| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط
چشمها به اتفاق تازه عادت می کنند
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط
با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط
حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط
نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط
بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط
چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط
علی صفری
بر می گردم ، صدایم را بردارم
بر می گردم ، دستهایم را بردارم
بر می گردم ، بر می گردم ، بر می گردم
بگذارید ، بر گردم
بر می گردم ، خواهرم را ببویم
بر می گردم ، ایوان ام را بشویم
بر می گردم ، بر می گردم ، بر می گردم
بگذارید ، بر گردم
ته چمدانم پر از شمعٿ روشن
رخت و برگٿ سوخته ، گذرنامه من
لبٿ آستینٿ من خیس از بغض رامسر
تخت کٿشٿ من پر از گلهای پرپر
بر می گردم ، بر می گردم ، بر می گردم
بگذارید ، بر گردم
بر می گردم ، دیروزم را بردارم
بر می گردم ، هنوزم را بردارم
بی سایه ام ، درختٿ بی زمین ام
بر می گردم ، میوه ام را ببینم
بر می گردم ، بر می گردم ، بر می گردم
بگذارید ، بر گردم
بگذارید ، بر گردم…
شهیار قنبری
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام
تویی این مساٿر شیشه ای شهر ٿرنگ
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو
تو به ٿکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به ٿکر یه اتاقی اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو
شهر تو ، شهر ٿرنگ / آدم هاش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا / همه گنبداش طلا
تن تو ، مثل تبر / تن من ریشه سخت
تپش عکس یک قلب / مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مساٿری ، خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کس که هست هر کس که نیست داد می زنم
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو
شهیار قنبری
یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی!
زیر لب از آن کینهء دیرینه چه گفتی؟
این دست وفا بود، نه دست طلب ای دوست!
اما تو، به این دست پر از پینه چه گفتی؟
دل، اهل مکدر شدن از حرف کسی نیست
ای آه جگرسوز! به آیینه چه گفتی؟
از بوسهء گلگون تو خون می چکد ای تیر!
جان و جگرم سوخت! به این سینه چه گفتی؟
از رستم پیروز همین بس که بپرسند:
از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
فاضل نظری
کتاب تهمینه
هردوی ما ناخوش، تیغ ابریشم کش
مرد سر بر دیوار ، دزد بوس سیگار،
زن شک و تردید، زن در خود تبعید
تن هر دو تنها، مرد جوراب به پا
ما بهاری وسط پاییزیم،
عاشقانه های حلق آویزیم،
برگ زردیم و فرو می ریزیم،
من و تو دوباره بر می خیزیم
هر شب ما دلگیر، شب از فردا سیر!
چشم شوری بی اشک، حرفی از جنس کشک !
فصل تصویر بد، سازهای نابلد،
شهر از خود بی خود، که کلیدش گم شد. . .
ما بهاری وسط پاییزیم،
عاشقانه های حلق آویزیم،
برگ زردیم و فرو می ریزیم،
من و تو دوباره بر می خیزیم
دیگران آوار اند! دیگران خون خوارند!
سایه های دار اند! چه مصیبت بارند!
رخت چرک ناجور! زخم باز ناسور!
با صداهای شوم! نفس های مسموم!!
ما بهاری وسط پاییزیم،
عاشقانه های حلق آویزیم،
برگ زردیم و فرو می ریزیم،
من و تو دوباره بر می خیزیم!!...
شهیار قنبری
تو را از دست دادم، آی آدمهای بعد از تو!
چه کوچک مینماید پیش تو غمهای بعد از تو
تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهمهای بعد از تو؟
تو را از دست…، دادم از همین زخم است؛ میبینی؟
دهانش را نمیبندند مرهمهای بعد از تو
تو را از یاد خواهم برد کمکم، بارها گفتم
به خود کی میرسم اما به کمکمهای بعد از تو؟
بیا، برگرد، با هم گاه…، با هم راه…، با هم…، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو
مژگان عباسلو
می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد
روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد
با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت
وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد
می گویم از روزی که خوردم حرفهایم را
ترجیح میدادم که نانم در قلم باشد
روزی که گریان از خیابان آمدی گفتی
نفرین به شهری که سگی در هر قدم باشد
یادت می آرم گفتی امید بهاری نیست
وقتی زمستان و زمستان پشت هم باشد
آن روز وقتی سروهای سبز را دیدیم
شکرخدا شب رفته باید صبحدم باشد
چای از دهان افتاد ول کن شاید آن فرصت
روزی برای کودکانت مغتنم باشد
میخواستم از بوسه بنویسم هراسیدم
توی کتابم بیتی از این شعر کم باشد
مهدی فرجی
دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم
تا دارمت نگاه به مردم نمی کنم
در گیر و دار تلخ رسیدن به درد عشق
حتی به جان خویش ترحم نمی کنم
این فصل پا به ماه غمی ژرف گونه بود
هرگز به این بهار تبسم نمی کنم
من در بهشت عشق تو آدم شدم، ولی
خود را خراب خوردن گندم نمی کنم
ای بهترین بهانه برای نمردنم
دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم
فرامرز عرب عامری
آره خودشه ........خود خودشه
باز باید از جادوی زن گفت باز باید از عاشق شدن گفت
باز باید در سایه گم شد باز باید ساده شد لابد
تو .....به سادگی یک جشن مدرسه ....جشن تولد
گل کن مثل یه هدیه سرخوش و خود بخود
دست تو کو بگو دست تو کو
دو دست گمشده دست بی آرزو
وقت یکی شدن وقت تو وقت من
وقت دل نازکی ساعت سر رفتن
اره خودشه خود خودشه
باز باید از چشم تو ترسید باز باید در عطر تو پیچید
باز باید بیخودی لرزید باز هم باید یک نفس رقصید
تو در زنگ حساب امتحان خراب آوارشو نترس
بخند به اخم درهم به نمره های کم تکرارشو نترس
دست تو کو بگو دست تو کو دو دست گمشده دست بی آرزو
وقت یکی شدن وقت تو وقت من وقت دل نازکی ساعت سررفتن
به سبک آواز کولی ها به نام بچه های دنیا
به یاد پس پریروز باز به فکر رنگ سبز پس فردا
شهیار قنبری
وقتی که گل در نمیاد سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد ابر زمستون نمیاد
اینهمه ناودون چی چیه
حالا تو دست بیصدا دشنه ما شعر و غزل
قصه مرگ عاطفه خوابهای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبهایم خوبی ما دشمنیه
کاش من و تو میفهمیدیم اومدنی رفتنیه
تقصیر این قصهها بود تقصیر این دشمنها بود
اونا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود
سپیده امروز با ما بود
کسی حرف من رو انگار نمیفهمه
مُرده، زنده، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهاییم رو از من نمیدزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه
واسه تنهایی خودم دلم میسوزه
قلب امروزی من خالیتر از دیروزه
سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه
مرگ روزهای بچگی از روز به شب رسیدنه
دشمنیها مصیبته سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته، مصیبته، حقیقته
حقیقــته، حقیقـته
تقصیر این قصهها بود تقصیر این دشمنها بود
اونا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود
سپیده امروز با ما بود
شهیار قنبری
من خود نمی روم دگری می برد مرا
نابرده باز سوی تو می آورد مرا
کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
عمری است پایمال غمم تا که زندگی
این بار زیر پای که می گسترد مرا
شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا
قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود
شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا
حسین منزوی
روی تو خوش مینماید آینه ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صید بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایر مسکین که مهر بست به جایی
گر بکشندش نمیرود به دگر جا
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد احبا نمیبرم به اطبا
برخی جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدان ثریا
گر تو شکرخنده آستین نفشانی
هر مگسی طوطیی شوند شکرخا
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست
دست فرومایگان برند به یغما
سعدی
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
محمدعلی بهمنی