شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

مارِ بر گنج زده چنبره را می‌بینی؟ - ساناز رئوف


مارِ بر گنج زده چنبره را می‌بینی؟

گرگِ در حالِ دریدن بره را می‌بینی؟

 

یک نفر گفت که قانونِ طبیعت این است

فنِّ از آب گرفتن کَره را می‌بینی؟

 

دیگ با دیگِ دگر گفت که روی تو سیاه

جدلِ سیر و پیاز و تره را می‌بینی؟

 

آدمی کور، عصاکش شده‌ی کورِ دگر

علتِ کوریِ صدها گره را می‌بینی؟!

 

زاغ و کرکس به سرِ شاخه رجز می‌خوانند

تَرَکِ سقف و در و پنجره را می‌بینی؟

 

بالِ پرواز ندارم به هوایت ای شعر!

مرگِ من در قفسِ حنجره را می‌بینی؟

 

ساناز رئوف


کارتان باز به این کهنه‌مثل می‌افتد - ساناز رئوف


کارتان باز به این کهنه‌مثل می‌افتد

گذرِ پوست به دباغِ محل می‌افتد!

 

رنجِ پروانه و بلبل همه‌گی بیهوده‌ست

شهدِ گُل، بر لبِ زنبورِ عسل می‌افتد

 

به لبِ سرخ خودت، هاااای ننازی «چل‌گیس»

سیب، دستِ حسنی‌های کچل می‌افتد!

 

اهلِ لافی که همه رستمِ دستان هستند

کِشِ شلوارکشان، وقتِ عمل می‌افتد!

 

قاصدک دستِ تو را پیشِ خلایق رو کرد

خبرت بر سرِ هر کوی و کتل می‌افتد... .

 

 

ساناز رئوف


از سوز و ساز و حسرت و از داغ دل پُرم - مرتضی لطفی


از سوز و ساز و حسرت و از داغ دل پُرم

محزون‌تر از کمانچه ی کیهان کلهرم

 

داغم چنان که شعله ی فریاد و دودِ داد

پنهان نمی شود به قبای تظاهرم

 

آبم ولی به آتش خود نیستم جواب

نانم ولی به سفره‌ی  خود، سخت آجرم

 

شعرم که جز به روز سرودن نمی‌رسم

بغضم که جز به درد شکستن نمی‌خورم

 

نفرین به من که خلق، مرا رشته‌های مهر

یک یک بریده اند، ولی من نمی برم

 

من مثل اشک، منتظر پلک هم زدن

مثل حباب منتظر یک تلنگرم!

 

مرتضی لطفی

 


چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست - عبدالجبار کاکایی


چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست

جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست

 

چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که

عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست

 

دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام

لمسِ آرامشِ سردی‌ست که در آهن نیست

 

حس بی‌قاعده‌ی عقل و جنون با من بود

درک این حالِ به‌هم‌ریخته تقریباً نیست

 

سال‌ها بود از این فاصله می‌ترسیدم

که به کوتاهی دل‌کندن و دل‌بستن نیست

 

رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم

جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست...

 

عبدالجبار کاکایی


به فریاد آوری ای درد، پیران را، جوانان را - مرتضی لطفی


به فریاد آوری ای درد، پیران را، جوانان را

ولی خاموش سوزد شعله ات ما بی زبانان را

 

به امیدی که گاهی تیر آهی را نشانی هست

به صف کردیم در پیکار با غم، قدکمانان را

 

نباید یاخت دستی از طلب سوی کسی اینجا

که در پا بشکنند این خلق، دست ناتوانان را

 

عجب دوری! گدا را نیست امیدی به شاهانش

که می دزدند شاهان از سر خوان گدا نان را

 

نمی گویم که در پس کوچه ی شب، پاسبانی نیست

ولی صد دیده‌بان باید که پاید پاسبانان را

 

غریبم آنچنان در جمع کفار و مسلمانان

که هر سو می دوم رم می دهم اینان و آنان را

 

شبیه چاه بی آبم که در راه بیابانی

اگر چه می کشانم، می پرانم کاروانان را

 

چرا از وحشت تنهایی ام جان بر نمی آید؟

الهی چیست چاره در بلایا سخت جانان را؟

 

مرتضی لطفی

 


روزی هزار بـار اگر خواهشم کنند - مرتضی لطفی


روزی هزار بـار اگر خواهشم کنند

یا دستهای خسته من را قلم کنند

 

یا قـاضیان شهر شما بی محاکمه

داری برای کشتن این تن علم کنند

 

هر هفته صبح شنبه اگر روزنامه ها

من را به قتل عمد خودم متهم کنند

 

من را به دست سیل حوادث اگر دهند

یا سهم شاعرانگی ام را که کم کنند

 

یا کودکان کوچه که سرگرم بازی اند

وقت عبور من، همه از ترس رم کنند

 

دست از تو و حلاوت عشقت نمی کشم

روزی هزار بـار اگـر خـواهشـم کنند

 

 مرتضی لطفی


آخر زمینم زد غمی سنگین به تنهایی - مرتضی لطفی


آخر زمینم زد غمی سنگین به تنهایی

اما نمی مانم من این پایین به تنهایی!

 

کوه غرورم؛ باید از این خاک بر خیزم

دارم خودم را می دهم تسکین به تنهایی

 

پیغمبر دردم که در صعب العبور جهل

بر دوش دارم بار صدها دین به تنهایی

 

جمعیتی در من به اندوهی چنین سرگرم

این با مصیبت؛ آن به غربت؛ این به تنهایی

 

در خاک کردم آرزوها را؛ عزادارم!

برگشته ام از آخرین تدفین به تنهایی

 

رنجی که بردم از خطوط چهره ام پیداست

تفسیر عمری می کند هر چین به تنهایی

 

دارم دعا می خوانم اما سخت می ترسم،

سودم نبخشد گفتن آمین به تنهایی

 

نفرین به شب وقتی که صبحش کور مادرزاست

نفرین به روز بی کسی؛ نفرین به تنهایی!

 

مرتضی لطفی


 


من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست - ناصرحامدی


من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیمه سر و دربدری نیست

 

بسیار برای تو نوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 

حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

 

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 

بگذار تبر بر کمرِ شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

 

تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست

 

شعر :  ناصرحامدی

دانلود دکلمه

 

روحِ آدم را می‌جوند - عباس معروفی


روحِ آدم را می‌جوند...

تا حرفِ خودشان را

به کرسی بنشانند!

نه به عشق فکر می‌کنند

نه به گذشته ‌ها...

و یادشان نمی‌آید

که روزی...روزگاری..

گفته‌اند:

دوستت دارم..!

 

عباس معروفی


من از اینجا خواهم رفت - رسول یونان

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمیکند

که فانوسی داشته باشم یا نه!

 

کسی که میگریزد

از گم شدن

 نمیترسد

 

رسول یونان


چه خبر - حسین منزوی


سیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟

همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟

 

تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری

از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟

 

به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار

برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر؟

 

پرندگان پر و بال‌تان نبسته هنوز!

از آن سوی قفس، از باغ، از چمن چه خبر؟

 

به گوشه‌ی افق آویخت چشم منتظرم

که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟

 

نشسته در رهت، ای صبح چشم شب زده‌ام

طلایه‌دار! ز خورشید شب‌شکن، چه خبر؟

 

بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق

همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟

 

به بوی عطر سر زلف او دلم خون شد

صبا کجاست؟ از آن نافه‌ی ختن چه خبر؟

 

جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش

از آن بلور گدازان به نام تن، چه خبر؟

 

برای من پس از او هیچ زن کمال نداشت

نسیم وسوسه! از آن تمام زن چه خبر؟

 

حسین منزوی


خواهی فهمید - حسین پناهی


یک روز

من سکوت خواهم کرد،

و تو آن روز برای اولین بار

مفهوم "دیر شدن" را

خواهی فهمید...

 

حسین پناهی


هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر - مولوی


هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر

آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

 

هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر

 رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

 

مولوی


آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار - مولوی


آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار

کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار

 

هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا

طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار

 

دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند

مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار

 

بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد

مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار

 

قوم رندانیم در کنج خرابات فنا

خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار

 

صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم

چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار

 

با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه

تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار

 

زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف

جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار

 

رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند

زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار

 

عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست

عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار

 

عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده تر

در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار

 

وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین

رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار

 

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را

پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار

 

 

مولوی


بِبُر به نام خداوندت - حسین صفا


بِبُر به نام خداوندت

که لطف خنجر ابراهیم

به تیز بودن احکام است

نبخش مرتکبانت را

تو حکم واجب الاجرایی

و عشق جوخه ی اعدام است

 

به دست آه بسوزانم

که شعله ور شدنم دود است

کفن به سرفه بپوشانم

که سربه سر بدنم دود است

و نخ به نخ دهنم دود است

غمت غلیظ ترین کام است

 

سرنگ ها همگان قرمز

و رنگ ها همگان قرمز

سماع مولویان قرمز

جهان کران به کران قرمز

که رنگی از رُژ گلگونت

هنوز بر لب این جام است

 

بگو ستاره ی دردانه!

در انزوای رصدخانه

کدام کوزه شکست آن روز

که با گذشتن نهصد سال

هنوز حلقه ی دستانش

به دور گردن خیام است؟

 

ببین چقدر اسیرم من!

چنان بکُش که اگر مردم

هزار بار بمیرم من

 

دسیسه های تو! می بینی؟

گلوی پاک امیرم من

که در تدارک حمّام است

 

چه حکمتی ست در این مردن؟

-در عاشقانه ترین مردن-

و مغز را به فضا بردن

و گریه را به خَلا بردن

 

چه حکمتی ست که در آغاز

نگاه من به سرانجام است؟

 

حسین صفا