-
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری - مهدی فرجی
شنبه 10 تیر 1396 19:52
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ...تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گه گاه دلگرمی شوم میل میل توست اما بی تو باور کن که من...
-
اگر باد نبود - عباس معروفی
شنبه 10 تیر 1396 15:06
اگر باد نبود کنارم بند میشدی همینجا که میدانی ! اگر باد نبود آسمانم را سراسر ابر نمیگرفت ... و من این همه دلتنگ نمیشدم ابرآلود ... این همه در دلم نمیباریدم ... و این همه از شوق آفتاب نمیآمدم کنار پنچره ...!! همیشه خیال میکردم تو میآیی و من آمدنت را تماشا میکنم همیشه، باد، پنجره را به هم کوبید ... و باران ِ...
-
به انگشت هایت بگو - عباس معروفی
شنبه 10 تیر 1396 14:58
به انگشت هایت بگو لب های مرا ببوسند .. به انگشت هایت بگو راه بیفتند روی صورتم توی موهام .. قدم زدن در این شب گرم حالت را خوب می کند .. گل من ! گاهی نفس عمیق بکش و نگذار تنم از حسودی بمیرد .. عباس معروفی
-
درد واره ها - قیصر امین پور
شنبه 10 تیر 1396 09:09
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند...
-
خط به خط، اشکنویسی مرا میخوانی - رضا احسانپور
جمعه 9 تیر 1396 10:35
خط به خط، اشکنویسی مرا میخوانی رفتنت، رفتنِ جان است، خودت میدانی مثل هر بار که بستی و نرفتی، این بار چمدان باز کن و باز بگو میمانی هی مرا پس زدی و پیش کشیدی، نکند پای برگشت نداری که مرا میرانی؟ بروی باغچهی قالی نُه متری ما خشک خواهد شد از این غصّه که میافشانی هر چه گفتم که بمان، فایده انگار نداشت . . . رفتنت،...
-
می توانم در اندوه دست و پا بزنم - امیلی دیکنسون
پنجشنبه 8 تیر 1396 15:17
می توانم در اندوه دست و پا بزنم در همه ی برکه هایش به آن عادت کرده ام اما کوچک ترین تکان خوشی پاهایم را سُست می کند و همچون مستان راهم را نمی شناسم مگذار کسی خنده ای کند مستی ام از آن شراب تازه بود همین ! قدرت چیزی نیست جز درد و رنج ناتوان، و اسیر نظم و انضباط تا وقتی که سنگین شود و سرنگون به غول ها اگر مرهمی دهی...
-
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی - حسین منزوی
پنجشنبه 8 تیر 1396 10:20
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی ! خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را به جادوی بهار خنده هایت میشکوفانی بهار از رشک گل های شکرخند تو خواهد مرد که تنها بر لب نوش تو میزیبد، گل افشانی شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من اگر پیمانهیی از آن به چشمانم بنوشانی یقین دارم که در...
-
می توانی بروی قصه و رویا بشوی - مهدی فرجی
چهارشنبه 7 تیر 1396 19:31
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهیِ دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی آی … مثل خوره این فکر عذابم می داد چوب ما را بخوری ورد زبانها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه...
-
مناجات - منوچهر آتشی
چهارشنبه 7 تیر 1396 14:46
تکرار کن تکرار کن ، فراغت را و رهایی را تکرار کن خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها که صیادی در میان نبوده است جز باد تکرار کن پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من جز دل ابرها آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است تکرار کن نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار تکرار کن پرپر شدن را و شکفتن را...
-
همین صدا - عبدالجبار کاکایی
چهارشنبه 7 تیر 1396 14:44
صدا ، همین صدا، همین صدا بود درست ابتدای ماجرا بود نفس شکست و در صدایمان ریخت صدا ولی هنوز نارسا بود سلام و انتظار و ترس و لبخند و تازه اولین قرار ما بود دلم ز پیله اش جدا نمی شد پرنده ای که در قفس رها بود صدا ترانه خواند و عاشقم کرد صدا، همین صدا، همین صدا بود عبدالجبار کاکایی
-
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است - فاضل نظری
سهشنبه 6 تیر 1396 18:17
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است که پشت پرده ی عالم هزار زیر و بم است زیان، اگر همه ی سود آدم از هستی ست جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی که آنچه کاخ تو را خاک می کند، ستم است خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است کسی بدون تو باور نکرده است مرا که با تو نسبت...
-
من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست... - نجمه زارع
سهشنبه 6 تیر 1396 14:55
من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست ... هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست ... " یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی در جستجوی "سیندرلایی" که مدتی ست ... با هر صدای قلب، تو تکرار می شود ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست ... هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست ......
-
غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود - نجمه زارع
سهشنبه 6 تیر 1396 14:48
غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد...
-
نون و پنیر و سبزی تو بیش از این میارزی - شهیار قنبری
سهشنبه 6 تیر 1396 11:40
نون و پنیر و هقهق سفره سرد عاشق نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق نون و پنیر و حلوا سوخته حریر دریا نون و پنیر و گردو قصه شهر جادو نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم نون و پنیر و سبزی تو بیش از این میارزی پای همه گلدستهها دوباره اعدام صدا دوباره مرگ گل سرخ دوبارهها دوبارهها حریق سبز جنگلها بدست کبریت جنون از...
-
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را - سعدی
سهشنبه 6 تیر 1396 10:28
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سحر ببستند خواب را اول نظر ز دست برفتم عنان عقل وان را که عقل رفت چه داند صواب را گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق بیحاصل است خوردن مستسقی آب را دعوی درست نیست گر از دست نازنین چون شربت شکر نخوری زهر ناب را عشق...
-
تاسیان - هوشنگ ابتهاج
دوشنبه 5 تیر 1396 20:59
خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری هست به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا...
-
امید چونان پرنده ایست - امیلی دیکنسون
دوشنبه 5 تیر 1396 15:15
امید چونان پرنده ایست که در روح آشیان دارد و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام و هرگز خاموشی نمی گزیند و شیرین ترین آوایی ست که در تندباد حوادث به گوش می رسد و توفان باید بسی سهمناک باشد تا بتواند این مرغک را که بسیار قلب ها را گرمی بخشیده از نفس بیندازد من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام و بر روی غریب ترین دریاها با...
-
اگر ازت دور نباشم - عباس معروفی
دوشنبه 5 تیر 1396 15:05
اگر ازت دور نباشم چه جوری برایت دلتنگی کنم؟ گل قشنگم ! اگر کنارت نباشم بوی گل و طعم بوسه هات یادم می رود بودن یا نبودن پلک زندگی ماست در یکی تاب می خوریم در یکی بی تاب می شویم و من در هر پلکی یکبار دیدنت را می بازم ... عباس معروفی
-
دنیا را بغل گرفتیم - حسین پناهی
یکشنبه 4 تیر 1396 11:46
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم! حسین پناهی
-
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا - عراقی
یکشنبه 4 تیر 1396 10:29
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد میپیمایم و بر باد عمری میدهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ چون ندارم همدمی، با باد میگویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد میجویم شفا آتش دل چون نمیگردد به آب دیده کم میدمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وارهم...
-
دوباره می نویسمت - حسین منزوی
یکشنبه 4 تیر 1396 10:19
دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب...
-
با خیالت زندگی می کنم - عباس معروفی
شنبه 3 تیر 1396 15:00
با خیالت زندگی می کنم و با خودت عاشقی . کاش دو بار زاده می شدم؛ یکی برای مردن در آغوش تو، یکی برای تماشای عاشقی کردنت! عباس معروفی
-
وقتی نیستی - رسول یونان
شنبه 3 تیر 1396 10:37
وقتی نیستی شعر دروغی ناخوشایند است اما وقتی هستی دروغ هم شعری است شعری زیبا ... رسول یونان
-
من خواستم که خواب و خیال خودم شوی - مهدی فرجی
پنجشنبه 1 تیر 1396 19:39
من خواستم که خواب و خیال خودم شوی رویا شوی امید محال خودم شوی لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت آوردمت دلیل زوال خودم شوی یا در دلم شناور یا بر تنم روان ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی عاشق نمی...
-
یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست - مهدی فرجی
پنجشنبه 1 تیر 1396 19:38
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست با شعر حق انتخاب کمترى دارى آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست هر دخترى...
-
فرصتی برای نفرت نبود - امیلی دیکنسون
پنجشنبه 1 تیر 1396 15:44
فرصتی برای نفرت نبود چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن و زندگی چندان فراخ نبود که پایان دهم به نفرت خویش برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود اما از آن جا که کوششی می بایست پنداشتم ،اندک رنجی از عشق مرا کافی است . امیلی دیکنسون
-
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه - نجمه زارع
پنجشنبه 1 تیر 1396 14:52
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه بر دوش تو نهاده شود باری از گناه گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم .... گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه ! سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم از این نفس کشیدن اجباری، از گناه بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق یک عمر...
-
یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم - نجمه زارع
پنجشنبه 1 تیر 1396 14:50
یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم با زبان لال خود حس میکنم این روزها هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای می...
-
آهنگ -فاضل نظری
چهارشنبه 31 خرداد 1396 08:23
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟ ! دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به آن...
-
چه فکر می کنی؟ - هوشنگ ابتهاج
سهشنبه 30 خرداد 1396 20:55
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟ چه سهمنک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته...