شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

میوه‌های ملال - یداله رویایی


تو می‌گریزی و من در غبار رؤیاها
هزار پنجره را بی‌شکوه می‌بندم
به باغ سبز نوید تو می‌سپارم خویش
هزار وسوسه را در ستوه می‌بندم
تو می‌گریزی و پیوند روزهای دراز
مرا چو قافله‌ی سنگ و سرب می‌گذرد
درنگ لحظه‌ی سنگین انتظار چو کوه
به چشم خسته‌ی من پای درد می‌فشرد
تو می‌گریزی چونان که آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخیزد نه شکوه نه فریاد
تو می‌گریزی چونان که از درخت نسیم
درخت بسته نداند گریختن با باد
تو می‌گریزی و با من نمی‌گریزی لیک
غم گریز تو بال شکیب می‌شکند
چو از نیامدنت بیم می‌کنم با من
نگاه سبز تو نقش فریب می‌شکند
بیا که جلوه‌ی بیدار هر چه تنهایی ست
به نوشخند گوارای مهر خواب کنیم
به روی تشنگی بی‌گناه لب‌هامان
هزار بوس‌ه‌ی نشکفته را خراب کنیم
تو می‌گریزی اما دریغ! می‌ماند
خیال خسته‌ی شب‌ها و میوه‌های ملال
اگر درست بگویم نمی‌توانم باز
به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال

 

یداله رویایی

 

 

سلام کوچه حضور است، غروب سرد می میرد


سلام کوچه حضور است، غروب سرد می میرد

تمام کار قصه همین است، غرور مرد می میرد

 

کسی ترانه ی من را برای خواب دزدید

و این کلام درونم بدون درد می میرد

 

غزل  به نام درخت و شروع قصه پاییز

در انتهای غزل هم درخت زرد می میرد

 

هزار شب نخوابیدم به شوق دیدن چشمت

شب هزار و یکم شد ببین که مرد می میرد

مجبور نیستی که بمانی ... ولی نرو - مهدی فرجی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاطر من دیرتر برو

 

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

 

کاری نکن که بشکنی ام، اما شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

 

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو !

به به مبارک است :دل خوش ! لباس نو

 

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

 

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی که بمانی ... ولی نرو

 

مهدی فرجی

دکلمه : علی ایلکا

دانلودhttps://s32.picofile.com/file/8480568050/%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D9%86%D8%AF_%DA%A9%D9%81%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D9%86%D8%B4%D9%88_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AC%DB%8C.mp3.html

یا گرمى یک بوسه به پیشانى من باش - سید تقى سیدى

یا گرمى یک بوسه به پیشانى من باش

یا علت یک عمر پریشانى من باش


با فاصله اى امن که آسیب نبینى

بنشین و فقط شاهد ویرانى من باش


سید تقى سیدى

دل‌های تنها - حامد عسکری

مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر

با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر

 

درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم

قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر

 

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار

زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

 

هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم ولی

بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر

 

 رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت

من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر

 

 زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر

بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

 

هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید

هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

 

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم

خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر

 

حامد عسکری

ساعت برای با تو نشستن حسود بود - عبدالجبار کاکایی

این روزها به هرچه گذشتم کبود بود

هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود

 

این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای

اخبار منفجر شده ی صبح زود بود

 

جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست

محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!

 

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم

عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود

 

پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید

ساعت برای با تو نشستن حسود بود

 

دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟

با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!

 

عبدالجبار کاکایی

تو را من چشم در راهم شباهنگام - نیما یوشیج

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم


شباهنگام

در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه،

من از یادت نمی‌کاهم

تو را من چشم در راهم.



#نیما_یوشیج

ــــــــــــــــــــــــــــــ

#دکلمه : #علی_ایلکا

 

دانلود

انارستان - حسین صفا



قطار پنجره هایش را

گرفته زیر بغل می رفت

و پشت ابر نهان می شد

دلم که ماه محالش را

به حال بدرقه می افتاد

جهان پر از چمدان می شد

و برگ بود که می بارید

و باد ، خسته وزان می رفت

 

 خزان مسافتی از من بود

که در تَدارک رفتن بود

ولی همین که خزان می رفت

دوباره باز خزان می شد

 

مرا تو بی سببی هرگز

بدون ماه شبی هرگز

دو پِیک آخر عمرم را

به این شراب لبی هرگز...

برای هرگز لب هایت

شراب نیز دهان می شد

 

 جُذامیان دلم پیرند

و دست های تو اِکسیرند

جوانشان کن اگر "آنی"

روایت است که حافظ هم

به یاد روی تو پیری را

به یک اشاره جوان می شد

 

قطار بی سر و بی دستان

روانه شد به انارستان

و جان خلق چه ارزان بود

لبت که سرخ پریشان بود

به شهر وِلوله می افتاد

انار بس که گران می شد

 

 

قطار پنجره هایش را

گرفته زیر بغل می رفت

و او به ماه عسل می رفت

که سر درآورد از جایی

خبر نداشت که دنیایی

برای او نگران می شد

 

 

به اختیار که می آییم؟

چرا؟ برای چه می آییم؟

نخواستیم! نمی آییم!

و آمدیم... خداوندا!

چه خوب بود نه می ماندیم

نه وقت رفتنمان می شد

 به جز تو هیچکس اینجا نیست

خدا هم این همه غمگین نیست

خدا هم این همه تنها نیست

بساط گریه مُهیا نیست

و گرنه رو به انارستان

چه سیل ها که روان می شد

گفتی که : می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم - سیمین بهبهانی

گفتی که : می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم

گفتی که : گر بیند کسی ؟ گفتم که : حاشا می کنم

 

گفتی: ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در ؟

گفتم که : با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتی که : تلخی های من گر ناگوار افتد مرا

گفتم که: با نوش لبم ،آنرا گوارا می کنم

 

گفتی : چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟

گفتم که : من خود را در او عریان تماشا می کنم

 

گفتی که : از بی طاقتی ،دل قصد یغما می کند

 گفتم که : با یغماگران ، باری مدارا می کنم

 

گفتی که : پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که : ارزان تر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتی : اگر از کوی خود ، روزی تو را گویم برو؟

 گفتم که: صد سال دگر امروز و فردا میکنم

 

گفتی : گر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم

گفتم : ز تو دیوانه تر ، دانی که پیدا می کنم       

 

سیمین بهبهانی

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا - فاضل نظری

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

 

 چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر

ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

 

 مگذار با خبر شود از مقصدت کسی

حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

 

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است

از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

 

 ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن

بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

 

 «قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!

ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 

 فاضل نظری

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام - فاضل نظری

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

 پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

 رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

 فاضل نظری

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی - حسین منزوی


چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

 

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی


حسین منزوی

به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند - کاظم بهمنی


به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند

به این طریقه ی بازی قمار میگویند

 

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند

 

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند

 

مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!!

 

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار میگویند

 

کاظم بهمنی


سلام - علی صالحی


سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن

 

علی صالحی