می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد ،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرد
اما به پیش دادگر مشکل که فردا بگذرد
زینگونه غافل نگذری از حال زار ما اگر
گاهی که بر ما بگذری دانی چه بر ما بگذرد
ناصح ز روی او مکن منعم که نتواند کسی
آن روی زیبا بیند و زان روی زیبا بگذرد
از بس چو تنها بیندم از شرم گردد مضطرب
میمیرم از شرمندگی بر من چو تنها بگذرد
در راه عشق آن صنم هر کس که بگذارد قدم
باید که چون هاتف نخست از دین و دنیا بگذرد
هاتف اصفهانی
با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم
و به سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو
سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان
حسین پناهی
چو از بنفشهی شب، بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد.
کبوتر دلم از شوق، میگشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد.
دلی که غنچهی نشکفتهی ندامتهاست
بگو به دامن باد سحر نیاویزد.
فدای دست نوازشگر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن!
در این چمن، که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب من، ای شکوفهی بخت
که می خوش است که با بوی گل درآمیزد!
فریدون مشیری
سکوت سر شار از ناگفته هاست!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
وهر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند .
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است .
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
وشگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من .
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.
گوشی که،
صداها و نشانه ها را در بی هوشی مان بشنود.
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد وبپذیرد .
و زبانی که در صداقت خود ما را از فراموشی خود بیرون کشد .
و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده سخن بگوییم .
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است .
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد .
از بخت یاری ماست شاید ،
که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمیآید
یا از دست می گریزد .
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.........
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم .
حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور میکنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود .
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستریم .
پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وا نهم سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم
و آغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش .
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جایهمراهی کردنشان
عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجاموظیفه
سپیده دمان از پس شبی دراز
آواز خروسی می شنوم از دور دست
و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام !
زخم زننده، مقاومت ناپذیر ،شگفت انگیز و پر راز و رمز است
آفرینش ،و همه آن چیز ها که شدن را امکان می دهد .
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر .............
این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همهعلامت،
و همچنان استواری به و فادار ماندن به راهم ، خودم ،هدف و به تو
وفایی که تو و مرا به سوی هدف راهنمایی می کند .
جویای راه خویش باش از اینسان که منم در تکاپویانسان شدن
در میان راه دیدار می کنم حقیقت را، آزادی را ،خود را،
در میان راه می بارد و به بار می نشیند دوستی که توانمان دهد
تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
در وجودهر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی راهی بیراهه ای
طرح افکندن این راز راز من و راز تو
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است .
بسیار وقت ها با هم از غم و شادی هم سخن ساز می کنیم .
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .
به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به در آیی
من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.
پیش از اینکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم که کسی را دارم که
احساسم را اندیشه و رویایم را زندگی ام را با اوقسمت کنم
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود .
حلقه های مداوم پیاپی تا دور دست
تصویردرست صادقانه
باخود وفادار می مانم آیا؟
یا راهی سهل تر اختیار می کنم .
بی اعتمادی دری است خود ستایی و بیم چفت و بست غروراست .
وتهی دستی دیوار است و لولا است
زندانی را که در آن محبوس راه خویشیم
دلتنگیمان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
تو و من توان آن را یافتیم که بر گشاییم که خود را بگشاییم .
بر آنچه دلخواه من است حمله نمیبرم
خود را به تمامی بر آن میافکنم.
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانمخواست راهی به جز اینم نیست .
اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم
میان ما همبستگی آنگونه میبارد که زندگی ما
هر دو تن را غرق در شکوفه می کند
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
وگر نه میشکنیم بال های دوستی مان را
با در افکندن خود به دره شاید سر انجام به شناسایی خود توفیق یابم
مارگوت بیکل
دانلود دکلمه با صدای احمد شاملو بخش اول
دانلود دکلمه با صدای احمد شاملو بخش دوم
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشیگرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگرمن نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چوت تب شعرم چنین افروختی
فروغ فرخزاد
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه
فروغ فرخزاد
چیزی نپرس از حال این روزام
هیچی شبیه آرزوهام نیست
میخوام با دنیا راه بیام اما
کفشام دیگه اندازه ی پام نیست
چند وقته که با آینه ها قهرم
خستم از این صورتک بیمار
حال منو بهتر میشه فهمید
از جای مشتم رو تن دیوار
دلواپس زخمام نباش دیگه
این روزا خودزنی شده کارم
برای چی میخوای که بهتر شم
تموم این زخمامو دوست دارم
هروقت به دریا دردامو میگم
چشم همه ماهیا تر میشه
از وقتی که حالمو فهمیدم
دریا داره هی شورتر میشه
هرشب تو خواب از جایی میافتم
همیشه یه زخم جدید دارم
از دور تموم آدما خوبن
تازگیا خطای دید دارم
دلواپس زخمام نباش دیگه
این روزا خودزنی شده کارم
برای چی میخوای که بهتر شم
تموم این زخمامو دوست دارم
لیدا رشیدی
.
پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد
زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد
خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن
تا به گرد گردنم پیچد ، عصایم مار شد
اژدهای خفتهای بود ، آن زمین استوار
زیر پایم ناگه از خواب قرون ، بیدار شد
مرغ دستآموز خوشخوان کرکسی شد لاشهخوار
و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ ، خاموشی گرفت
بس که در گلشن ، شبیخون خزان ، تکرار شد
تا بیاویزند از اینان ، آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ویران هر درختی دار شد
زندگی با تو چه کرد ، ای عاشق شاعر ! مگر
کان دل پر آرزو ، از آرزو ، بیزار شد
بسته خواهد ماند این در ، همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبههای مشت مان رگبار شد
زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار ، از شوکران سرشار شد
حسین منزوی
هرگز نمی توان
گُل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد.
نصرت رحمانی
دو در یک
دکلمه دو در یک (کار مشترک احسان افشاری و علیرضا آذر)

احسان افشاری:
من ریزه کاری های بارانم
در سرنوشتی خیس می مانم
دیگر درونم یخ نمی بندی
بهمن ترین ماهِ زمستانم
رفتی که من یخچالِ قطبی را
در آتش دوزخ برقصانم
رفتی که جای شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم
اِی چشم های قهوه قاجاری
بیرون بزن از قعرِ فنجانم
از آستینم نفت می ریزد
کبریت روشن کن،بسوزانم
از کوچه های چرک می آیم
در باز کن،سردرگریبانم
در باز کن،شاید که بشناسی
نت های دولّا،چنگِ هذیانم
یک بی کجا درمانده از هر جا
سیلی خورِ ژن های خودکامه
صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه
یک واقعا در جهل علامه
یک واقعاتر شکلِ بی شکلی
دندانه های سینِ احسانم
دندانه ام در قفل جا مانده
هر جوری می خواهی بچرخانم
سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که می خواهی بغلتانم
پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست
سر برنگردان روحِ عریانم
خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه
چون صندلی از چارپایانم
می خواهی آدم باش یا حوّا
کاری ندارم، من که حیوانم
یک مُژه در پلکم فرود آمد
یک میله از زندانِ من کم شد
تا کِش بیاید ساعتِ رفتن
پل زیر پای رفتنم خم شد
بعد از تو هر آینه ای دیدم
دیوار در ذهنم مجسم شد
از دودمانِ سِدر و کافوری
با خنده از من دست می شوری
من سهمی از دنیا نمی خواهم
می خواستم،حالا نمی خواهم
این لاله ی بدبخت را بردار
بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار
تنهایی ام را شیر خواهم داد
اوضاع را تغییر خواهم داد
اندامی از اندوه می سازم
با قوزِ پشتم کوه می سازم
باید که جلّادِ خودم باشم
تفریقِ اعدادِ خودم باشم
آن روزها پیراهنم بودی
یک روزِ کامل بر تنم بودی
از کوچه ام هرگاه می رفتی
با سایه ی من راه می رفتی
اِی کاش در پایت نمی افتاد
این بغض های لختِ مادرزاد
اِی کاش باران سیر می بارید
از دامنت انجیر می بارید
در امتداد این شبِ نفتی
سقطِ جنونم کردی و رفتی
در واژه های زرد می میرم
در بعد از ظهری سرد می میرم
باید کماکان مُرد اما زیست
جز زندگی در مرگ راهی نیست
باید کماکان زیست اما مُرد
با نیشخندی بغضِ خود را خورد
انسان فقط فوّاره ای تنهاست
فوّاره ها تُف های سربالاست
من روزنی در جلدِ دیوارم
دیوارِ حتما رو به آوارم
آوار یعنی دوستت دارم
آوار کن بر من نبودت را
باروت نه،با فوت ویرانم
از لای آجرها نگاهم کن
پروانه ای در مشتِ طوفانم
طوفان درختان را نخواهد برد
از ابرِ باران زا نترسانم
بو می کِشم تنهاییِ خود را
در باجه ی زردِ خیابانم
هر عابری را کوزه می بینم
زیر لبم خیام می خوانم
این شهر بعد از تو چه خواهد کرد
با پرسه های دورِ میدانم
یک لحظه بنشین برفِ لاکردار
دارم برایت شعر می خوانم
علیرضا آذر:
خوب است و عمری خوب می ماند
مردی که روی از عشق می گیرد
دنیا اگر بد بود و بد تا کرد
یک مردِ عاشق،خوب می میرد
از بس بدی دیدم به خود گفتم
باید کمی بد را بلد باشم
من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم
دنیا مجابم کرد بد باشم
من بهترین گاوِ زمین بودم
الان اگر مخلوقِ ملعونم
محبوبِ ربّ العالمین بودم
سگ مستِ دندان تیزِ چشمانش
از لانه بیرون زد شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو
کاری که زن با روزگارم کرد
هر کار می کردم سرانجامش
من وصله ای ناجورتر بودم
یک لکّه ننگِ دائمی اما
فرزندِ عشقِ بی پدر بودم
دریای آدم زیرِ سر داری
دنیای تنها را نمی بینی
بر عرشه با امواج سرگرمی
پارو زدن ها را نمی بینی
اِی استوایی زن،تنت آتش
سرمای دنیا را نمی فهمی
برف از نگاهت پولَکی خیس است
درماندگی ها را نمی فهمی
درماندگی یعنی تو اینجایی
من هم همین جایم ولی دورم
تو اختیارِ زندگی داری
من زندگی را سخت مجبورم
درماندگی یعنی که فهمیدم
وقتی کنارم روسری داری
یک تارِ مو از گیسوانت را
در رختخوابِ دیگری داری
آخر چرا با عشق سر کردی
محدوده را محدودتر کردی
از جانِ لاجانت چه می خواهی
از خطِ پایانت چه می خواهی
این دردِ انسان بودنت بس نیست؟
سر در گریبان بودنت بس نیست؟
از عشق و دریایش چه خواهی داشت
این آب تنها کوسه ماهی داشت
گیرم تو را بر تَن سَری باشد
یا عُرضه ی نان آوری باشد
گیرم تو را بر سر کلاهی هست
این ناله را سودای آهی هست
تا چرخِ سرگردان بچرخانی
با قدِ خم دکّان بچرخانی
پیری اگر رویی جوان داری
زخمی عمیق و ناگهان داری
نانت نبود،آبت نبود اِی مرد
با زخمِ ناسورت چه خواهی کرد
پیرم،دلم هم سنِ رویم نیست
یک عمر در فرسودگی کم نیست
تندی نکن اِی عشقِ کافر کیش
خیزابِ غم،گردابه ی تشویش
من آیه های دفترت بودم
عمری خدا پیغمبرت بودم
حالا مرا ناچیز می بینی؟
دیوانگان را ریز می بینی؟
عشق آن اگر باشد که می گویند
دل های صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من دیدم
انسانِ فوق العاده می خواهد
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی،پیری
هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری
حوّای من آدم شدم وقتی
باغِ تنت را بر زمین دیدم
هِی مشت مشت از گندمت خوردم
هِی سیب سیب از پیکرت چیدم
سرما اگر سخت است قلبی را
آتش بزن درگیرِ داغش باش
ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد
سرگرمِ نان و قلب و آتش باش
این مُرده ای را که پِی اش بودی
شاید همین دور و برت باشد
این تکه قلبِ شعله بر گردن
شاید علیِ آذرت باشد
او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده ای خالیست
آن شهرِ رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالیست
او رفت و با خود برد یادم را
من مانده ام با بی کسی هایم
خب دستِ کم گلدانِ عطری هست
قربانِ دستِ اطلسی هایم
او رفت و با خود برد خوابم را
دنیا پس از او قرص و بیداریست
دکتر بفهمد یا نفهمد باز
عشق التهابِ خویش آزاریست
جدی بگیرید آسمانم را
من ابتدای کُندِ بارانم
لنگر بیندازید کشتی ها
آرامشی ماقبلِ طوفانم
من ماجرای برف و بارانم
شاید که پایی را بلغزانم
آبی مپندارید جانم را
جدی بگیرید آسمانم را
آتش به کول از کوره می آیم
باور کنید آتش فشانم را
می خواستم از عاشقی چیزی
با دستِ خود بستند دهانم را
من مردِ شب هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را
رفتم بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را
تا دفترم از اشک می میرد
کُبرای من تصمیم می گیرد
تصمیم می گیرد که برخیزد
پایین و بالا را به هم ریزد
دارا بیفتد پای ساراها
سارا به هم ریزد الفبا را
سین را،الف را،را و سارا را
درهم بپیچانند دارا را
دارا نداری را نمی فهمد
ساعت شماری را نمی فهمد
دارا نمی فهمد که نان از عشق
سارا نمی فهمد،امان از عشق
سارای سالِ اولی مَرد است
دستانِ زبر و تاولی مَرد است
این پا که سارا مال یک زن نیست
سارا که مالِ مَرد بودن نیست
شالِ سپیدِ روی دوشَت کو؟
گیلاس های پشتِ گوشَت کو؟
با چشم و ابرویت چه ها کردی؟
با خرمنِ مویت چه ها کردی؟
دارا چه شد سارایمان گم شد؟
سارا و سینَش حرفِ مردم شد؟
تنها سپاس از عشق خودکار است
دنیا به شاعرها بدهکار است
دستانِ عشق از مثنوی کوتاه
چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه
با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفی ندارد مولوی باشی
استادِ مولانا که خورشید است
هفت آسمان را هیچ می دیده ست
ما هم دهان را هیچ می گیریم
زخمِ زبان را هیچ می گیریم
دارم جهان را دور می ریزم
من قوم و خویشِ شمسِ تبریزم
نانت نبود،آبت نبود اِی مرد
ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد

شعر و صدای بخش اول: احسان افشاری
شعر و صدای بخش دوم: علیرضا آذر
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی
هاتف اصفهانی
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطان خبر نداشت، بشر اختراع شد !
«هابیل» ها مزاحم « قابیل» می شدند
افسانه ی« حقوق بشر» اختراع شد !
مردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیئی شبیه سکه ی زر اختراع شد
فکر جنایت از سر آدم نمی گذشت
تا اینکه تیغ و تیر و سپر اختراع شد
با خواهش جماعت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد !
اینگونه شد که مخترع ازخیر ما گذشت
اینگونه شدکه حضرت ِ «شر» اختراع شد !
دنیابه کام بود و … حقیقت؟مورخان !
ما را خبر کنید؛ اگر اختراع شد !!
علیاکبر یاغیتبار
از تنگنای محبس تاریکی،
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو،
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را،
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای،نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوقگناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخزاد
من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو
منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو
زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقانه غزل در بهار تو
عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو
بخشیدم عاشقانه دلم را به چشمهات
باشد که بی بهانه شود در کنار تو
جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو
رضا قریشی نژاد