شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

به خودت نگیر شیشه‌ی پنجره - علیرضا روشن


به خودت نگیر شیشه‌ی پنجره

تمیزت می‌کنند

که کوه را بی‌غبار ببینند

و آسمان را بی‌لکه

به خودت نگیر شیشه

تمیزت می‌کنند که دیده نشوی!

 

 

علیرضا روشن

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم - حامد عسکری


گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می‌زنه

مرد برای هضم دلتنگی‌هاش

گریه نمی‌کنه‌، قدم می‌زنه

 

گریه نمی‌کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست‌، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه‌ام که ،

یهو میون زندگی افتادم

 

یک ماجرای تلخ ناگزیرم

یک کهکشونم ولی بی‌ستاره

یک قهوه که هرچی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

 

اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می‌زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم می‌زنم»


حامد عسکری


بی‌مهری اگر چه بی‌وفا هم - هاتف اصفهانی


بی‌مهری اگر چه بی‌وفا هم

جور از تو نکو بود جفا هم

بیگانه و آشنا ندانی

بیگانه کشی و آشنا هم

پیش که برم شکایت تو

کز خلق نترسی از خدا هم

بس تجربه کرده‌ام ندارد

آه سحری اثر دعا هم

در وصل چو هجر سوزدم جان

از درد به جانم از دوا هم

ای گل که ز هر گلی فزون است

در حسن، رخ تو در صفا هم

شد فصل بهار و بلبل و گل

در باغ به عشرتند با هم

با هم ستم است اگر نباشیم

چون بلبل و گل به باغ ما هم

جز هاتف بی‌نوا در آن کوی

شاه آمد و شد کند، گدا هم

 

هاتف اصفهانی


من و غروب و جاده - مسعود فردمنش


دیدم دلم گرفته

هوا ی گریه دارم

تو این غروب غمگین

دور از رفیق و یارم

*

 

دیدم دلم گرفته

دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما

من کسی رو ندارم

**

 

دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی

پهنا ی آسمونو

هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی

***

 

دیدم که جاده خسته س

از اینکه عمری بسته س

اونم تموم حرفاش

یا از هجوم بارون

یا از پلی شکسته س

اونم تموم راههاش

یا انتها نداره

یا در میونه بسته س

****

 

من و غروب و جاده

رفتیم تا بی نهایت

از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت

*****

 

گم شدیم از غریبی

من و غروب جاده

از بس هوا گرفته

از بس که غم زیاده

******

 

پر از غبار غم بود

هر جا نگاه میکردی

کی داشت خبر که یک روز

میر ی که برنگرد ی

 

مسعود فردمنش

 

 

گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانم - هاتف اصفهانی


گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانم

جان پیش آن دو لعل گوهرفشان فشانم

گر بی توام به دامن نقد دو کون ریزند

دامان بی‌نیازی بر این و آن فشانم

خالی نگرددم دل کز بیم او ز دیده

اشکی اگر فشانم باید نهان فشانم

آیا بود که روزی فارغ ز محنت دام

گرد غریبی از بال در آشیان فشانم

سرو روان من کو هاتف که بر سر من

چون پا نهد به پایش نقد روان فشانم

 

هاتف اصفهانی


ماشین را برای ِ خودش نگه داشت - علیرضا روشن


ماشین را برای ِ خودش نگه داشت

خودش را پیاده کرد

خودش را به خانه برد

برای خودش چای ریخت

خودش را به رختخواب برد

و خودش را دلداری داد

کسی

که به خودش پی برده بود


 

علیرضا روشن

جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم - هاتف اصفهانی


جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم

آخر ترحمی کن بر جان ناتوانم

اغیار راست نازت، عشاق را عتابت

محروم من که از تو نه این رسد نه آنم

مرغ اسیرم اما دارم درین اسیری

آسایشی که رفته است از خاطر آشیانم

نخلم ز پا فتاده شادم که کرد فارغ

از فکر نوبهار و اندیشهٔ خزانم

زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تن

پیش سگان کویش ریزند استخوانم


هاتف اصفهانی



سید علی صالحی


مدتی بود


که دست و دلم


به تدارک ترانه نمی‌رفت


کم‌کم این حکایت دیده و دل


که ورد زبان کوچه‌نشینان است


باورم شده بود


 


باورم شده بود


که دیگر صدای تو را


در سکوت تنهایی نخواهم شنید


راستی در این هفته‌های بی‌ترانه


کجا بودی؟


کجا بودی که صدای من


و این دفتر سفید


به گوشت نمی‌رسید؟


آخر این رسم و روال رفاقت است؟


که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟


سید علی صالحی


شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم - هاتف اصفهانی


شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم

خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی

جامه تقویی که من در همه عمر بافتم

بر دل من زبس که جا تنگ شد از جدائیت

بی تو به دست خویشتن سینهٔ خود شکافتم

از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتی

آینه‌سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم

یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا

هاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم


هاتف اصفهانی


پرواز - احمد شاملو


به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از توان سنگین بال

خمیده بود،

و در پکبازی معصومانه گرگ و میش

شب‌کور گرسنه چشم حریص

بال می زد.

به پرواز شک کرده بودم من.

***

سحرگاهان

سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ

در تجلی بود.

 

با مریمی که می شکفت گفتم:

«شوق دیدار خدایت هست؟»

بی که به پاسخ آوائی بر آورد

خسته گی باز زادن را

به خوابی سنگین فروشد

همچنان

که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛

و شک

بر شانه های خمیده ام

جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند

بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

احساس نیازی نبود.

 


احمد شاملو


بخواب تا نگاهت کنم - عباس معروفی


بخواب تا نگاهت کنم

و برای هر نفس تو

بوسه‌ای بنشانم به طعم ...

هرچه تو بخواهی


نفسم به تو بند است

بند دلم پاره می‌شود که نباشی

انگشت‌هات را پنجره کن

و مرا صدا بزن

از پشت آنهمه چشم


بخواب آقای من!

چقدر خورشید را انتظار می‌کشم

تا چشمانت را باز کنی


روی بند دلت راه می‌روم

بی ترس از افتادن

بی ترس از سقوط


یادم بده

تا من هم بگویم

که چگونه با جست و خیزهای دلم

آسایش را

از روح و روانم گرفته‌ام


روی دلت پا می‌گذارم

بی هراس از بودن 

راه می‌روم روی بند

و می‌رقصم


رخت شسته نیستم با گیره‌ای سرخ یا سبز

که باد موهام را به بازی گرفته باشد

راه می‌روم روی بند


بخواب آقای من!

خدا به من رحم می‌کند

تو اما رحم نکن!


و بودن

چه هراسناک شده

بی تو

عشق من!


 عباس معروفی


گفتی که: چو خورشید زنم سوی تو پر - فریدون مشیری


گفتی که: چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

اندوه، که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس، که مهتاب شدی وقت سحر

 

فریدون مشیری


ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب - عراقی


ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

تافته‌ام از غمت، روی ز من بر متاب

زنده به بوی توام، بوی ز من وامگیر

تشنهٔ روی توام، باز مدار از من آب

از رخ سیراب خود بر جگرم آب زن

کز تپش تشنگی شد جگر من سراب

تافته اندر دلم پرتو مهر رخت

می‌کنم از آب چشم خانهٔ دل را خراب

روز ار آید به شب بی رخ تو چه عجب؟

روز چگونه بود چون نبود آفتاب؟

چون به سر کوی تو نیست تنم را مقام

چون به بر لطف تو نیست دلم را مآب

فخر عراقی به توست، عار چه داری ازو؟

نیک و بد و هرچه هست، هست بتوش انتساب

 

عراقی



جانا، نظری، که دل فگار است - عراقی


جانا، نظری، که دل فگار است

بخشای، که خسته نیک زار است

بشتاب، که جان به لب رسید است

دریاب کنون، که وقت کار است

رحم آر، که بی‌تو زندگانی

از مرگ بتر هزار بار است

دیری است که بر در قبول است

بیچاره دلم ، که نیک خوار است

نومید چگونه باز گردد؟

از درگهت، آن کامیدوار است

ناخورده دلم شراب وصلت

از دردی هجر در خمار است

مگذار به کام دشمن ، ای دوست

بیچاره مرا ، که دوستدار است

رسواش مکن به کام دشمن

کو خود ز رخ تو شرمسار است

خرم دل آن کسی، که او را

اندوه و غم تو غمگسار است

یادیش ازین و آن نیاید

آن را که، چو تو نگار، یار است

کار آن دارد، که بر در تو

هر لحظه و هر دمیش بار است

نی آنکه همیشه چون عراقی

بر خاک درت چو خاک خوار است


عراقی


دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت - سعدی


دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

سعدی