| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |

لینک کانال دکلمه های علی ایلکا در تلگرام
روی لینک کلیک کنید .
https://telegram.me/deklamehaye_ali_ilka
نگرانم نباش، من خوبم
مرگ یک اتفاق معمولیست...
زندگی آنقدر تکرارم کرد
که نبودن، شبیه آزادیست...
نه گله از کسی، نه شکوه ز جهان
خستگی گاه شکلِ بیداریست...
من از این روزگار فهمیدم
زنده ماندن همیشه پیروزی نیست...
تلخ تر از تمام مردن ها
زندگی در میان فراموشی ست....
علی ایلکا
تو میگریزی و من در غبار رؤیاها
هزار پنجره را بیشکوه میبندم
به باغ سبز نوید تو میسپارم خویش
هزار وسوسه را در ستوه میبندم
تو میگریزی و پیوند روزهای دراز
مرا چو قافلهی سنگ و سرب میگذرد
درنگ لحظهی سنگین انتظار چو کوه
به چشم خستهی من پای درد میفشرد
تو میگریزی چونان که آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخیزد نه شکوه نه فریاد
تو میگریزی چونان که از درخت نسیم
درخت بسته نداند گریختن با باد
تو میگریزی و با من نمیگریزی لیک
غم گریز تو بال شکیب میشکند
چو از نیامدنت بیم میکنم با من
نگاه سبز تو نقش فریب میشکند
بیا که جلوهی بیدار هر چه تنهایی ست
به نوشخند گوارای مهر خواب کنیم
به روی تشنگی بیگناه لبهامان
هزار بوسهی نشکفته را خراب کنیم
تو میگریزی اما دریغ! میماند
خیال خستهی شبها و میوههای ملال
اگر درست بگویم نمیتوانم باز
به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال
یداله رویایی
در امتدادِ شبهای بلندِ دلتنگی،
آنجا که دریا به تاریکی میرسد
و موجها نامِ تو را
آهسته بر ساحل مینویسند...
تو فانوسِ روشنِ شبهای منی،
همان نوری که از دورترین فاصلهها
راهِ رسیدن به عشق را نشانم میدهد.
و من،
مسافرِ خستهی سالهای دور،
هر بار که در دریای خاطراتمان گم میشوم،
به روشنای نگاهت بازمیگردم..
علی ایلکا
شب پر از سکوت است
و آنچه از شب به جای میماند،
نه تاریکیست،
نه ردّ کمرنگ مهتاب بر پنجره…
تنها خاطرهی توست
که در خلوتِ این شبهای بلند،
آرام و بیصدا
در جانم قدم میزند…
علی ایلکا
سلام کوچه حضور است، غروب سرد می میرد
تمام کار قصه همین است، غرور مرد می میرد
کسی ترانه ی من را برای خواب دزدید
و این کلام درونم بدون درد می میرد
غزل به نام درخت و شروع قصه پاییز
در انتهای غزل هم درخت زرد می میرد
هزار شب نخوابیدم به شوق دیدن چشمت
شب هزار و یکم شد ببین که مرد می میرد
پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاطر من دیرتر برو
دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو
کاری نکن که بشکنی ام، اما شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو
موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو !
به به مبارک است :دل خوش ! لباس نو
دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی ... ولی نرو
مهدی فرجی
دکلمه : علی ایلکا
یا گرمى یک بوسه به پیشانى من باش
یا علت یک عمر پریشانى من باش
با فاصله اى امن که آسیب نبینى
بنشین و فقط شاهد ویرانى من باش
سید تقى سیدى
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسکری
این روزها به هرچه گذشتم کبود بود
هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود
این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده ی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!
ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود
دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟
با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!
عبدالجبار کاکایی
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه،
من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم.
#نیما_یوشیج
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#دکلمه : #علی_ایلکا
دانلود
قطار پنجره هایش را
گرفته زیر بغل می رفت
و پشت ابر نهان می شد
دلم که ماه محالش را
به حال بدرقه می افتاد
جهان پر از چمدان می شد
و برگ بود که می بارید
و باد ، خسته وزان می رفت
خزان مسافتی از من بود
که در تَدارک رفتن بود
ولی همین که خزان می رفت
دوباره باز خزان می شد
مرا تو بی سببی هرگز
بدون ماه شبی هرگز
دو پِیک آخر عمرم را
به این شراب لبی هرگز...
برای هرگز لب هایت
شراب نیز دهان می شد
جُذامیان دلم پیرند
و دست های تو اِکسیرند
جوانشان کن اگر "آنی"
روایت است که حافظ هم
به یاد روی تو پیری را
به یک اشاره جوان می شد
قطار بی سر و بی دستان
روانه شد به انارستان
و جان خلق چه ارزان بود
لبت که سرخ پریشان بود
به شهر وِلوله می افتاد
انار بس که گران می شد
قطار پنجره هایش را
گرفته زیر بغل می رفت
و او به ماه عسل می رفت
که سر درآورد از جایی
خبر نداشت که دنیایی
برای او نگران می شد
به اختیار که می آییم؟
چرا؟ برای چه می آییم؟
نخواستیم! نمی آییم!
و آمدیم... خداوندا!
چه خوب بود نه می ماندیم
نه وقت رفتنمان می شد
به جز تو هیچکس اینجا نیست
خدا هم این همه غمگین نیست
خدا هم این همه تنها نیست
بساط گریه مُهیا نیست
و گرنه رو به انارستان
چه سیل ها که روان می شد
گفتی که : می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم
گفتی که : گر بیند کسی ؟ گفتم که : حاشا می کنم
گفتی: ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در ؟
گفتم که : با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتی که : تلخی های من گر ناگوار افتد مرا
گفتم که: با نوش لبم ،آنرا گوارا می کنم
گفتی : چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟
گفتم که : من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که : از بی طاقتی ،دل قصد یغما می کند
گفتم که : با یغماگران ، باری مدارا می کنم
گفتی که : پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که : ارزان تر از این من با تو سودا می کنم
گفتی : اگر از کوی خود ، روزی تو را گویم برو؟
گفتم که: صد سال دگر امروز و فردا میکنم
گفتی : گر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم
گفتم : ز تو دیوانه تر ، دانی که پیدا می کنم
سیمین بهبهانی
ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا
چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا
مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا
شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا
ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا
«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا
فاضل نظری