شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟ - لیلا مهذب


خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟

غم زده بر جسم بی جانم...نمی دانم چرا؟

 

باد،گویی ریشه ام را سست و بی جان کرده است!

همچو برگی دست طوفانم...نمی دانم چرا؟

 

روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال

تک درختی در بیابانم...نمی دانم چرا؟

 

من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین

تشنه ی یک قطره بارانم...نمی دانم چرا؟

 

سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...

من دلیلش را نمی دانم...نمی دانم چرا؟

 

گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم

با تو هستم،با تو می مانم...نمی دانم چرا...؟!!!

 

لیلا مهذب


صیاد - بتول مبشری

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی

صید تو اسیر است به این دام جدایی

روزی سر راه دل او دام نهادی

حالا که اسیرت شده پس دور چرایی

آهوی پریشان تو در بند اسیر است

خو کرده به این دام اگر دام بلایی

قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد

آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی

امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام

شاید که نشستی سر کویی به هوایی

هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است

عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی

صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است

جا مانده به دستان تو با تیر جفایی

برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی......

 

بتول مبشری

آدمها هرگز کسانی را - ارنستو ساباتو

آدمها هرگز کسانی را

که دوست دارند فراموش نمی کنند،

فقط عادت می کنند

که دیگر کنارشان نباشند !

 

"ارنستو ساباتو"

از کتاب: قهرمانان و گورها

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی - عطار

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی

صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی

 

ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه

تسبیح همه مردان زنار کنی حالی

 

روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینم

گلزار ز چشم من گلزار کنی حالی

 

چون دیدهٔ من هر دم گلبرگ رخت بیند

از ناوک مژگانش پر خار کنی حالی

 

صد گونه جفا داری چون روی مرا بینی

بر من به جوانمردی ایثار کنی حالی

 

صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن

ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی

 

بردی دلم از من جان چون با تو کنم دعوی

خود را عجمی سازی انکار کنی حالی

 

چون صبح صبا زان‌رو در خاک کفت مالد

کز بوی سر زلفش عطار کنی حالی

 

عطار

لبخند مونالیزا - فرشید تربیت

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد!

چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

 

نکند وارث لبخند مونالیزایی!

که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

 

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو

گاهگاهی هوس خوشگذرانی دارد

 

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!

که خریدار تو بودن چه زبانی دارد؟

 

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!

لذتی بیشتر از چشم چرانی دارد

 

بعد آشوب بزرگی که لبت برپا کرد

چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

 

بوسه ات ولوله انداخته در اندامم

حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!

 

فرشید تربیت

چون نمی‌بینم جمال روی دوست - عطار

گر من اندر عشق مرد کارمی

از بد و نیک و جهان بیزارمی

 

کفر و دین درباختم در بیخودی

چیستی گر بیخود از دلدارمی

 

کاشکی گر محرم مسجد نیم

محرم دردی‌کش خمارمی

 

کاشکی گر در خور مصحف نیم

یک نفس اندر خور زنارمی

 

در دلم گر هیچ هشیاریستی

از می غفلت دمی هشیارمی

 

چون نمی‌بینم جمال روی دوست

زین مصیبت روی در دیوارمی

 

گر ندارم از وصال او نشان

باری از کویش نشانی دارمی

 

گر مرا در پرده راهستی دمی

محرم او زحمت اغیارمی

 

گر نبودی راه از من در حجاب

من درین ره رهبر عطارمی

 

عطار

جامی شکسته دیدم

جامی شکسته دیدم

در بزم می فروشی

 

گفتم بدین شکسته

چون باده میفروشی!؟

 

خندید و گفت زین جام

جز عاشقان ننوشند

مستِ شکسته داند

قدرِ شکسته نوشی...

 

شاعر: ناشناس

 

 پی نوشت: این شعر رو در فضای مجازی به "خ ی ا م" نسبت داده اند که من بعید می دانم درست باشد کما اینکه در سایت گنجور هم سرچ کردم و نیست.

آقای مهدی اصغری در صفحه شعر نو این شعر را منتشر کرده اند:

 

http://shereno.com/60828/55509/502780.html

دی ز دیر آمد برون سنگین دلی - عطار

دی ز دیر آمد برون سنگین دلی

با لبی پرخنده بس مستعجلی

 

عالمی نظارگی حیران او

دست بر دل مانده پای اندر گلی

 

علم در وصف لبش لایعملی

عقل در شرح رخش لایعقلی

 

زلف همچون شست او می‌کرد صید

هر کجا در شهر جانی و دلی

 

عاشقان را از خیال زلف او

تازه می‌شد هر زمانی مشکلی

 

تا نگردی هندوی زلفش به جان

نه مبارک باشی و نه مقبلی

 

جمله پشت دست می‌خایند از او

هست هرجا عالمی و عاقلی

 

منزل عشقش دل پاک است و بس

نیست عشقش در خور هر منزلی

 

تا تو بی حاصل نگردی از دو کون

هرگز از عشقش نیابی حاصلی

 

شد دل عطار غرق بحر عشق

کی تواند غرقه دیدن ساحلی

 

عطار

اگر تو در وجودم نبودی - شهریار مندنی پور


اگر تو در وجودم نبودی، دستم را در آتش فرو می‌کردم تا ببینی که چگونه رنجم از جنس گدازه‌هاست، بی‌آنکه فریاد درد را از دهانم بشنوی، شعله‌ها را خواهی دید که از سرانگشت‌هایم سر می‌کشند و فرو می‌روند و گوشت تنم خواهند شد. ندایی در سرم سر نمی‌دهی و پس خواهان تبدیل منی. بگو شو، می‌شوم. و این آخرین باری است که این کوره روشن شده است. لباس‌هایت را در آن خواهم انداخت، تا دیگر هیچ نشانی از تو بر روی این زمین برجا نمانده باشد. می‌سوزد و می‌سوزم و تو می‌خواهی به من بفهمانی که قانع نشده‌ای از عشق؛ و یگانه شدن ما را نپذیرفته‌ای. چرا دلبسته آن تن خاکی هستی؟ مگر فنایش قطعی نبود. زمان در برابر تو ماضی است و چه فایده برایت چند سال دیگر زندگی در آن تن، که فقط لحظه‌ای است پیش زیبایی ات...

 

 "شهریار مندنی پور"

از کتاب: شرق بنفشه

گوشه نشین - ساقی سلیمانی

از بینِ این دنیای بی فانوس

تشویش ها و سَهم خواهی ها

سنگر گرفتم زیرِ اقیانوس

پشتِ سکوتِ بچه ماهی ها

از دارِ دنیا یک نفر شاید

باشد که من همسنگرش باشم

شاید کسی باشد که می خواهد

اینبار عشقِ آخرش باشم

با شاید و ای کاش سر گرمم

پشتِ حصارِ شهر ِ بی فانوس

با فکرِ خود مرگی شنا می کرد

بچه نهنگی زیرِ اقیانوس

با نا امیدی ها گلاویز است

در من , سه ساله دختری غمگین

جای عروسک در بغل دارد

یک بغضِ بی پایان ولی سنگین

این حال را من خوب می فهمم

باید که مطلب را بگردانم

باید کمی گستاخ تر باشم

وقتی برایت شعر می خوانم

این روزهای بد زبانی را

این روزهای غالبا مجنون

تفسیر کن , هر جور می خواهی

لعنت به تو , آقای افلاطون

ما نسلِ تیپا خورده ی مغموم

ما نسلِ سیگار و علف هستیم

فرزند های جنگِ تحمیلی

فرزند های نا خلف هستیم

سرباز های جنگِ بی پایان

آلوده های خون و کف بودیم

اما گلوله ته کشید و ما

سربازهای بی هدف بودیم

حالا برای هر کدام از ما

پرونده ی تکفیر می سازند

با عادتِ آژیرِ سرخِ جنگ

هر روز یک آژیر می سازند

قانع ترین زن های نسلِ من

آغوشِ بی تشویش می خواهند

یک مردِ زیر ابرو گرفته , نه

یک مردِ یک مَن ریش می خواهند

بحثِ شکستِ تلخِ عشقی را

تفکیکِ جنسی خوب می داند

دیوار های مسخِ دانشگاه

نسلِ مرا آشوب می خواند

امروز شاید حسِ تنهایی

حال ِ تمامِ هم کلاسی هاست

سردرگمی های تمامِ ما

اینروزها کافه پلاسی هاست

عریانیِ خاصِ فرویدی بود

شیرین ترین بحثِ میانِ ما

از عقده های کهنه بر می خواست

این روزها رنگین کمانِ *ما

این روزها باید خودم باشم

حالِ خودم را خوب می دانم

با تو فقط حالِ خوشی دارم

با هیچکس سعدی نمی خوانم

شاید همین احساسِ نابودی

کفاره ی ما لااُبالی هاست

این شعر های غالبا وحشی

شاید جوابِ چیز مالی هاست

من را به جرمِ پرِّ طاووسم

شاید به حبسِ خانگی بردند

در جمع, یارانِ ادیبِ من

از یکدِگر ,بد چیز می خوردند

گوشه نشینم تا مبادا دوست

در دست هایش خنجری باشد

جایی برای زخمِ دیگر نیست

شاید ولی همسنگری باشد

باید برای روز های خوب

شالِ سفیدم را بچرخانم

شاید تو هم گفتی :به غیر از تو

با هیچکس سعدی نمی خوانم


ساقی سلیمانی

زیر سایه‌ی کوچک یک ابر - شهریار مندنی پور

کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم

بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم.

بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و

نفهمم به بیابان رسیده‌ام.

و توی بیابان

زیر سایه‌ی کوچک یک ابر کوچک بنشینم...

 

"شهریار مندنی پور"

از کتاب: شرق بنفشه

زلف را تاب داد چندانی - عطار

زلف را تاب داد چندانی

که نه عقلی گذاشت نه جانی

 

نیست در چار حد جمع جهان

بی سر زلف او پریشانی

 

کس چو زلف و لبش نداد نشان

ظلماتی و آب حیوانی

 

دهن اوست در همه عالم

عالمی قند در نمکدانی

 

دی برای شکر ربودن ازو

می‌شدم تیز کرده دندانی

 

لیک گفتم به قطع جان نبرم

او چنین تیز کرده مژگانی

 

بامدادی که تیغ زد خورشید

مگر از حسن کرد جولانی

 

گوی سیمین او چو ماه بتافت

گشت خورشید تنگ میدانی

 

لاجرم شد ز رشک او جاوید

زرد رویی کبود خلقانی

 

جرم خورشید بود کز سر جهل

پیش رویش نمود برهانی

 

هست نازان رخش چنانکه به حکم

هرچه او کرد نیست تاوانی

 

ماه رویا اسیر تو شده‌اند

هر کجا کافر و مسلمانی

 

صد جهان عاشقند جان بر دست

جمله در انتظار فرمانی

 

پرده برگیر تا برافشانند

هرکجا هست جان و ایمانی

 

چند سازی ز زلف خم در خم

دار اسلام کافرستانی

 

تا به دامن ز عشق تو شق کرد

هر که سر بر زد از گریبانی

 

ندمد در بهارگاه دو کون

سبزتر از خط تو ریحانی

 

نتواند شکفت در فردوس

تازه‌تر از رخت گلستانی

 

من چنانم ز لعل سیرابت

که بود تشنه در بیابانی

 

گر دهی شربتیم آب زلال

شوم از عشق آتش‌افشانی

 

ورنه در موکب ممالک تو

کرده گیر از فرید قربانی

 

عطار

تو - سعدی

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

 

 سعدی

دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمی - عطار

دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمی

زانکه دمی که با توام قوت من است عالمی

 

صبح به یک نفس جهان روشن از آن همی کند

کز سر صدق هر نفس با تو برآورد دمی

 

نی که دو کون محو شد در بر تو چو سایه‌ای

بس که برآورد نفس پیش چو تو معظمی

 

از سر جهل هر کسی لاف زند ز قرب تو

عرش مجید ذره‌ای بحر محیط شبنمی

 

چون بنشیند آفتاب از عظمت به سلطنت

سایهٔ او چه پیش و پس ذره چه بیش و چه کمی

 

نقطهٔ قاف قدرتت گر قدم و دمی زند

هر قدمی و احمدی هر نفسی و آدمی

 

چون نفست به نفخ جان بر گل آدم اوفتاد

اوست ز هر دو کون و بس هم‌نفسی و محرمی

 

لیک اگر دو کون را سوخته‌ای کنی ازو

آدم زخم خورده را نیست امید مرهمی

 

زانکه ز شادیی که او دور فتاد اگر رسد

هر نفسیش صد جهان هر نفسش بود غمی

 

چون همه چیزها به ضد گشت پدید لاجرم

سور چو بود آنچنان هست چنینش ماتمی

 

تا به کی ای فرید تو دم زنی از جهان جان

دم چه زنی چو نیستت در همه کون همدمی

 

 

عطار

صدای تو - شهریار مندنی پور


صدایت روی بوی بهار نارنج می‌لغزد.

از جنس همان می‌شود.

صدایت در بهار بهار است،

صدایت در زمستان بهار است.

حرف بزن،

من تا ابد به صدایت گوش می‌دهم

تا نقطه‌ای شوم

در خط کاتبی که صدای تو را می‌نویسد...

 

"شهریار مندنی پور"

از کتاب: شرق بنفشه