ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
مهر رخسار و مه جبین شدهای
آفت دل بلای دین شدهای
مهر و مه را شکستهای رونق
غیرت آن و رشک این شدهای
پیش ازین دوست بودیم از مهر
دشمن من کنون ز کین شدهای
من چنانم که پیش ازین بودم
تو ندانم چرا چنین شدهای
ننشستی چرا دمی با من
گرنه با غیر همنشین شدهای
دل ز رشکم تپد چو بسمل باز
بهر صیدی که در کمین شدهای
غزلی گفتهای دگر هاتف
که سزاوار آفرین شدهای
هاتف اصفهانی
دلم، تنم، وطنم زخمی است... وصله ی تن باش
خزان گرفته شکوه مرا شکوفه ی من باش
بیا دوباره به دیدار شعرهای مریضم
خزان گرفته بهار مرا ببخش عزیزم
مرا ببخش اگر پنجه های گرگ ندارم
برای بردن تو نقشه ای بزرگ ندارم
بخند ! پاسخ این اشکهای یخ زده خنده ست
مرا ببخش اگر شعرهام خسته کننده ست...
¨
بگو بیایم هر گوشه ی جهان که بگویی
که پر بگیرم هر سمت آسمان که بگویی
قرار اولمان هرکجا که دار نباشد
به دور سینه یمان سیم خاردار نباشد
توجهی به شب و حلقه ی طناب نکردن
قرار بعدی مان مرگ را حساب نکردن
بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدیمان لج کنیم، زنده بمانیم
اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است
به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است...
¨
شبانه از دهن گربه ی سیاه پریدن
دو تا پلنگ شدن، سمت قرص ماه پریدن
دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب، دو ماهی
دو تا ستاره ی افتاده از دهان سیاهی
دوتا پرنده ی بی سرزمین، دو اشک چکیده
دو تا ستاره ی دنباله دار رنگ پریده...
قرار بعدی مان کشف رنج های دنیرو
و قهوه خوردن در ساحل ریو دو ژانیرو
قرار بعدی انکار عقده های زمینی
فرار کردن از خوک دانی پازولینی
دوباره کشف معمای فیلمهای نوار و
قرار بعدی مان زخمهای ژان رنوار و
مرور کردن عصیان بی مرور براندو
برای بار صدم قصه های عامه پسند و
به کشف درد رسیدن، به کشف یک شب خونی
هویت زن بی آرزوی آنتونیونی
گذشتن از دل این زخم های کهنه ی کاری
پس از شکستن آغوش های آلمادواری...
¨
قرار بعدیمان هرکجا که سایه نباشد
دوباره پای کسی روی چارپایه نباشد
به سوی این شب بی انتها تفنگ گرفتن
به احترام سر میرزا تفنگ گرفتن
دوباره زنده شدن از دهان قبر پریدن
رئیس علی شدن و روی زین ببر پریدن
قرار بعدی مان قهوه با دو تکه ی ژیگو
به جنگ میروم امروز...آدیوس آمیگو !
قرار بعد غریو تفنگ های من و تو
نشانه رفتن سمت فالانژ های فرانکو
صدای ریزش زنجیرهای کهنه ی خونین
صدای آزادی روی رزمناو پوتمکین
صدای زخمی ویکتور خارا -جنازه ی زنده-
گلوله خوردن در کوچه ...زنده باد آلنده ...
¨
من و تمامی این لحظه های رنگ پریده
من و تمامی این خاطرات رنج کشیده
من و تلاقی هر روز دردها...بروفن ها
من و دویدن بیهوده در جهان کوئن ها ...
من و تمامی تنهاییم، تمامی دردم
من و تمامی این روزها که گریه نکردم
من و دراز کشیدن کنار نعش کبودم
من و نبودن انسان بهتری که نبودم
من و بریدن هرروز این زبان اضافی
من و شکستن یک مشت استخوان اضافی
من و حضور شب و آسمان چرکی تهران
من و جویده شدن در دهان چرکی تهران...
¨
قرار بعدی اعجاز دستهای من و تو:
شکوفه دادن گیلاس در خزان کیوتو
قرار بعدیمان گفتگو، مراسم چایی
و شام خوردن در هاید پارک ویکتوریایی
قرارمان شب نمناک نانت، رخوت بوردو
نگاه کردن خورشید در غروب پالرمو
شریک موج...شبیه تن دو ماهی لیز و
تو و شنا کردن زیر آفتاب ونیز و
قرار بعدی مان رقص دستهای من و تو
سکوت و تنهایی... کافه های کوچک ورشو
قرارمان دگرانزوم هتل، حوالی پانتون
برای یافتن نادیای آندره برتون
قرار بعدی مان اضطراب بوسه ی من با
شکوه سمفونی زندگی...غروب وین با
پرنده های مسافر به دور دست پریدن
به سرزمین های بهتری که هست پریدن...
قرار بعدی یک زندگی کوچک عادی
فرار کردن از لحظه های مارکی دوسادی
قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد
میان سفره یمان رد پای گرگ نباشد...
¨
مرا ببوس که در آرزوی خانه نمیرم
که جان بگیرم و در زیر تازیانه نمیرم
ببوس تا که درین حسرت محال نپوسم
مرا ببوس که دراین سیاهچال نپوسم
مرا ببوس که در دوزخ سکوت نیفتم
مرا ببوس که در تار عنکبوت نیفتم
تو زخم خوردی و من قوت لایموت گرفتم
تو ایستادی و من روزه ی سکوت گرفتم
قرار آخرمان هرکجا سکوت نباشد
به دور سینه یمان تار عنکبوت نباشد....
¨
چگونه بی تو ازین رنج جاودان بگریزم
مرا دوباره در آغوش خود بگیر عزیزم...
حامد ابراهیم پور
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چه قدر شانه به سر آفریده است
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است
پای مرا برای دویدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آیینه را بدون نظر آفریده است
چون قید ریشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفریده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود، جگر آفریده است
غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست
باری که روی شانه هر آفریده است
غلامرضا طریقی
چنین که حال من زار در خرابات است
می مغانه مرا بهتر از مناجات است
مرا چو مینرهاند ز دست خویشتنم
به میکده شدنم بهترین طاعات است
درون کعبه عبادت چه سود؟ چون دل من
میان میکده مولای عزی و لات است
مرا که بتکده و مصطبه مقام بود
چه جای صومعه و زهد و وجد و حالات است؟
مرا که قبله خم ابروی بتان باشد
چه جای مسجد و محراب و زهد و طاعات است
ملامتم مکنید، ار به دیر درد کشم
که حال بیخبران بهترین حالات است
ز ذوق با خبری آنکه را خبر باشد
به نزد او سخن ناقصان خرافات است
خراب کوی خرابات را از آن چه خبر
که اهل صومعه را بهترین مقامات است
اگر چه اهل خرابات را ز من ننگی است
مرا نصیحت ایشان بسی مباهات است
کسی که حالت دیوانگان میکده یافت
مقام اهل خرد نزدش از خرافات است
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
سفید کردن آن نوعی از محالات است
کجاست می؟ که به جان آمدم ز خسته دلی
که پر ز شیوه و سالوس و زرق و طامات است
مقام دردکشانی که در خراباتند
یقین بدان که ورای همه مقامات است
کنون مقام عراقی مجوی در مسجد
که او حریف بتان است و در خرابات است
عراقی
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
کیف کوچکت باشد
بازشده در جوی آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانیات را
لبخند میزدی...
آخرینش میتواند
اولین بوسه یمان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستن یواشکی
توی سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
دستهایت باشد
روی صورت من
تا خدا و ابلیس
اشکهایم را نبینند
یا روزی که
در میدان ولی عصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچکس بیاید...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
سرفه نکردنت باشد
روی سیگارهای من
میتواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشقبازی کردنت...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
لنگه کفش خونیات باشد
روی پیادهرو
وقتی تن ات را
روی دست میبردند.
میتواند حسرت گیسوانت باشد
برای بوسیدن آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند...
حامد ابراهیم پور
اولین بار اولین یار
اولین دل دل دیدار
اولین تب اولین شب
سرفه های خشک سیگار
زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود
زنگ نور و زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود
اولین بار اولین یار
کشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بی مرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین بار اولین یار
اولین نامه ی کوتاه
درشبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسی ها
از من و تو تاخود ماه
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و هذیان
تا ضیافت تا عیادت
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود
اولین بار اولین یار
کشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بیمرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین بار اولین یار
اولین بار اولین بار
...
شهیار قنبری
دیدار ما هرچند دورادور، زیباست !
دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست
رویا باقری
آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی
چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نفسم را بند آوردی و جانم دادی
جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی
از گُلِ پیرهنت ، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ... هیجانم دادی
در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جرَیانم دادی
سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور ، تکانم دادی
شوقِ این جانِ به تنگ آمده ، آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق ، همانم دادی
تو در این خانه ی بی پنجره ، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ ، امانم دادی ...!
اصغر معاذی
سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد
داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد
"او" که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد
برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد
چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟
دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد
کاظم بهمنی
از روزهای رد شده حرفی نزن ، ولی
بوی تو را گرفته سکون بدن ، ولی
نفرت از این دو حرف مرا داغ می کند:
این عنکبوت ماده با نام زن ، ولی
آسوده باش ! نفرت شاعر شکستنی ست
مثل غرور ، مثل دل گیج من ، ولی
باور نکردنی ست ، مرا دفن می کنی
باور نکردنی ست بدون کفن ، ولی
شاعر ـ که مُرده است ـ فقط شعر می شود
از آن دو تا پرنده ی در پیرهن ، ولی
دیوانه شو ! کتاب مرا پاره پاره کن
روی کتاب اسم مرا خط بزن ، ولی
با این غزل که اسم ندارد چه می کنی ؟ !
نقاش من ! برای نشستن زمین بده
مار از خودم ، تو با قلمو آستین بده
رنگ سیاه روی سر و صورتم بریز
خطّی بکش ، میان دو ابروم چین بده
یک خانه »ـ انتظار بزرگیست « پس فقط
یک مشت خاک در عوض سرزمین بده
حالا دو بال ـ اگر چه کمی سخت می شود ـ
یا نه ! فقط برای پریدن یقین بده !
از روی چشم های شما پرت می شوم
با رنگ سرخ بر ورقه نقطه چین بده...
مردم صدای جیغ تو را هیس، هیس، هیس !
ـ باشد ادامه می دهم ، این بار سین بده :
ـ سرما کشنده است ، مرا خاک کن ، برو
از روی بوم نعش مرا پاک کن ، برو !
در خوابهای شاعر این داستان برقص
با ضرب خنده های خودت تن تتن ، ولی
رؤیای نیمه کاره ! تو شیرین نمی شوی
من هم برای تو نشدم کوه کن ، ولی
آهو نه ! هی شبیه خودت عنکبوت شو !
هی تار . . . تار . . . تار به دورم بتن ، ولی
من هیچ وقت طعمه خوبی نمی شوم !
باور نکردنیست ! مرا دفن کرده ای
بوی تو را گرفته تمام کفن ولی . . .
حامد ابراهیم پور
دلتنگی خیابان شلوغیست
که تو در میانهاش ایستاده باشی
ببینی میآیند
ببینی میروند
و تو همچنان ایستاده باشی.
علیرضا روشن
سکوت، روشنایی، رضایت.
اوایلِ عطرِ چیزیست
شاید اوایلِ آسانِ چیزی ...!
همین ... ایستاده مقابلم
اما یادم نمیآید.
اوایلِ عزیزِ ... اسمش چه بود؟
و سایهروشنِ دامنهای در مِه
و سکوت
و روشنایی
و رضایت.
دو صندلیِ خالی،
فاختهای در خواب،
و عطر چیزی عجیب
در ایوانی از نی و ناروَن.
همه رفتهاند
و هر آن ممکن است
ماه بالا بیاید
ممکن است مسلمان شوم
ممکن است بروم گیتارِ خستهام را بردارم
با باد بروم بردارم بیاورم،
و یک اسم:
سکوت، روشنایی، رضایت.
و چیز ...!
حالا یکی از شما
به این زنِ رو به مغرب نشسته ... بگوید:
اینجا چه میکند؟
ماه، مزار، دی، دنیا
و یک چیزِ دیگر...!
من ساکتام، روشنام، راضیام
شما هم بروید
بروید زندگی کنید!
سید علی صالحی
امشب به هزار فوت و فن می آید
دارد به اتاق خواب من می آید
هر ثانیه احتمال دیدارش هست
مرگ است و بدون در زدن می آید...
حامد ابراهیم پور
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن
کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دلهای ناکام ِ رسیدن
کی میشود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پختهی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامیام نام ِ تمامی میگذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن کبوترهای بیپروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
میچینمت اما به هنگام ِ رسیدن
قیصر امین پور
با هم بیاین دعا کنیم
خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره
فراوونی بیاره
ازش بخوایم برامون
سنگ تموم بذاره
*
راهها ی بسته وا شه
هیچکی غریب نباشه
صورت و شکل هیچکس
مردم فریب نباشه
**
شفا بده مریضو
خط بزنه ستیزو
رو هیچ دیوار و بومی
نخونه جغد شومی
***
خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون
نریزه آبرویی
****
دعا کنیم رها شن
اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل
زندونا رو ببندن
*****
سیاه و سفید یه رنگ بشه
زشتی هامون قشنگ بشه
کویرا آباد بشن
اسیرا آزاد بشن
******
خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون نریزه آبرویی
مسعود فردمنش