شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

ای غزل گونه ترین دختر این آبادی ! - پروین نوروزی


ای غزل گونه ترین دختر این آبادی !

با چه امید ، دلت را به نگاهش دادی؟

 

آهوانه پی دام چه کسی می گردی ؟

در کمین نیست در این حاشیه ها صیادی

 

عطر شیرین نفس های تو پیچیده ولی

دیگر این قصه ندارد نسب فرهادی

 

کوزه ات را ببر این چشمه ندارد آبی

خشکسالی شده در فکر سراب افتادی؟

 

آمدی در شب مهتاب ، ولی نشنیدی

نه صدای نی و نه زمزمه فریادی

 

ای پری واره ! در این آینه ها خیره نشو

قابشان می شکند قاعده ی آزادی

 

موج گیسوی تو که حرمت دریا دارد

شانه کن تا که پریشان نکند هر بادی

 

 

پروین نوروزی


بر کدام جنازه زار می‌زند.. - احمد شاملو


بر کدام جنازه زار می‌زند..

 

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟

بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید

این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار

بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه،

این پنجه‌ی نادان؟

 

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند

بگذار برخیزد!

 

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه‌ی صافی

زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراعِ بلندِ نسیم

زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.

بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟

مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند

زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟

 

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند

بگذار برخیزد!

 

 احمد شاملو


وقتی کسی که عاشقشی - روزبه معین


وقتی کسی که عاشقشی ...

رهات می کنه...

 بهش لبخند بزن و بذار بره...

 به این میگن مین گذاری،...

 جدی میگم، ...

دنبالش رفتن هیچ فایده ای نداره!

درسته که بعد از اون...

 روزها و شب های زیادی ...

با خاطراتش زندگی می کنی،...

 اما خب وقتی که...

 بی دلیل رهات می کنه، ...

حتی اگه با کس دیگه ای هم باشه...

 یه شب با تمام مهر و علاقه ای که...

 به اون طرف داره...

 دلش هوس ...

یه عشق واقعی رو می کنه...

اون وقت شاید...

 تو داری با دوست هات ...

شام می خوری، ...

یا شاید هم داری فیلم نگاه می کنی..

 و اون بی تفاوت ...

به هرچی که گذشته ...

بهت پیام می ده، ...

دلم واست تنگ شده!

غافل از اینکه هیچ چیز نمی تونه...

 گذشته رو بر گردونه،...

هیچ کس نمی تونه گذشته رو ...

جبران کنه.

فقط مثل این می مونه که ...

جفت پا بپره روی اون مین!


روزبه معین



سوگند - سهراب سپهری


به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

 

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدیم که بهم می گفتند

سحر میداند،سحر!

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم


سهراب سپهری



به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد - علی اصغر داوری


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 

کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

 

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم

به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

 

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

 

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم

صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 

علی اصغر داوری


گذشته - روزبه معین


یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛

یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.

مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!



قهوه سرد آقای نویسنده

 روزبه معین

شب آن شب، عشق پرمی زد میان کوچه بازارم - نجمه زارع


شب آن شب، عشق پرمی زد میان کوچه بازارم

تو را در کوچه می دیدم که پا در کوچه بگذارم

 

به یادم هست باران شد تو این را هم نفهمیدی

و من آرام رفتم تا ، برایت چتر بردارم

 

تو می لرزیدی و دستم ، چه عاجز می شدم وقتی

تورا می خواست بنویسد، بروی صفحه، خودکارم

 

میان خویش گم بودی، میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم

 

هوا تاریک تر میشد، تو زیر ماه می خواندی

"مراعهدی ست باجانان که تاجان دربدن دارم ..."

 

چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

 

از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تو آن سو شعر می خوانی، من این سو از تو سرشارم

 

سحر از راه می آید تو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم، زمان را بی تو بشمارم

 

شبانگاهان که برگردی به سویت بازمی گردم

اگرچه گفته ام هرشب،که این هست آخرین بارم...

 

نجمه زارع


دلم را ندیده ای رفیق ؟! ...


دلم را ندیده ای رفیق ؟! ...

 

امروزهم دلتنگ اقاقی و یاس و شب بو گذشت ...روزگار سختی است رفیق ...وقتی پنجره ات آسمان ندارد و دلت روزنه ای به نور ...ترانه هایم  گرفتا ر بغض اند ،از من آواز بهاری نخواه که همرنگ برگ های خزان دیده ام .

 تو که فهمیده ای من باز هوایی ام ...یک پنجره آواز می خواهم و یک سینه ترانه ...یک باغچه شمعدانی و یک حوض ماهی قرمز ...من دلم را جایی جا گذاشته ام ...در همان حیاط قدیمی ...نمی دانم بین پیچک ها ... لای شب بوها ...روی شاخه ی اقاقی ها ...نمی دانم ... نکند آن گربه ی سیاه بدجنس دل مرا با همان جوجه ی طلایی ام خورد ! یا شاید دلم به همراه  آن کلاغ سیاه در آخرین قصه ی  کودکی هایم  گم شد و هنوز ...نمی دانم ...با خودم می گویم نکند دلم مرده باشد ... وقتی آخرین قلمه شمعدانی مادربزرگ نگرفت و زرد شد ...وقتی که کبوتر میهمان درخت شمشادمان  جوجه هایش را رها کرد و رفت ...وقتی درخت گیلاس یرای دیدن شکوفه های سپیدش همیشه چشم براهم گذاشت  و خشک شد .. . کاش می دانستی وقتی بی تاب یاس غروب های دلتنگی ام می شوم و نیست ...چه حال غمگینی است ... روزگارم پاییزی است ...آخر من به کاج تنهای باغچه قول داده بودم همیشه به پایش سبز بمانم !

  تو که با آسمان بیدار می شوی و با آسمان به خواب می روی ...صدای ترانه های باد میان  شاخ و برگ درختان موسیقی شباهنگت می شود و ترنم عاشقانه ی پرندگان نوای صبح گاهت ... حال مرا می دانی ؟! تو را هم به یاد دارم ، از من دل آزرده مباش ...تنها ،  دلم را گم کر ده ام ! نیمی از دارایی ام را ...ناگفته هایم...دردها و ترانه ها و قصه هایم را ...دلم را پیدا کنم تو هم پیدا می شوی ...اصلا بگو تو کجایی ...شاید نشانی تو ...  نشانه ای از دل مرا هم بدهد  ...کاش نشانی ات نزدیک آسمان باشد، برنگ سحر ، حوالی یاس ها  وگل های شمعدانی ...کاش در این روزها به یک شاخه اقاقی میهمانم کنی ... حیف که من دلم را جایی جا گذاشته ام و گر نه من هم  در آن یک  شاخه گل سرخ برایت پنهان کرده بودم ... دلم را  ندیده ای رفیق ؟!





‌‌‌‌‌‌‌صبح بخیر - علی سید صالحی


‌‌‌‌‌‌‌صبح بخیر گفتن ،

چه رسمِ شیرینی‌ست ...

وقتی که هر روز بهانه‌ام می‌شود ،

برای بوسیدنت ...!

 

علی سید صالحی


ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﮐﺎﻥ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ - ﻣﺤﻤﺪ ﺻﺎﻟﺢ ﻋﻼ


ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﮐﺎﻥ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭﺩﺕ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﻨﺒﻠﯿﻠﻪ، ﺭﺍﺯﯾﺎﻧﻪ، ﺷﺎﻫﯽ ﻭ ﮔﺸﻨﯿﺰ

ﻫﻞ ﻭ ﺁﻭﯾﺸﻦ، ﻧﺒﯿﺬ ﺳﺮﺥ ﺷﻮﺭ ﺍﻧﮕﯿﺰ

ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﮐﺎﻥ ﻋﻄﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭﺩﺕ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺟﺴﻤﺖ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﭘﺎﯾﯿﺰ

ﻋﺎﺯﻡ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﻟﯿﮑﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺗﺒﺮﯾﺰ

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺗﻮ

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺗﻮ

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖِ ﺑﯽ ﮐﺲ

ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯽ ﭼﯿﺰ

ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ

ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺠﻮﯾﺰ ....


ﻣﺤﻤﺪ ﺻﺎﻟﺢ ﻋﻼ


چقدر صدای آمدنِ پاییز - پریسا زابلی پور


چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست...  

چقدر این پیاده رو ها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست، مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست


پریسا زابلی پور

از کتاب : او همچنان غایب

دکلمه شعر با صدای علی ایلکا


ذاتِ دوست داشتنی - پونه مقیمی


برای دوست داشتن آدمها باید ذاتِ دوست داشتنی آنها را از رفتارهایشان جدا کرد و اگر فکر می‌کنید این کار ساده ای ست سخت در اشتباهید. 

برای دوست داشتن ادمها با تمام تفاوتهایشان بعضی وقتها باید با قسمتِ تیره ی درونی تان به شدت مبارزه کنید.

قسمتی که مدام در گوش شما زمزمه میکند که قضاوت کن. نامهربانی هایشان را ببین و واکنش نشان بده. شبیه خود آنها رفتار کن وقتی بی تفاوتی هایشان را، سرد شدنهایشان را،  کنار گذاشتن هایشان را، طعنه ها و کنایه هایشان را میبینی. 

اما زمانی که با آن قسمت تاریکتان رو به رو شوید، میبینید که" ترس "عامل اصلی به وجود آورنده ی آن همه تاریکی ست.

ترس از طرد شدن!!! ما میترسیم که آدمها طردمان کنند و برای همین دوست داشتن هایمان را محدود به آنهایی میکنیم که دوستمان دارند و تا ادمهای اطرافمان شروع به تغییر میکنند و تهدیدی برای ما محسوب میشوند، احساس دوست داشتنمان هم تغییر میکند. 

یک "دوست داشتن " وابسته به شرایط!!! جهانِ درونی ادمها بسیار پیچیده تر از برداشتهای شما از آن است. 

تغییر رفتار ادمها اجتناب ناپذیر است. از دست رفتن صمیمیت ها گریز ناپذیر است بعضی مواقع. اگر دوست داشتنتان وابسته به شرایط باشد، قسمتی از عمیق ترین لذتهای دنیا را نچشیده اید هنوز: " اینکه میشود آدمها را دوست داشت حتی اگر طردمان کنند، بروند، دیگر دوستمان نداشته باشند و تغییر کنند " 

میشود آنها را دوست داشت چون "انسان" هستند. 

میشود ادمها را دوست داشت بدون اینکه دست و پا بزنیم برای داشتنتان. میشود دوستشان داشت و از گذشته های زیبایی که با آنها داشته ایم با نفرت و خشم رد نشویم.

میشود دوستشان داشت و اجازه داد این دوست داشتنِ بدون وابستگی به شرایط و رفتارِ آدمها آنقدر در درون ما رشد کند که ما را به "انسانیت " نزدیک تر کند.


پ.ن: دوست داشتن یک جریان گرم کننده و آرامش بخش است و اصلا به معنای محبت زیادی و یا اصرار برای داشتن کسی و یا تلاش زیادی در رابطه نیست.


پ.ن:  برای من دوست داشتن آدمها ، شبیه تصویر یک دریاچه ی زیبای آرامش بخش است. هر از گاهی از قسمت های تاریکم دور میشوم به این دریاچه پناه میآورم و به خودم می‌گویم: "نترس، هیچ طرد شدنی واقعی نیست. آنچه از آدمها و خاطراتشان باقی میماند بازی ذهن تو از برداشتهای سوگیرانه تو است. هیچ چیز این واقعیت را نمیتواند تحریف کند پونه. ادمها جدا از رفتارهای پر ضد و نقیضشان، بی شک دوست داشتنی اند."


پونه مقیمی


دلتنگی -پونه مقیمی


بی‌رحمی آن است که هر شخصی که از زندگی ما بیرون میرود، چیزی از صدایش، از لحن صحبتش، از نگاه و حرکاتش را جا میگذارد. 

و دلتنگی، مرورِ جزیئاتِ باقی مانده‌ی آنها در ذهن ماست.

گاهی مرورِ جزییاتِ دوست داشتنیِ افرادی که دیگر حضور ندارند و یا بسیار دور هستند و یا رابطه‌شان با ما تغییر کرده است به ما کمک میکند که عشق را حس کنیم و راحت تر با نبودنشان کنار بیاییم. 

در بیشتر مواقع ما میخواهیم با بی تفاوت نشان دادنِ خودمان و یا با خشم و تنفر از رابطه‌های گذشته مان رد شویم اما واقعا اگر آن آدمها روزی، بخشی از زندگی ما بوده اند پس حتما بخشی از ما آنها را دوست داشته است. 

زندگی به اندازه ی کافی سخت میگیرد، و به اندازه‌ی کافی تمام شدنِ رابطه‌ها دردناک هست. لازم نیست این پروسه‌ را سخت تر کنیم. مبارزه‌ با مرورِ خاطراتِ دوست داشتنی خودش میتواند تبدیل به رنجی عمیق شود.

بی رحمیِ زندگی آن است که جزئیاتی دوست داشتنی همیشه در خاطرمان میمانند و بی رحمیِ ما نسبت به خودمان این است که وقتی رابطه‌ای تمام میشود خودمان را مجبور میکنیم هیچ خاطره‌ی خوشآیندی را مرور نکند. حتی به سمتش هم نرود.

گاهی رابطه‌ها دوباره شروع میشوند چون نتوانستیم بالغانه هم احساس خوشآیندمان و هم احساس ناخوشآیندمان را تجربه کنیم و این فرار ما را دوباره به سمت‌ رابطه‌ای میبرد که میدانیم تمام شدنش بهتر از بقای آن است. 

چطور ممکن است مرور خاطرات خوشایند، ما را از شروعِ دوباره‌ی یک رابطه‌ی اشتباه منع کند؟

مگر دلتنگی، ما را به سمتِ شروعِ دوباره نمیکشاند؟

وقتی ما به بخشی در درونمان که شخصی را دوست داشته است و بعد از اتمام رابطه گاهی دلتنگش میشود اجازه دهیم غمِ نبودنش و دلتنگی‌اش را حس کند (که به علت آن است که شخص را دوست دارد)، خشم و ناراحتی که از آن شخص هم وجود دارد تعدیل میشود. 

حس کردن عشق باعث تعدیل شدنِ خشم، و حس کردنِ خشم باعث تعدیل شدنِ عشق ورزیدنِ زیاد میشود. در هر حالت تعدیل باعث بلوغِ درونی میشود و شخص میتواند بر اساس شواهدی که دارد آگاهانه تصمیم بگیرد که چطور رفتار کند. در نهایت هم خشم و تنفر زیاد و هم عشق و مهرورزی زیاد میتواند باعث شروعِ دوباره‌ی رابطه‌ای شود که آسیبش بیشتر از امنیتش است.


پونه مقیمی





صدا کن مرا صدای تو خوب است - سهراب سپهری


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد

و خاصیت عشق این است

 

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

 

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش “استوا” گرم

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 

سهراب سپهری


شنیده ام چشم به راه باران پاییزی - روزبه معین


شنیده ام چشم به راه باران پاییزی

کنار پنجره اتاقت می نشینی و بوسه بر سیگار می زنی

خوش به حال سیگارها

شنیده ام تنهایی به کافه می روی

خیابان ها را متر می کنی

بی دلیل می خندی

شنیده ام خواب هایت زمستانی شده اند

روزهایت کوتاه، موهایت کوتاه...

راستی، 

کنار همیشگی هایت، شب های تنهایی، دلتنگ من هم می شوی؟


روزبه معین