ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
باد و باران
دیگرحرفی بامن نمی زنند
وگرنه حتما شعری داشتم
که نم نمک درباد بخوانم
پاییز مرا به بادفراموشی سپرده ست
وگرنه آوازی داشتم
به باد بدهم
کوچه های مهر
دیگر مرابه چشم کودک دبستانی نمی بینند
وگرنه حتما بهانه ای می یافتم
تا مثل باد
در کوچه ها بدوم...
ساغر شفیعی
ندارم چشـم من، تاب نگاه صحنه سازی ها
من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازی ها
زرنگی نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت
رفیقان را زپا افکندن و گردن فرازی ها
تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای باز و بی نیازی ها
به میدانی که می بندد پای شهسواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترکتازی ها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازی ها
معینی کرمانشاهی
اجازه بدهید آدمها همان طور که راحت هستند با شما برخورد کنند.
اگر دوست ندارند جواب شما را بدهند، اگر پیام های احساسی شما را سرد جواب میدهند، اگر تلاش ها و نگاههای شما را کمرنگ پاسخ میدهند.اگر با شما نامهربان هستند و مهم تر از همه اگر میدانند شما برای رابطه تلاش میکنید اما نادیده تان میگیرند. بگذارید خودشان باشند. هیچ کس را تحت فشار قرار ندهید تا شما و تلاش هایتان را ببینند و سعی نکنید که آنها را مجبور به پاسخ کنید.
بگذارید رفتارشان تکلیفتان را مشخص کند، اینکه کجای زندگیشان هستید، اینکه چقدر ارزشمند هستید.
فشار و تلاش را برای به دست آوردن مهربانی بردارید تا ادمها بدون خجالت و احساس گناه، با رفتارشان به شما بگویند چقدر دوستتان دارند.
آنهایی که با شما همچون دوستی ارزشمند برخورد میکنند، انقدر در دل شما امنیت به وجود میآورند تا دیگر حس نکنید که باید تلاش زیادی انجام دهید برای دوست داشتنی بودن خودتان.
اگر ادمها تحت فشار نباشند، دیر یا زود با رفتارشان خیلی چیزها را به شما نشان خواهند داد. صبر کنید و زیادی تلاش نکنید.
پونه مقیمی
همه ی ما آدمهایی را در اطرافمان داریم که دوستشان داریم اما نمیتوانیم به آنها نزدیک شویم. آدمهایی که انگار دیواری نامرئی دارند و به ما اجازه نمیدهند به آنها ابراز علاقه کنیم و خودشان هم با صمیمت و ابراز علاقه شان به ما
مشکل دارند.
پیشنهاد میکنم که اگر این افرادِ به ظاهر سرد و دوری کننده پدر و مادرهایتان هستند، برای شکستن این دیوار تلاش کنید. چون احتمالا برای آنها بسیار سخت خواهد بود که مرزبندی ها و رفتارهای سرد کننده شان را ترک کنند اما برای شما به آن سختی نخواهد بود. آنها با این روش خودشان را از صمیمیت زیاد دور نگه داشته اند و آن هم احتمالا به تجربه های تلخ آنها از صمیمیت های قبلی شان برمیگردد.
من بسیار آدمهایی را دیده ام که دلشان پر میکشد که پدرشان را در آغوش بکشند و یا مادرشان را بی بهانه ببوسند اما چون والدین بسیار سرد و دفاعی برخورد کرده اند، آنها هم همانگونه بزرگ شده اند و درست شبیه پدر و مادر هایشان رفتار را تقلید کرده اند و آنها هم سعی نمیکنند دیوار را بشکنند.
اگر این ادمها را دوست دارید به آنها نزدیک شوید، احتمالا به خاطر دیوار دفاعیشان در طول زندگیتان به شدت از انها دلخور و شاید حتی سرخورده شده اید. اما شما رفتار آنها را تکرار نکنید. با دوست داشتن آدمها در قلبتان مبارزه نکنید. دوست داشتن احساسی است که به آغوش، صمیمیت و نوازش احتیاج دارد. میتوانید تلاش کنید تا دیوار را کوتاه تر کنید و به دنیای زخم خورده ی درونی آنها نزدیک تر شوید و یا میتوانید دقیقا شبیه آنها با دیگر افراد مهم زندگیتان برخورد کنید و خودتان را در مقابل صمیمیت حفظ کنید.
پ.ن: دوست داشتن احساسی ست که مبارزه با آن تبدیل به درد خواهد شد. خودتان را از دوست داشتن محروم نکنید. شاید تلاش کنید و آنها باز هم دوری کنند، اما حداقل در درون شما دیگر جنگی برای مخفی کردن دوست داشتنتان در جریان نیست و این خودش ارامش بخش است.
پ.ن: آدمها دیوارهای نامرئی را زمانی درست میکنند که به شدت زخمی شده اند.. اگر ارزشش را دارند و اگر دوستشان دارید تلاش کنید تا به آنها نشان دهید که شما قرار نیست به آنها ضربه بزنید.
.
.
پونه مقیمی
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
سهراب سپهری
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دلهاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم :
ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "
نیلوفر عاکفیان
امشب میتوانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایم
شاید بسرایم :
شب ستارهباران است
و لرزانند، ستارههای نیلگون در دورست
باد شب در آسمان میپیچد و آواز می خواند
امشب میتوانم غمگنانهترین شعرها را بسرایم
دوستش داشتم،
او هم گاهی دوستم داشت.
در چنین شبهایی او را در آغوش داشتم
زیر آسمان بیکران بارها میبوسیدمش
دوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم
اندیشه نداشتن او،
احساس از دست دادنش
و شنیدن شب بلند و بلندتر بی حضور او
و شعر به جان چنگ میزند،
همچون شبنم بر سبزه
چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتن نبود.
شب ستاره باران است
و او با من نیست همین و بس.
به دور دست کسی آواز میخواند.
به دور دست
جانم به از دست دادنش راضی نیست
گویی برای نزدیک کردنش،
نگاهم به جستجوی اوست
دلم او را می جوید و
او با من نیست!
همان شب است که همان درختان را سفید می کند
اما ما دیگر همان نیستیم که بوده ایم
دیگر دوستش ندارم آری، اما چه دوستش میداشتم
آوایم در پی باد بود تا به حیطه شنوایی اش دستی بساید..
از آنِ دیگری، از آنِ دیگری خواهد بود
همان گونه که پیش از بوسههای من بود.
آوایش
تن روشنش
چشمان بی کرانش
دیگر دوستش نمی دارم آری، اما شاید دوستش میداشتم.
عشق،
بس کوتاه هست و فراموشی طولانی.
چون در شب هایی این چنین او را در بر کشیدهام
جانم به از دست دادنش راضی نیست
خود اگر این واپسین دردیست که از او به من میرسد
و این آخرین شعری که می نویسم، برای او...
پابلو نرودا
دکلمه این شعر با صدای "علی گودرزی طائمه"
برگرفته از آلبوم صوتی "ایستگاه سانتا ایرنه" / سال انتشار: 1393
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم
فاضل نظری
کد آوای انتظار همراه اول : 21585
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
هوشنگ ابتهاج
محسن چاوشی
خوزستان
به یادت هست آن شب را که تنها
به بزمی ساده مهمان تو بودم؟
تو میخواندی که دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو میگفتی که پروا کن، صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ رفتهست
من آن ساحلنشین سنگم، چه دانی
چهها بر سینهی این سنگ رفتهست
مکش دریا به خون خواندی و خاموش
تمناگر، کنار من نشستی
چو ساحلها گشودن بازوان را
تو چون امواج در ساحل شکستی
سیاوش کسرایی
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم
همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم
شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد
گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم
خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی
برون آرم سر وحالی به مرغان چمن گویم
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانه ام ، مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته ی من هم ، نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی ببالینم ، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما ، در آغوش کفن گویم
معینی کرمانشاهی
گاهی لازم نیست شخصی را ببخشیم.
فقط کافیست در فاصلهای مناسب بایستیم و به خشممان اجازه دهیم تحملِ فاصله را آسانتر کند.
داستانِ "همیشه ببخش و بگذر"، داستانِ قدیمیِ مادربزرگهاست. ما مدتهاست به افسانهها و فداکاریها و سکوتهای افراطیِ بیجا احتیاج نداریم.
گاهی بعضی آسیبها و بعضی رفتارهایی که از سمت آدمها، مخصوصا رابطههای خونی، بر ما وارد شده است قابل بخشش نیست اما قابل تحمل است. میشود تحمل کرد اگر بتوانیم فاصلهای مناسب داشته باشیم.
به خودمان اجازه بدهیم خشمگین باشیم اما با بصیرت به خشممان نگاه کنیم و آن را تبدیل به واکنشهای تخریبگر مانند فحش و توهین و یا سرکوبگر مانند افسردگی و خمودگی نکنیم.
فقط مشاهدهگر خشم و جریانش در بدنمان باشیم و فاصلهمان را تنظیم کنیم.
دیدنِ خشم نسبت به یک فرد به ما کمک میکند که رفتارهای افراطی و محبت آمیز نداشته باشیم. به ما کمک میکند که باج ندهیم و چاپلوسی نکنیم. به ما کمک میکند که به شخص مقابل نشان دهیم که آزرده هستیم و مایل به رابطه داشتن همانند گذشته نیستیم.
و در آخر خشم به ما کمک میکند که کوسهی مفید، بزرگ و بسیار قدرتمند درونمان را ببینیم و از آن فرار نکنیم.
خشم به ما یادآوری میکند هم ما باید فاصلهمان را با آدمها حفظ کنیم و با احترام برخورد کنیم و هم آنها باید اینکار را انجام دهند.
و در نهایت، خشم به ما کمک میکند با کوسهای که در درونمان قرار دارد دوست شویم و در بعضی شرایطِ سخت از قدرت و ابهتش کمک بگیریم.
هر چه باشد، اقیانوس قابل پیش بینی نیست درست مانند آدمها در رابطهها.
پ.ن: اگر خشمهایی مزمن و بسیار قدیمی نسبت به اعضای خانواده و یا شخصی که آسیب زده در بدن ما وجود داشته باشد برای عبور از خشم احتیاج به کمک تخصصی یک درمانگر هست. این متن در ادامهی سوالات شما در مورد خشم و رابطههای خونی نوشته شده و قطعا برای برطرف شدنِ تعارضات عمیق احتیاج به کمک تخصصی یک روانکاو دارید.
پونه مقیمی
مادربزرگ پیر
باپشت خم حیاط درندشت خانه را
باعشق شسته است
قالیچه پهن کرده سراسر به روی تخت
یک جعبه نان برنجی و یک ظرف پرتقال
بشقاب های چینی گلسرخی آن طرف
برظرف شله زرد
بادارچین وپسته دعایی نوشته است
قدری حنابه گیسوی خودبسته روزپیش
چشم انتظار آمدن کودکان خویش
مادربزرگ پیر
با بادزن حریم هوسناک سفره را
ازحمله ی سپاه مگس حفظ می کند
یکباره زنگ در!
چادرنماز برسرپیرخمیده پشت
دمپایی اش به روی زمین سینه می کشد
دربازمی کند
چشمش به دست نامه رسان خیره می شود
_لبخندبرچروک لبش خشک مانده است_
یک نامه معذرت
یک نامه جای آن همه حرف وحدیث ها
یک نامه جای بانگ وهیاهوی بچه ها
یک نامه نه...کشیده ی سردی به گوش خواب
تاغربت غروب
مادربزرگ پیر و چشمان بی فروغ
سرگرم چرخ دادن تسبیح و ورد و ذکر
_بی اعتنا به رقص مگس
بربساط بزم_
ساغر شفیعی