| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشودهای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و میپیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهای
کاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بودهای
هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، تا که گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش
پروین اعتصامی
خزان مسافتی از من بود
که در تَدارُک رفتن بود
ولی همین که خزان می رفت
دوباره باز خزان می شد
حسین صفا
ساده بودیم و دعا را کارگر پنداشتیم
دست و بال بستهای را بال و پر پنداشتیم
کاروانی از اسیرانیم و از خوش باوری
ذلت و زنجیر را زاد سفر پنداشتیم
چشم گرگی برق زد از دور، گفتیمش چراغ
سایهای افتاد بر دیوار، در پنداشتیم
جرأت بیمورد خود را جنم نامیدهایم
کورهی خودسوزی خود را جگر پنداشتیم
سنگ جهلی بر چراغ دین و دانش کوفتیم
عیب و عار خویش را حسن و هنر پنداشتیم
در به روی صبح شادی بستهایم و ای دریغ
زندگی را شامگاهی مستمر پنداشتیم
مرتضی لطفی
او که یک چیز نامشخّص بود
هی مرا سمت خود کشید، وَ من
نامشخّص به سمت او رفتم
در خِلال همین کشیده شدن
هر چه بیهوده دست و پا نَزدم
بیشتر در خودم فرو رفتم
او که یک عطر نامشخّص داشت
از بهشتی که نامشخّص بود
پخش می شد به سوی شامّه ام
من که چون دوزخی رها بودم
و مشخّص نشد کجا بودم
بو کشیدم، به سمت بو رفتم
سال ها درد نازکی بودم
که به خون آبیاری ام کردم
درد نازک عظیم و محکم بود
درد محکم عمیق شد، غم شد
و من از غم بدل به ریگ شدم
و به پای خودم فرو رفتم
او که در خود هزار دالان داشت
او که پیچیده بود و تو در تو
او که چیزی نبود غیر از او
به هزاران روش کشیده مرا
من هزاران نفر شدم، آنگاه
به درون هزار تو رفتم
کوه بی قراریم یک سو
سوی دیگر مَحال بودن او
و مَحالات دیگرش سویی
و خیالات من به دیگر سو:
پس شتابان چهار تِکّه شدم
وشتابان به چارسو رفتم
اوی من! اوی نامشخّص من!
نرم حاضر جواب گوش به در!
اگر امشب کسی به در نزد و
در اگر وا نشد، وَ آن که نبود
اگر از حال من سؤال نکرد
در جوابش تو هم نگو: رفتم
با تو رفتم، تو بردی ام از هوش
اوی پنهان کاملاً خاموش!
متشخّص ترین سواره ی من!
من به پای خودم، به میل خودم
با تو هر نکته ی چموشی را
شیهه در شیهه، مو به مو رفتم
سرنوشتم غلیظ و قرمز بود:
دمِ درگاه نامشخّص، او
زائری بود و جویِ منتظری
پیش پاهای زائرش مثلِ
خون گوساله ای که ذِبح کنند
سرخ جاری شدم به جو رفتم
حسین صفا
مرا در دل غم جانانهای هست
درون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم
که در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید
که آنجا نالهٔ مستانهای هست
نمیدانم اگر نار است اگر نور
همی دانم که آتش خانهای هست
درخشان اختری شو گیتی افروز
و گر نه شمع در هر خانهای هست
رضی گویی کجٰا آرام داری
کهن ویرانه، ماتم خانهای هست
رضیالدین آرتیمانی
من پیر شدم
،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمرِ شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
ناصر حامدی
آخرین ایستگاه
پاییز نزدیک است
چند قدم آنطرفتر
رو به سوی زمستان
اندوهت را به برگها بسپار
که صدای آمدن یلدا
آرام آرام به گوش میرسد
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
*روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند ؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...
فرامرز عرب عامری
تنها یکبار میتوانست
در آغوشاش کِشَد
و میدانست آنگاه چون بهمنی فرو میریزد
و میخواست به آغوشام پناه آورد؛
ناماش برف بود
تناش برفی
قلباش از برف
و تپشاش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی،
و من او را
چون شاخهای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم
بیژن الهی
ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
محمد رضا شفیعی کدکنی
از فصل های لعنتی
یکی پاییز همین خیابان
یکی همین قدم های استوار تو
که به وحشتم می اندازد
طعم گسی دارد این شرایط
من اما ابراز تأسف نمی کنم
با این وجود
چیزهای مجهولی
گریبانم را رها نمی کنند
یکی همین باران که به شکل پراکنده ای
نمی بارد
یکی این که دستم به دهانم نمی رسد
و دیگر
دوستان نزدیکم که مرا نمی شناسند
این چه عُقوبتی ست
که در میان این همه رهگذر
باید در انتظار کسی باشم
که حتی نمی تواند اندکی شبیه تو باشد؟
حسین صفا
این قهوه هم سرد شد،
حتما باز هم پشت آن ترافیک همیشگی گیر کرده ای...
می دانی جانم،
انتظار کشیدن دلهره دارد،
دلهره از اینکه نیایی.
اما چشیدن این قهوه سرد ترسناک است!
بعضی چیزها نباید از دهن بیفتند،
چون دیگر طعم گذشته را ندارند،
من از خیلی دیر آمدن می ترسم.
بگذریم،
شنیده ام
فردا خیابان ها خلوت است،
پس قرارمان فردا،
ساعت هفت،
همان کافه همیشگی...
روزبه معین
حرفی از تنهایی ام نزدم
یک مُرده
چگونه می تواند بگوید مُرده است؟
مرا ببخش
من آدمی هستم کاملاً طبیعی
کاملاً خالی.
عمر عشق هایم کوتاه است
و چنان روشنفکرم
که خجالت می کشم این ظرف های حلوا را
بین همسایگانم قسمت کنم
تو هم که یک چمدان بیشتر نبودی!
یک پرنده وقتی بو می بَرد
که یک رهگذر
نیتش سنگ انداختن است
فوراً پَر می زند
چه غریزه ای داشتی تو
که پیش از آن که بگویم قلابت گلویم را می خراشد
رفتی
عکسی چیزی از خودت بفرست
هوا برای نفس کشیدن می خواهم
و سعی می کنم خیابانی باشم
خیلی طولانی
خیلی خلوت
کسی جذامی است که از بدن کم شده باشد
من از روح کم شده ام
مرا ببخش
و اگر به من فکر می کنی
خودت را ادامه بده
این باران هم
اگر می دانست که باران یعنی چه
حتماً
تا ابد
می بارید
حسین صفا
ای گل دائم بهارُم ، یار سر تا پا قشنگ
سرو نازُم ، شاخ شمشادُم ، قد و بالا قشنگ
هر قشنگی بو، قشنگیش کامل و شیش دُنگ نی
غیر تنها خُوت ، که بی نقصی و سر تا پا قشنگ
ظاهر و باطن یکی ، صحرا و داخُل مثل هم
دومَن و بالا مساوی ، سیرت و سیما قشنگ
نِشسَن و وِرسیدَنِت ، ره رفتن و وِیسیدنت
دیدن و نا دیدنِت ، پیدا و ناپیدا قشنگ
گپ زدن خَش ،خَندِسَن نَشمین و سِیلِت خونه سوز
مهربونیت ناز و ناز اندازه ی دنیا قشنگ
چیشَلِت تو چیشَلِ هر کس که اُفتا ، بی درنگ
لُوشِ گَز می گیرِه وُ میگو که واوِیلا قشنگ
دیگ پَسین تو کیچِه دیدِت پیرمردی سر سفید
سرشِ جُنبید و وَتَه دل گفت ماشالله قشنگ
گاتِفاقی یا سی شوخی یا سر جدّی سی ما
فیس می دی ، باکَلی هم می کنی ، اما قشنگ
ای زمین و آسِمون ، خلق بِهلِن زیر پا
مطمئنُّم نِمتَرِن ، مِثلِت کنند پیدا قشنگ
هر کُجِی،"طالب" هَمِی هوش و حواسِش وَر تُونِه
دُور و بالِش اِی مُنُم وِیسادِه بو صد تا قشنگ
سید طالب هاشمی
ای صاحب دنیا و دین, ای خالق هستی خدا
دنیا خراب وابی بگو, تا حجتت جل تر بیا
برج عدالت رومبسه, اوضاع حق واچومبسه
رحم و مروت عمریه, وابیدن مث کیمیا
مردونگی وابید کم ,جی شادینه پر کرده غم
مردم دنیسن فکر هم, تو عیش و تو وقت عزا
فرضن یجی مرده کسی ,سیش میکنن شیون بسی
ده خونه اوتر تر ها سی ,دست پای گل می نهن حنا
رونق گرفته کار بد, رد کرده بد جنسی ز حد
تا جایی که ور هم ننترن ,زندگی کنند چند تا کاکا
آینده سازل مملکت ,پاک ترک کردن میزو کت
و جای علم و معرفت ,افتادن دینده خطا
هیچ رحم و هیچ انصاف نیست ,صد دل یه دل توش صاف نیست
اسلاممون جز لاف نیست ,نومی فقط وش مونده جا
پا بل منه بازارو بین, سی کو چطوری مومنین
گوش می برن صبح تا پسین, اما یواش و بی صدا
بزاز مکارِ دغل , متری نهاده زیر بغل
مث طلحه من جنگ جمل سی کشتن خلق خدا
بقال اگر حالش خشه, رنگش و سرخی مث تشه
مال چند برابر می کشه,ری جنس و می ندازش و ما
بدتر و همش زرگری, استاد فن گوش بری
می بره گوش مشتری, طوری که تپ خونش نیا
رفتم دم خیلی دکون, دیدم بسی جنس گرون
اما به جون همه مون, نیدم گرون تر از دوا
بدتر و وضع حونمون, اوضاع داروخونمون
باور کنیتو بعضش, عطاری کل عبداله
دومن دزد و بالا دزن ,نوکر دز و آقا دزن
کشور سر اندر پا دزن ,غیر از خدا رحمش بیا
مانل بشر نیستیم شریم ,ولا ز غولک بدتریم
سر دوست و دشمن می بریم ,سی مال دنیای بی وفا
آخر یه روزی آسمون ,سی محض کارل زشتمون
ویبو مثل آتشفشون ,سیمون بلا پس هم ایا
حالم خراب و درهمه ,پرتا پر لارم غمه
هرچی بگم بازم کمه ,از کار و بار ناروا
طالب ز زور شعر و گپ ,کی راس میبو دست چپ
فعلا حقیقت کرده تب ,تا بین چه می خواهد خدا