضا شفیعی کدکنی


بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد

وطن ز نو  جوان شود دمی دگر برآورد

بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما

هزار قمری جوان دوباره پر برآورد

به روی نقشه وطن صدات چون کند سفر

کویر، سبز گردد و سر از خزر برآورد

برون ز ترس و لرزها گذر کند ز مرزها

بهار بیکرانه‎ای به زیب و فر برآورد

بهار جاودانه‎ای که شیوه و شمیم آن

ز صبرِ سبزِ باغِ ما گلِ ظفر برآورد

چو موج آن ترانه‎ها برآید از کرانه‎ها

جوانه‎های ارغوان ز بیشه سر برآورد

سیاهی از وطن رود سپیده ای جوان دمد

چو آذرخش نغمه‎ات ز شب شرر برآورد

شب ارچه های و هو کند ز خویش شستشو کند

در این زلال بیکران دمی اگر برآورد

صدای تست جاده‎ای که می‎رود که می‎رود

به باغ اشتیاق جان وزان سحر برآورد

سفیر شادی وطن صفیر نغمه‎های تست

بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد

 

محمدرضا شفیعی کدکنی


شتر دیدی ندیدی - سید طالب هاشمی


شووی تنهای تنها نشسه بیدم

دره ری هر که جز خوم بسه بیدم

 

فقط خوم بیدم و فکر و خیالم

خیال خالص و صاف و زلالم

 

خوم و شعرم , خوم و احساس پاکم

دل بدوخت از غم چاک چاکم

 

خوم و او فکرل بکری که هر شو

مث موری تو مغزم میکنن رو

 

خوم و صد تا سوال بی جوابم

که عمری دادنه شو رو عذابم

 

یکی تنها تو ای تنهایی ورم بی

که نور چیشلم تاج سرم بی

 

یکی که بختر از خوش هیچ کس نی

رفیقیش ری هوا و ری هوس نی

 

همو یاری که مهرش لایزاله

نه مث باقی رفیق ماه و ساله

 

فقط خوم بیدم و پروردگارم

خدا , یعنی همی دار و ندارم

 

و خوم گفتم که امشو شو شه تا باز

کنم سفره ی دل سی دلبرم  باز

 

و خوم گفتم که امشو شو شه از نو

بریزم  پته ی  ارباب  ری  او

 

بویس امشو بگم سی یار جونی

همو حرفل که خوم دونم و دونی

 

بگم از کار و بارل زشت و ناجور

که دل از بردن نومش میا شور

 

بگم از مومن بی دین و ایمون

مسلمون بتر از نا مسلمون

 

بگم که ما فقط مرد شعاریم

عمل کرده سر سیزن نداریم

 

بگم که دین ما ری نک زبونه

نه مث دین علی تو جسم و جونه

 

بگم که لته ی غیرت حل آوی

مروت مرد و مردی منحل آوی

 

بگم که پرده ی حجب و حیا درد

بگم که مرد زن واوی و زن مرد

 

می خواستم تازه بیلم پامه پیشتر

بگم   از  کارل  ناجور  بیشتر

 

یهو دیدم که عقلم پا نها پیش

نهیبم دا که ای بدوخت درویش

 

بگو بینم سری یا ته پیازی

که ایقد میکنی ریدو درازی

 

چکار داری که الان روزه یا شو

چکار داری که کی بیداره کی خو

 

چکار داری که بادنگون گرونه

چکار داری فلونی رشوه سونه

 

چکار داری بدی بالا گرفته

خیانت شهر سر تا پا گرفته

 

مکن طالب تو اوقات خوته تحل

که نیسی بار ای ملت به جز جهل

 

اگر می خی که عمرت خش تر آوو

مث  باقی  تونم  کور  و  کر آوو

 

بدی از ای جماعت هر چه دیدی

نگو هیچی , شتر دیدی ندیدی

 

سید طالب هاشمی


باران - مرضیه نجفی


ابرهابغض کرده اند چه بغض سنگینی

که راه نفس های آسمان مسدودشدخبرازباران نیست..

ابرها آبستن بغضی کهنه. آسمان آبستن لحظه های ابری

خبرازرعدی نیست..

باد درکوچه ‍‍‍‍بس کوچه های شهرسربی برسه میزند

یاس سربه زیرگوشه حیاط

ملتمس به ابرها می نگرد

ازنگاه ملتمس رعد می غرد ابرمیبارد

شبنم نازباعشوه در خاکریز گونه یاس می غلتد

 

بادمیخواندازاین باریدن یاس می رقصد

ناگهان ابرآبستن بغض کهنه می نالد یاس می ماند ازرقصیدن

 ابرمیگوید آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است.

 

 

مرضیه نجفی


کنار امن کجا، کشتی شکسته کجا - هوشنگ ابتهاج


کنار امن کجا، کشتی شکسته کجا

کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا

 

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد

کجا به در برمت ای دل شکسته کجا

 

فرو گذاشت دل آن بادبان که می‌افراشت

خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا

 

چنین که هر قدمی همرهی فرو افتاد

به منزلی رسد این کاروان خسته کجا

 

دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس

به باد رفته کجا و چو برق جسته کجا

 

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود

کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا

 

بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد

که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

 

 

هوشنگ ابتهاج


پاییز لجوج - مریم ناظمی


لعنت به پاییز لجوجی که

یک بار دیگر هم به من سر زد

انگار هرچه آرزو کردم

از ذهن مغشوش خدا پَرزد

 

شاید دعاهایم زمینگیرند

 

از حال و روزم بی تو می‌ترسم

دلواپسی پیروز خواهد شد

فردای من تصویر پُررنگی

از حسرت دیروز خواهد شد

 

غم‌های من در حال تکثیرند

 

افسوس بعد از این نمی‌پیچد

در جای‌جایِ خانه‌ام بویت

بر زانوانم حلقه خواهد شد

دستان من دور از هیاهویت

 

با اشک‌هایی که سرازیرند

 

آن روزهای خوب من ای کاش

با این منِ دیوانه بر می‌گشت

ای کاش از پس کوچه‌ی رویا

بامن به سمت خانه بر می‌گشت

 

کابوس‌هایم با تو میمیرند

 

آیینه‌ی پیشین رویایم

این روزها محو است زیرِ لک

جان دادن تلخ یقینم را

حس می‌کنم  در امتحانِ شک

 

ایمان و کفرم باز درگیرند

 

 

پاییز کوچیدی ولی دیگر

با هیچ فصلی بر نمی‌گردی

رو به وخامت می‌رود حالم

در این زمستان‌های دلسردی

 

چشمان من از زندگی سیرند

 

مریم ناظمی


چشم‌های او - رضا براهنی


و چشم‌های او

تاریخ رنگ‌های عمودی‌ست

زیرا مسافران دوگانه

- خورشید و ماهتاب -

در یک نگاه اوست که می‌چرخند

و استوای بینش و بینایی

از محور دو شانه‌ی او می‌کند عبور

 

کبک دری به پارسی ساده

از لانه‌ی معطر لب‌هایش پرواز می‌کند

و گرچه دست‌هایش

- گسترده روی نافه‌ی آهوها -

چون سفره‌ای‌ست پر از لیمو

در زیر ماهتاب ؛

با این همه

آن‌قدر ساده است که چشمانش

جشنی‌ست در ولادت آهوها

 

رضا براهنی


ای باد سفر کرده به طوفان نرسیدی - احسان افشاری


ای باد سفر کرده به طوفان نرسیدی

از کوچه گذشتی به خیابان نرسیدی

 

منعم نکن از پیرهن پاره زلیخا

تو مثل من از چاه به زندان نرسیدی!

 

من حرمت میخانه شکستم تو ولی حیف

لب بردی و تا نیمه ی لیوان نرسیدی

 

ای ابر مکدر شده انصاف نگهدار

من چتر گرفتم ... تو به باران نرسیدی

 

محشر شد و اندوه تو انبوه ترم کرد

دیدم که تو با مرگ به پایان نرسیدی

 

احسان افشاری


گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد - محمد رضا شفیعی کدکنی

گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد

شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد

خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید

هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد

ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی

بر کشت زار ما اگرت نم نمی رسد

چون مرغکان گلشن تصویر شیونم

هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد

با آن که همچو آینه ام در غبار غم

گردی ز من به خاطر همدم نمی رسد

 

محمد رضا شفیعی کدکنی


سوگلی عشق - نصرت رحمانی


شیرین

سوگلی عشق

بالا بلند

گیسو کمند

از لابلای جنگل مژگانم

از ماورای منشور های سرشکم

رنگین کمان پیکر عریانت

تطهیر می کند ، امواج چشم را

شیرین

ای طاقه ی حریر

جام شراب پیر

این چشمه سار ، راهی دراز بریده

از شیب تا نشیب پریده

قلبش

با قلب تشنه ی فرهاد بی شکیب تپیده

بنگر به چشمه سار

فریاد آتش است

خون خورده تیشه ای

با صخره های سخت به حال نیایش است

زیباییت مدام به حد ستایش است

از قطره تا حباب

از برکه تا سراب

خواهان خواهش است

چون بیستون که زیر تیشه ی فرهاد

در کار کاهش است

 

نصرت رحمانی


نرگس صرافیان طوفان‌

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست

هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .

می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هُرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .

برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .

خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،

و پاییز و من را برای دیوانگی …

باید در دلِ خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، در آغوشت کشید و برایت مرد ،

همین !

 

نرگس صرافیان طوفان‌