| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
پنجره
بگشای از هم
چون کتاب قصۀ خورشید
تا امیدم باز جوید
در صدف های دهان رنج
صبح مروارید تابش را
به ژرفاژرف
این دریای دورافتادۀ نومید
احمد شاملو
من را نگاه کن که دلم شعلهور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود
قلبم هنوز زیر غزل لرزههای توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود
من سعدیام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی، سماع تو برپا اگر شود
من حافظم اگر تو نگاهم کنی، اگر
شیرازِ چشمهای تو پر شور و شر شود
«ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»
آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود
دیگر سپردهام به تو خود را که زندگی
هرگونه که تو خواستی آنگونه سر شود
نجمه زارع

درس امروز جدید است :
نفس
نقطه
نفس
بنویسید پرستو و بخوانید قفس...
علیرضا آذر
حس می کنم کنار تو، از خود فرا ترم
درگیر چشم های تو باشم، رها ترم
دلتنگی ام، کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارتر...بی صدا ترم
گاهی مقابل تو که می ایستم،نرنج
پیش تو از هر آیینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه می زند...تویی
من با غم تو از خود آشنا ترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها، بی هوا ترم
حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر میکنی، مبتلا ترم
اصغر معاذی
چشمه های خروشان ترا می
شناسند
موجهای
پریشان ترا می شناسند
پرسش
تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ
های بیابان ترا می شناسند
نام تو
رخصت رویش است و طراوت
زین
سبب برگ و باران ترا می شناسند
از
نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که
امواج طوفان ترا می شناسند
اینک
ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون
تمام غریبان ترا می شناسند
کاش من
هم عبور ترا دیده بودم
کوچه
های خراسان ترا می شناسند
قیصر امین پور
میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند...
مست شوند...
بمیرند.
مصطفی مستور
یخ کرده ام! اما نه از سوز زمستان !
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام یخ کردنی در تب ، تبی که
جسمم نه ، دارد باورم می سوزد از آن
یخ کرده ام اما تو ای دست نوازش
روح یخی را با چنین شولا مپوشان
گرمم نخواهی کرد و فرقی هم ندارد
یخ بسته ای ، پوشیده باشد یا که عریان
یخ کرده ام چون قطب آری این چنین است
وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام ! یخ کرده ام ! ها … جان پناهم !
مگذار فریادت کنم در کوهساران
محمد علی بهمنی
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم
افشین یداللهی
ای دود عود و نغمه ی داوود و بانگِ زیر
عطرِ گل محمّدی و نافه ی عبیر
برخیز از کرانه ی ماهور و شور و نور
ای ترمه ی ترانه و ای نرمه ی حریر!
رقصان شو از طنین غزل های مولوی
ای نغمه های بلبل نای تو بی نظیر!
چونان نسیم از قفس تن رها شدم
تا گشته ا م به نغمه ی داوودی ا ت اسیر
شکلی بده در آینه بی شکلیِ مرا
سازی بساز از دل این توده ی خمیر
نی را به ناز خود بنواز ای ترانه ساز
با گام های مخملی و صوت دلپذیر
موسیقی صدای تو، تحریر زندگی است
چون بارش موازیِ باران که در کویر…!
هوشنگ ابتهاج
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
احمد شاملو
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه ِ مهر ، ماه ِ مهربان
بوی خورشید پگاه ِ مدرسه
از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه ِ مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز هم بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه
قیصر امین پور
طرف ِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتر است ...
طرف ِ ما شب نیست
چخماق ها کنار ِ فتیله بی طاقت اند
خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو ، شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست میدارم ، و شب از ظلمت خود وحشت می کند.
احمد شاملو
غزل در نزد من هر چند جان شعر ایرانی ست
تغزل در چنین ایام اما راوی ما نیست
تغزل لهجهی عشق استو با هرگویشی زیباست
بدا ، در باورم ، اینک ، صدای عشق زیبا نیست
ندیدی ، یا نه ؟ بر تصویر ها دیدی ، مباد اما –
ببینی او که روزی هم خروش ات بود حالا نیست
ببینی رو برویت ایستاده با نگاهی گنگ
و در پشت نقابش هیچ ازآن ایام پیدا نیست
وَ تو شک کردهای بر دیدهات در خویش میگویی
زبانم لال ، آیا اوست ؟ آیا هست ؟ آیا نیست ؟
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
مبادا ، یا نه – هر چه بادا باد ، فرقش چیست ؟
زمان شرمساری ، چشم ها وقتی که بینا نیست
غزل می ماند و وقت تغزل می رسد ، حیفا
نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست
محمد علی بهمنی
چشمان من شبیهِ تو هرگز ندیده است
قُربانِ آن کسی که تو را آفریده است !
تو مثلِ آن بلورِ روانی که آسمان
از شهد وشیرو شعر تورا پروریده است
یا آن که دستِ معجزه سازِ خدا تو را
از روی کاردستیِ ِ شیطان کشیده است!
گویی ازآب و آتش و باد و خیال و خاک
یک قطره روی بومِ حقیقت چکیده است
شاید خدا برای تمام فرشتگان
پیغمبری به نامِ شما برگزیده است
شیرین که ماهپاره ی زیبای قصه هاست
پیشِ طلوعِ روی تو حیرت دمیده است
یوسف که دست بسته ی تقواست، پیشِ تو
دستانِ بی اراده ی خود را بُریده است !
گیسوی چون کمندِ تو یلداتر از شب است
پیشانیِ بلندِ تو مثل سپیده است
تو آن پدیده ای که زبان از تو عاجزاست
هرکس بخواهد از تو بگوید پدیده است.. !
دکتر یدالله گودرزی
