| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
کتمان نکنید
آنجا که عقاب میترسد پَر بریزد،
“مگسها”
پروانه صفت از جُوخهی آتش میگذرند.
کتمان نکنید
زیر پُشتههای این همه “خس و خاشاک” ،
هزار مزرعه کبریتِ روشن نهان کردهاند.
کتمان نکنید
کم نیستند بسیاری که نانِ خانوارِ خویش را
با همین “آشغالها” به خانه میبرند.
از ما گفتن...
همین بود به گریههای بلند!
سید علی صالحی
خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت: چراغ و شب از شب پر شد
من به خود گفتم: یک روز گذشت
مادرم آه کشید: زود بر خواهد گشت... ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دل آن کودکِ خُرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه ...
هوشنگ ابتهاج
من از نسله خودم نیستم نگاه ها رو نمیشناسم
کمی دیرم واسه امروز کمی فرق داره احساسم
همش گم میکنم راهو همش میترسم از جاده
آخه آخه جایی ندارم من تویه آغوشه آینده
نمیدونی چقدر سخته همش گم باشی تو رویا
همش تویه دلم میگم شاید دیر اومدم دنیا
من آوازی رو دوست دارم که بغضش تو گلو پیداست
به گوشه تو قدیمی و به گوشه من هنوز زیباست
تکست آهنگ نسل خودم رها اعتمادی
ترانه های پیری که به گوشه من جوون موندن
آخه از ته دل بوده هر آوازی که میخوندم
نمیدونی چقدر سخته همش گم باشی تو رویا
همش تویه دلم میگم شاید دیر اومدم دنیا
من اون شعری رو دوست دارم که هر نقاشی میبینه
یه زیباییه پاکی که به دل همیشه میشینه
من اون فیلمی رو دوست دارم که خاموشه رو هر پرده
رفیقی که تویه قلبم یه عمرو زندگی کرده
آخ تو نمیدونی چقدر سخته همش گم باشی تو رویا
همش تویه دلم میگم شاید دیر اومدم دنیا ,
من از نسله خودم نیستم ...
رها اعتمادی
غزل شدم که تو در بیت های من باشی
تو جای قافیه در هر کجای من باشی
شروع شعر تو باشی،ردیف آمدنت
تو واژه واژه بیایی، هوای من باشی
ترا کجا بگذارم، به چشم ها در دل
تو انتخاب نما، در کجای من باشی
به چشم های خودت عاشقانه می میری
اگر به وقت تماشا به جای من باشی
ترا ز شعر تراشیده ام، بت غزلم
که سر به پای تو مانم، خدای من باشی
خوش است آیینه بودن برای من، حتا
اگر تو با دل سنگت فضای من باشی
ترا خریدنی ام گران تر از گوهر
اگر به قیمت خود، در ازای من باشی
به جای مطلع و مقطع ترا گذاشته ام
که ابتدای من و انتهای من باشی
نجیب بارور
فکر کن! حبس ابد باشی و یکبار فقط
به مشامت نَمی از بوی خیابان برسد
سال نفرین شده در قرن مصیبت یعنی
هی زمستان برود، باز زمستان برسد!
شعر : پویا جمشیدی
ــــــــــــــــــــــــــــ
بگین به دادم برسه این همه بغضُ کم کنه
به غم بگین یکی دو روز منو فراموشم کنه
یکی اینجا شب و روز خیلی بیقرارته
نمیدونی این دیوونه چقدر چشم به راهته
روزا کار من شده هی مرور خاطرات
بگو این دل دیگه چقدر بمیره برات
شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتُ دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقه م همین آهنگ میشه
دوریتو نمیتونم دیگه طاقت بیارم
میدونی که من چقدر دوسِت دارم
کاش بدونی که چقد بی تو پریشونم و بعد
نگو میری میدونی باورش سخته چقد
شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتُ دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقه م همین آهنگ میشه
شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتو دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقم همین آهنگ میشه
دکلمه : علی ایلکا
ترانه سرا : مریم حیدرزاده
خواننده : محسن ابراهیم زاده
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید ..
سهراب سپهری
شرم میکنم
با ترازوی کودک گرسنه
کنار خیابان سیری ام را وزن کنم!
ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم
از اذان صبح تا غروب آفتاب
فقرا را سیر کنیم
نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده
تا فقط رنج آنهارا درک نماییم !
آری هزاران بار افسوس
که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین؛
روزه داران هیچگاه حال گرسنگان را درک نخواهند کرد
زیرا به افطار اطمینان دارند
حسین پناهی
پس این ها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.
حسین پناهی
از مجموعه ستاره
تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
کاظم بهمنی
شعر نا تموم سهراب ، قطره های سرخ جوهر
فصل سبز بی بهار و دل داغ دار یه مادر
چه خبر از زنگ آخر ، هم کلاسی ها تو زندون
سوز سرمای شکنجه توی گرمای تابستون
هنوزم سبز دلاشون ، یا که پاییزی و زردن
تو کدوم سلول تاریک پی آزادی می گردن
از کدوم ، از کدوم پنجره باید خاطراتو پس بگیرن
لحظه ای ، لحظه ای زنده بمونن تا تموم عمر بمیرن
عمری گذشت اما هنوز تابستونم زمستونه
سهرابو شعری ناتموم ، حامد هنوز تو زندونه
برگای سبز این درخت ، رها شدن تو دست باد
برگا که میریزن به خاک ، مرگ ندا یادم میاد
برگای سبز این درخت ، رها شدن تو دست باد
برگا که میریزن به خاک ، مرگ ندا یادم میاد
رها اعتمادی
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم.
حسین پناهی
با مرجانها در عمق دریاها لرزیدیم
با کوسه ها خروارها تُن آب را باله زدیم
با امواج به ساحلها کوبیدیم
دنیای سرخ و سیاه خزهها را بر صخرهها روییدیم
با ابرها بارها با پرندهها بر شاخهی نارونها قاقار کردیم
ترکیدیم با انارها و سیرسیرکها
وزیدیم...
ترسیدیم...
درخشیدیم...
و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب تا کجا... کجا !
میبینی؟ میبینی تا کجا میرفتیم و برمیگشتیم !
اکنون چنگ میزند بر نم روح انسانی رویاهایمان
خزههای سبز سفر
خیس باران به سوی پنجرههای مه گرفته سرازیر میشویم
میبینی تا کجا با آب آمدهایم!؟
با قایق بی پارو!؟
خوابم میآید...
نه
از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است...
خیلی زود...
حسین پناهی
پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم
با پاهای کودکی ام!
عطر پریکه ها
مسحور سایه ی کوه
که میبرد با خود رنگ و نور را!
پولک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
جهان هراسناک و کهنه
و
آه سوزناک سگ!
سال های سال است که به دنبال تو میدوم
پروانه زرد،
وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب میپری
و همچنان..
حسین پناهی
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه
ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین.
حسین پناهی