| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
زمانی به کم راضی شدم که فهمیدم هیچ زیادی راضیام نمیکند.
هیچ تلاشی هیچوقت برایم کافی نیست
و هیچ به دست آوردنی آرامم نمیکند.
آن وقت راضی شدم که هیچ وقت راضی نباشم.
و درست در همان لحظه به کم راضی شدم.
به هر چقدر که هستم و هر آنچه در همین لحظه دارم.
.
.
.
.
پ.ن:
بی شک به دست آوردن و تلاش کردن ارزشمند است اما زمانی که رضایت ما تنها در گروی به دست آوردن است، خودِ رضایت را از دست میدهیم. و آن روز ، روزِ شروعِ اضطرابی عمیق و طولانیست که مدام به ما یادآوری میکند برای دستآورد بعدی کی و چطور برنامه ریزی کنیم . و در نهایت نتیجهی این رقابتِ ذهنی چیزی جز این نیست که احساس ارزشمند بودنمان شرطی میشود. یعنی زمانهایی احساس میکنیم آدم ارزشمندی هستیم که چیزی را به دست آوردهایم و در رقابت ذهنیمان با خودمان یا دیگران مدالِ طلا دریافت کردهایم.
غافل از اینکه نه تنها این مدالها ما را راضی نمیکند بلکه ما را حریصتر میکند برای شروعِ یک مسابقه و دستآورد دیگر.
پونه مقیمی
می شود سخت ترین مساله آسان باشد
پشت هر کوچه ی بن بست، خیابان باشد!
می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود
شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد
گیرم این عشق -که آتش زده بر زندگی ات
بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!
گیرم این دفعه که برگشت، بماند...نرود!
گیرم از رفتنِ یکباره پشیمان باشد
بعد شش ماه به ویرانه ی تو برگردد
تا درین شعر پر از حادثه مهمان باشد
فرض کن حسرتِ_پاییز، تو را درک کند
روز برگشتنِ او اولِ_آبان باشد!
بگذر از این همه فرضیه، چرا که دل من
مثل ریگی ست که در کفش تو پنهان باشد!
امید صباغ نو
خستهتر از صدای من ، گریهی بیصدای تو
حیف که مانده پیش من ، خاطرهات به جای تو
رفتی و آشنای تو ، بیتو غریب ماند و بس
قلب شکستهاش ولی پاک و نجیب ماند و بس
طعنه به ماجرا بزن ، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن ، دل به ستارهها بزن
یکسره فتح میشوم ، با تو اگر خطر کنم
سایهی عشق میشوم ، با تو اگر سفر کنم
شبشکن صد آینه با شب من چه میکنی ؟
این همه نور داری و صحبت سایه میکنی
وقت غروبِ آرزو ، بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع میکنم ولولهای دوباره کن
با تو چه فرق میکند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخمِ نخورده بودنم
افشین یداللهی
شبی که پرشده بودم زغصههای غریب
به بال جان ، سفری تا گذشتهها کردم
چراغ دیده بر افروختم به شعلهی اشک
دل گداخته را جام جان نما کردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطرهها چون مسافران غریب
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
هزار آرزوی ناشکفتهی سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
چه های های غریبانه که سر دادم
چه نالهها که ز جان و جگر جدا کردم
یکی از آن همه یاران رفته باز نگشت
گره به باد زدم ، قصه با هوا کردم
طنین گمشدهای بود در هیاهوی باد
به دست من نرسیده آنچه دست و پا کردم
دریغ از آن همه گلهای پرپر فریاد
که گوشوارهی گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر ، که در همه حال
تو را که جان مرا سوختی دعا کردم
فریدون مشیری
جهان بی تو برایم شبیه ویرانیست
بدون تو غزلم یک بلوک سیمانیست
چقدر بی تو تمام دقیقه ها یلداست
چقدر بی تو زمستانِ شهر طولانیست
دل و دماغ نوشتن نمانده بعد از تو
و روزهاست که کارم سکوت درمانیست
نه اینکه فکر کنی اهل نق زدن باشم
هوای حوصله ام مدتی ست بارانیست
دلم رباعی خیام، کوچک و غمگین
غمم قصیده ی بی انتهای خاقانیست
به جرم اینکه دلم را به باورت دادم
شکنجه می شوم ای ماه....این چه تاوانیست؟
کنار دفتر شعرم به خواب خواهم رفت
اگرچه بی تو امیدی به صبح فردا نیست....
مریم ناظمی
حسِ آدمهایی که به ما اعتماد میکنند شبیه پرنده ای زیباست که روزی تصمیم میگیرد ما را امتحان کند.
او قمار میکند و بر شانه مان مینشیند.
او به دستان ما پناه میآورد تا ببیند آیا متعلق به ما هست یا نه!
در گیر و دارِ این امتحان کردن ممکن است نابود شود، چون زندگی اش در دستان ماست!
پرنده ای که ریسک میکند و به ما اجازه میدهد زندگی اش را در دست بگیریم. .
.
پ.ن: آدمها اعتماد میکنند چون احتمالاً ما را دوست دارند. اعتماد کردن کار سختی ست و سخت تر از همه داشتنِ جانِ پرنده ای در دست است.
مواظب پرنده هایی که ما را انتخاب کرده اند باشیم، قمار کرده اند.
پونه مقیمی
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
پروین اعتصامی
"انتظار" برای داشتنِ هر چیز بهتری شما را از درون فرسوده میکند! شما را ناراضی و آشفته میکند.
وقتی در ذهن شما "انتظار" شروع شود، لذت و دیدنِ لحظه ها کم می شود.
این لحظه و هر چه که دارید و هستید، کافی ست.
اگر این الگوی "همیشه به دنبال بهتری بودن" وارد رابطه های صمیمانه مان بشود، فرسایش درونی بسیار زیاد خواهد بود.
برای رابطه هایتان تلاش کنید، آدمها همه پر از تعارض و نقص هستند. وقتی به آنها نزدیک شوید و با آنها صمیمی شوید این چاله های احساسی را در آنها خواهید دید. درست در همین لحظه آزمایش های ما شروع میشود.
آزمایشِ دیدن و تلاش برای درک کردنِ زخمها، رفتارها و نقص ها.
وقتی رابطه شروع میشود، سختی ها هم شروع میشود. این قسمتی از رابطه است! چه تصویر و رویایی از رابطه دارید؟ چه رویایی از آدمها دارید؟ ما همه برای بودن در کنار هم باید تلاش کنیم! باید فرصت بدهیم و فرصت بگیریم برای شناخت خودمان و طرف مقابلمان.
انتظار برای داشتنِ رابطه ی بهتر اگر تبدیل به یک عادت شود، عادت خفه کننده ای است. اینکه هر بار با کسی وارد رابطه شوید بخشی از شما میگوید شخصِ بهتری هم هست، برو نفر بعدی!
احتمالا آدمهای بهتری هم هستند، شاید تا اخر دنیا آدم هایی باشند که حاضر باشند با ما وارد رابطه شوند و یا ما بخواهیم آنها را تجربه کنیم، اما اگر این وسوسه همیشه در درون ماست باید از خودمان بپرسیم چرا؟ چه چیزی ما را راضی نمیکند؟ چه انتظاری از آدمها و روابط داریم؟ عشق را چگونه تجربه میکنیم؟ و چرا در رابطه هایمان اینگونه سردرگم میشویم؟
چیزی بیرون از ما و رابطه خودمان با خودمان برای کشف کردن وجود ندارد.
همه ی جواب ها در خود ماست.
اینکه ما خودمان را دوست نداشته باشیم و برای خودمان ارزش قائل نشویم تبعاتی به دنبال دارد که یکی از آنها، راضی نبودنِ مدام از آدمها و رابطه هایمان با آنهاست.
اگر بدانیم آدم درونی مان چقدر دوست داشتنی و خاص است، هیچگاه اینگونه او را با رابطه های متفاوت تنبیه نمیکنیم. در نهایت او لایق بودن در رابطه ای بادوام و پایدار است. تصویر های افسانه ای از عشق ها و دوست داشتن های بی نقص را از ذهنتان بیرون کنید و اجازه دهید آدم درونی تان آرامش را حس کند.
اگر با همینی که هستیم رضایت را تجربه نکنیم، هیچ بهتر بودنی برای ما کافی نخواهد بود. هیچ بهتر بودنی.
پ.ن: احساس کفایت به معنای عدم تلاش برای بهتر شدن نیست، بلکه به معنای پذیرفتن و دوست داشتن خود همانگونه که هستیم، میباشد. تنها در این صورت است که میتوانید به جلو بروید اما حسرت و نگرانی بهتر بودن یا بهتر داشتن را نداشته باشید.
پونه مقیمی
من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم
سر نمی پیچید اگر یک روز سر می خواستم
اهل عشق و عاشقی اهل تمنّا اهل درد
این چنین دیوانه ای را همسفر می خواستم
می نشستم روبه رویش، روبه رویم می نشست
لحظه های عاشقی از او نظر می خواستم
او قدح در دست و من جامِ تمنّایم به کف
هرچه او می داد من هم بیشتر می خواستم
من کجا در می زدن سودای خیامی کجا
من پیِ جامی دگر جامی دگر می خواستم
هر زمان هرجا که می افتادم از مستی به خاک
تکیه می کردم به مِی از خاک بر می خاستم
بارها فرموده: روزی خواستی از من بخواه
من تورا می خواستم روزی اگر می خواستم
گوشه ای دنج و تو و یک جام مِی قدری گناه
از خدا چیز زیادی را مگر می خواستم؟
محمد سلمانی
پاییز من سلام ، دلم را ندیده ای؟
نزدیک تر بیا!!! تو چرا رنگ پریده ای؟!
انگار مثل من رکب از عشق خورده ای
یا زعفران به صورت نازت کشیده ای؟
اینجا بشین و تکیه بده بر سکوت من
توخسته ای و تازه از این در رسیده ای
بگذار تا حکایت دل را بیان کنم
شاید شبیه قصه ی ما را شنیده ای
روزی مسافری که قطارش ترانه بود
آمد سوار قافیه های سپیده ای
چشمش عجیب وسوسه ی کودکانه داشت
مانند تیله ای که از عابر خریده ای
در دست گرم او تب پروانه مانده بود
در پیله ای که از نخ آتش تنیده ای
یک جرعه شعرخواست که دل را صفا دهد
از استکان لب زده دادم چکیده ای
با خنده گفت: دختر باران! تو محشری
این گونه های سرخ ز باغ که چیده ای؟
تا انتهای کوچه نگاهی غریب داشت
من ماندم و تبسم بر غم تکیده ای
من سالهای سال دلم را ندیده ام
پاییز جان بگو تو دلم را ندیده ای؟!
پروین نوروزی
گنجشک ترین آدم او من شده بودم
او دغدغه اش بود مرا باز بگیرد
حرصش که درآمد بدنم خون به جگر شد
من سیب شدم ، بلکه مرا گاز بگیرد
می آمد و میدید مرا ، مثلِ دو تا دوست
من را به دلش یکسره نزدیک نمیکرد
در جوخه یِ اعدامِ من بی همه چیزش
می آمد و پا میشد و شلیک نمیکرد
دیوونتم با اینکه فهمیدم یه عمره
این رابطه از سمتِ تو عاشق نداره
انقد نگو احساست از دیوونگیته
احساس اسمش روشه چون منطق نداره
من آرزویی غیرِ احساست ندارم
از بس که رویامو بهت نزدیک کردم
یک بار که دنبالِ ردت رفته بودم
من به خودم از پشتِ سر شلیک کردم
حالِ من حال اون آدم زخمیه
که خودش دیده زخمش چقدر کاریه
اما جایی نمیره ، خوش نشسته بمیره
من بمیرم بمونم تهش عاشقم
این تو این حسم این عشقم این منطقم
تا تو باشی همینم ، تا تو باشی همینم
میری ببینی جاتو با کی میشه پُر کرد
با اینکه این دوری تحمل کردنی نیست
تو انقدر بودی کنارِ من بفهمی
جایِ کسی با هیچ کس پُر کردنی نیست
حالِ من حال اون آدم زخمیه
که خودش دیده زخمش چقدر کاریه
اما جایی نمیره ، خوش نشسته بمیره
من بمیرم بمونم تهش عاشقم
این تو این حسم این عشقم این منطقم
تا تو باشی همینم ، تا تو باشی همینم
روزبه بمانی
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
سهراب سپهری
سوزِ دلی دارم که میگیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر از بیدند و می لرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشمِ اشکبارت را
تو تشنه ی خونی، گلویم تشنه ی زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را
مهدی فرجی
با این غزل که منتظرِ مرحبای توست
بعد از چهل بهار، هوایم هوای توست
.
«من عاشقم» برای خودش داستان شده
هر سطرِ این کتاب پر از ماجرای توست
تأثیرِ من! اگر غزلم عاشقانه شد
تنها دلیل، خواندنِ آنها برای توست
معشوقۀ تو کیست؟ که من دوست دارمش
آن زن که صورتش حَرَمِ بوسههای توست
من بیحضورِ تن، به همین وحدتِ وجود
آنقدر مؤمنم که خدایم خدای توست
از تو، نه تن، نه روح، نه یک بوسه خواستم
چیزی که سخت عاشقِ آنم صدای توست
مریم جعفری آذرمانی
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
سهراب سپهری