| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه
ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین.
حسین پناهی
پنجره
بگشای از هم
چون کتاب قصۀ خورشید
تا امیدم باز جوید
در صدف های دهان رنج
صبح مروارید تابش را
به ژرفاژرف
این دریای دورافتادۀ نومید
احمد شاملو
من را نگاه کن که دلم شعلهور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود
قلبم هنوز زیر غزل لرزههای توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود
من سعدیام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی، سماع تو برپا اگر شود
من حافظم اگر تو نگاهم کنی، اگر
شیرازِ چشمهای تو پر شور و شر شود
«ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»
آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود
دیگر سپردهام به تو خود را که زندگی
هرگونه که تو خواستی آنگونه سر شود
نجمه زارع

درس امروز جدید است :
نفس
نقطه
نفس
بنویسید پرستو و بخوانید قفس...
علیرضا آذر
حس می کنم کنار تو، از خود فرا ترم
درگیر چشم های تو باشم، رها ترم
دلتنگی ام، کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارتر...بی صدا ترم
گاهی مقابل تو که می ایستم،نرنج
پیش تو از هر آیینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه می زند...تویی
من با غم تو از خود آشنا ترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها، بی هوا ترم
حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر میکنی، مبتلا ترم
اصغر معاذی
چشمه های خروشان ترا می
شناسند
موجهای
پریشان ترا می شناسند
پرسش
تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ
های بیابان ترا می شناسند
نام تو
رخصت رویش است و طراوت
زین
سبب برگ و باران ترا می شناسند
از
نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که
امواج طوفان ترا می شناسند
اینک
ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون
تمام غریبان ترا می شناسند
کاش من
هم عبور ترا دیده بودم
کوچه
های خراسان ترا می شناسند
قیصر امین پور
میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند...
مست شوند...
بمیرند.
مصطفی مستور
یخ کرده ام! اما نه از سوز زمستان !
اما نه از شب پرسه های زیر باران
یخ کرده ام یخ کردنی در تب ، تبی که
جسمم نه ، دارد باورم می سوزد از آن
یخ کرده ام اما تو ای دست نوازش
روح یخی را با چنین شولا مپوشان
گرمم نخواهی کرد و فرقی هم ندارد
یخ بسته ای ، پوشیده باشد یا که عریان
یخ کرده ام چون قطب آری این چنین است
وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان
یخ کرده ام ! یخ کرده ام ! ها … جان پناهم !
مگذار فریادت کنم در کوهساران
محمد علی بهمنی
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم
افشین یداللهی
ای دود عود و نغمه ی داوود و بانگِ زیر
عطرِ گل محمّدی و نافه ی عبیر
برخیز از کرانه ی ماهور و شور و نور
ای ترمه ی ترانه و ای نرمه ی حریر!
رقصان شو از طنین غزل های مولوی
ای نغمه های بلبل نای تو بی نظیر!
چونان نسیم از قفس تن رها شدم
تا گشته ا م به نغمه ی داوودی ا ت اسیر
شکلی بده در آینه بی شکلیِ مرا
سازی بساز از دل این توده ی خمیر
نی را به ناز خود بنواز ای ترانه ساز
با گام های مخملی و صوت دلپذیر
موسیقی صدای تو، تحریر زندگی است
چون بارش موازیِ باران که در کویر…!
هوشنگ ابتهاج
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
احمد شاملو
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه ِ مهر ، ماه ِ مهربان
بوی خورشید پگاه ِ مدرسه
از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاه ِ مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز هم بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ بر تخته سیاه مدرسه
قیصر امین پور
طرف ِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتر است ...
طرف ِ ما شب نیست
چخماق ها کنار ِ فتیله بی طاقت اند
خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو ، شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست میدارم ، و شب از ظلمت خود وحشت می کند.
احمد شاملو
غزل در نزد من هر چند جان شعر ایرانی ست
تغزل در چنین ایام اما راوی ما نیست
تغزل لهجهی عشق استو با هرگویشی زیباست
بدا ، در باورم ، اینک ، صدای عشق زیبا نیست
ندیدی ، یا نه ؟ بر تصویر ها دیدی ، مباد اما –
ببینی او که روزی هم خروش ات بود حالا نیست
ببینی رو برویت ایستاده با نگاهی گنگ
و در پشت نقابش هیچ ازآن ایام پیدا نیست
وَ تو شک کردهای بر دیدهات در خویش میگویی
زبانم لال ، آیا اوست ؟ آیا هست ؟ آیا نیست ؟
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
مبادا ، یا نه – هر چه بادا باد ، فرقش چیست ؟
زمان شرمساری ، چشم ها وقتی که بینا نیست
غزل می ماند و وقت تغزل می رسد ، حیفا
نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست
محمد علی بهمنی
