شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

غزل شماره ۴ - هفتاد سالگی - شهریار


سنین عمر به هفتاد میرسد ما را

خدای من که به فریاد میرسد ما را

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد میرسد ما را

به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد که بیداد میرسد ما را

تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

علی و آل به امداد میرسد ما را

 

شهریار


من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش - ناصر فیض


من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش

حرفی بزن! هنگامه ی آوازهایم باش


 آنجا تو، اینجا هر چه از من دور و بیگانه است

ای دور نزدیک! ای همین جا! آشنایم باش


 یک سو خدا، یک سو پُر از اهریمن و طوفان

وقتی خدایی نیست با من، ناخدایم باش


 دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش

در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش


 تا با جنون و عشق درگیرم صدایم کن!

تا بشکنم در خویش، فریاد رهایم باش


 من آنکه می خواهی برایت می شوم اما

تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش

 

ناصر فیض

 

در سرم عشق تو سودایی خوش است - عراقی


در سرم عشق تو سودایی خوش است

در دلم شوقت تمنایی خوش است

ناله و فریاد من هر نیم‌شب

بر در وصلت تقاضایی خوش است

تا نپنداری که بی‌روی خوشت

در همه عالم مرا جایی خوش است

با سگان گشتن مرا هر شب به روز

بر سر کویت تماشایی خوش است

گرچه می‌کاهد غم تو جان من

یاد رویت راحت افزایی خوش است

در دلم بنگر، که از یاد رخت

بوستان و باغ و صحرایی خوش است

تا عراقی والهٔ روی تو شد

در میان خلق رسوایی خوش است

 

عراقی



دلم در نزد جانان است امشب - فایز


دلم در نزد جانان است امشب

چو مرغ نیم بریانست امشب

کبابی از دل فایز بسازید

که سرو ناز مهمان است امشب

 

فایز

 


غزل شماره ۲ - مناجات


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار


عین خزون - مسعود فردمنش


بهار دارم عین خزون

چه این زمون ، چه اون زمون

 

در حسرت مال و منال

دارم میرم رو به زوال

 

هر روز یه پله پس میرم

همین روزا ز نفس میرم

 

از بس نشستم انتظار

رفته ز یادم لاله زار

 

چراغ خونه م روشنه

روشن نه !

سوسو می زنه

 

چرخم نمی چرخه ولی

چرخش می دم با یا علی

 

مسعود فردمنش

 

 

در کمین خنده اى زیبا نشسته دوربین - کاظم بهمنی


در کمین خنده اى زیبا نشسته دوربین

هى شکارش مى کند این بخت بسته؛دوربین

 

خیره بر کیک تولد شمع ها را فوت کرد

غنچه ى لب هاى اورا چید دست دوربین

 

بى خبر از من خودش انگار کرده برقرار

باز با یک سوژه،پیوندى خجسته دوربین

 

روبه پایان است مهمانى ولى حس مى کن

کادرهاى بیشمارى را نبسته دوربین

 

داغ کرده مثل عکاسش،بریده،منتها

نیست مثل جشن هاى قبل خسته دوربین

 

شب که ازاین عکس ها خالیش کردم،پیر شد

شد شبیه عاشقان دلشکسته دوربین

 

عکس ها را پاک کردم،صبح دیدم لعنتى

از کمد سر خورده و خود را شکسته دوربین  !!

 

کاظم بهمنی


وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند - فاضل نظری


وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند


ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند


سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟


یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند


هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند


مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟


فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند


فاضل نظری

آن ها

ما رو باش - شهیار قنبری


ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا می‌ذاریم

ما رو باش

قسمی جز اون دو چشم نامسلمون که نداریم

ما رو باش

به هواداری تو،

به هواداری تو شیشه میخوه رو با سنگ شکستیم نارفیق

سنگ و شیشه اگه دشمن

من و تو که موندگاریم

ما رو باش

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می‌کنه

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می‌کنه

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم

ما رو باش

غزل کوچه ما،

غزل کوچه ما قلندرای پیر و عاشق که اینه

فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم

ما رو باش اینا رو باش

 

شهیار قنبری


اینک زیرنورافکن اوج شعرمن آخرین پرده - شهیار قنبری


اینک زیرنورافکن اوج شعرمن آخرین پرده

قصه، قصه مردی که غرورش را رها نکرده

هرچه، هرچه که بود مثل فانوس گرم و روشن بود

مثل هیچ کس نبود شبیه من بود، شبیه من بود

چون پرنده اگر لرزیدم زیر باران اگر ترسیدم

وحشتم را به تو بخشیدم سقوطم را به چشم دیدم

تا فهمیدم چه دل شکن بود

این راه من بود، این راه من بود

این راه من بود، این راه من بود

صد آه اگرکشیدم سایه‌یی را سر نبریدم

صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم

زخم چین پیرهن هدیه دوست وقت رفتن بود

هرگزبرنگشتم

این راه من بود، این راه من بود

این راه من بود، این راه من بود

خواب خوب بی‌قفس بودن بی‌تو رفتن با تو برگشتن

خواب خنده لحظه به لحظه آخر خون ته شکنجه

این تمام خواب وطن بود

این کار من بود، این کار من بود

درهم بودم برهم بودم اماخود خودم بودم

درهم بودم برهم بودم اماخود خودم بودم

ساده بودم،شبنم بودم زخم گل را مرهم بودم

کارم ازنو سرزدن بود

این راه من بود، این راه من بود

این راه من بود، این راه من بود

صد آه اگرکشیدم سایه‌یی را سر نبریدم

صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم

زخم چین پیرهن هدیه دوست وقت رفتن بود

هرگزبرنگشتم

این راه من بود، این راه من بود

این راه من بود، این راه من بود

 

 

 

 

 

منم که جنگلی بی زمین بود

به جرم کشف گـُل در اوین بودم

کنار هم‌قفس تنهاترین بودم

تو ساکت بودی و من واژه چین بودم

ترانه مال مردم نت به نت پیدا ولی گم بود

تمام حسرت من بوی گندم بود

رؤیا خود بیداریه

زخم تو زخمی کاریه

کار تو بالا رفتنه

رها شدن کار منه

این کار من بود، این کار من بود

این راه من بود، این راه من بود

 

شهیار قنبری


بهار آمده اما هوا هوای تو نیست - اصغر معاذی


بهار آمده اما هوا هوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

 

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!



اصغر معاذی


غزل شماره ۱ - مکتب حافظ - شهریار


گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینج

 

شهریار


ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید - کاظم بهمنی


ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید   

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید


پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛ بلکه به اندازه ی موهای سفید


سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت ِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید


ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید


شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید


من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید


تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید


مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید !

 

کاظم بهمنی


مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود - امیدصباغ نو


مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

یک عمر صبر کردم و دیگر نمی‌شود

 

حسّی که سالها به تو ابراز کرده ام

زیر سوال رفته و باور نمی‌شود

 

هرشب اگر چه دسته گلی آب می‌دهی  !

بی فایده ست؛ عشق تناور نمی‌شود

 

ای سوژهء تمام غزل های قبل ازین!

بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی‌شود

 

افتاده ام درست تهِ چال گونه ات

پای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود

 

نابرده رنج گنج میّسر اگر شود

با تار مویی از تو برابر نمی‌شود

 

مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده

بی تو ولی به شعر قسم، سر نمی‌شود

 

 

امیدصباغ نو


رویای آشنا - قیصر امین پور


با تیشه خیال تراشیده ام تو را      

در هر بُتی که ساخته ام  دیده ام تو را

 

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟       

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ       

 من از تمام گلها بوییده ام تو را

 

رؤیای آشنای شب و روز عمر من!         

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

 

از هر نظر تو عین پسند دل منی         

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

 

زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست         

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی         

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعاره و تشبیه برتری      

با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را

 

قیصر امین پور