شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری - مهدی فرجی


حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ...تا می بینمت یک جور دیگر می شوم


با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم


در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم


آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گه گاه دلگرمی شوم


میل میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت، پرپر می شوم


مهدی فرجی

اگر باد نبود - عباس معروفی


اگر باد نبود

کنارم بند می‌شدی

همین‌جا که می‌دانی !

اگر باد نبود

آسمانم را سراسر ابر نمی‌گرفت ...

و من

این همه دلتنگ نمی‌شدم ابرآلود ...

این همه در دلم نمی‌باریدم  ...

و این همه از شوق آفتاب نمی‌آمدم کنار پنچره ...!!

همیشه خیال می‌کردم

تو می‌آیی

و من آمدنت را تماشا می‌کنم

همیشه،

باد، پنجره را به هم کوبید ...

و باران ِ تندی گرفت!!


عباس معروفی

 

 

به انگشت هایت بگو - عباس معروفی


به انگشت هایت بگو

لب های مرا ببوسند ..

 به انگشت هایت بگو

راه بیفتند روی صورتم

توی موهام ..

قدم زدن در این شب گرم

حالت را خوب می کند ..

گل من!

گاهی نفس عمیق بکش و

نگذار تنم از حسودی بمیرد ..

 

عباس معروفی


درد واره ها - قیصر امین پور


دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

 

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

 

قیصر امین پور


دانلود دکلمه 




خط به خط، اشک‌نویسی مرا می‌خوانی - رضا احسان‌پور


خط به خط، اشک‌نویسی مرا می‌خوانی

رفتنت، رفتنِ جان است، خودت می‌دانی


مثل هر بار که بستی و نرفتی، این بار

چمدان باز کن و باز بگو می‌مانی


هی مرا پس زدی و پیش کشیدی، نکند

پای برگشت نداری که مرا می‌رانی؟

 

بروی باغچه‌ی قالی نُه متری ما

خشک خواهد شد از این غصّه که می‌افشانی


هر چه گفتم که بمان، فایده انگار نداشت . . .

رفتنت، رفتن جان است، خودت می‌دانی!


رضا احسان‌پور



می توانم در اندوه دست و پا بزنم - امیلی دیکنسون


می توانم در اندوه دست و پا بزنم

در همه ی برکه هایش

به آن عادت کرده ام

اما کوچک ترین تکان خوشی

پاهایم را سُست می کند

و همچون مستان راهم را نمی شناسم

مگذار کسی خنده ای کند

مستی ام از آن شراب تازه بود

همین!

 

قدرت چیزی نیست جز درد و رنج

ناتوان، و اسیر نظم و انضباط

تا وقتی که سنگین شود و سرنگون

به غول ها اگر مرهمی دهی

مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند

اما کوهی اگر بر دوششان نهی

آن را برایت حمل می کنند!

 

 

امیلی دیکنسون

ترجمه: ملیحه بهارلو

 

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی - حسین منزوی


شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی!

 

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می‌شکوفانی

 

بهار از رشک گل های شکرخند تو خواهد مرد

که تنها بر لب نوش تو می‌زیبد، گل افشانی

 

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه‌یی از آن به چشمانم بنوشانی

 

یقین دارم که در وصف شکرخندت فرو ماند

سخن ها بر لب «سعدی»، قلم ها در کف مانی

 

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می‌بینی

امید من چرا قدر نگاهت را نمی دانی؟

 


حسین منزوی


می توانی بروی قصه و رویا بشوی - مهدی فرجی


می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهیِ دورترین گوشه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

 

آیمثل خوره این فکر عذابم می داد

چوب ما را بخوری ورد زبانها بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گرهِ عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است

می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

 

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

 

 مهدی فرجی


مناجات - منوچهر آتشی


تکرار کن 
تکرار کن ، فراغت را و رهایی را 
تکرار کن 
خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها 
که صیادی در میان نبوده است جز باد 
تکرار کن 
پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من 
جز دل ابرها 
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است 
تکرار کن 

نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن 
پرپر شدن را و شکفتن را 
تکرار کن 
خزان شدن را و رستن را 
تکرار کن 
غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین 
و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را 
تکرار کن 
پیشانی خونی همگنان معصوم را 
تکرار کن 
جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود 
و نغمه ی دردنکن را تا گوش نخستین دختر برآن آستانه مردد 
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر 
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود 
و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است 
تکرار کن 
نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده 
و بشکن بالهایی را 
که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند 
بوسه هایی که از هول پرنده ی زرین 
بر گرد آشیانه ی خود 
سرگردانی و دریغ آرمیدن را 
به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند 
تکرار کن 
استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر 
تکرار کن 
لحظه های بازنیافتنی را 
خوابگردی کودکانه را در نخستین غروب های بهار دشت 
تا ساقه های شاداب 
زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند 
تا رویش علف ها را 
با کف پاهای عریان احساس کنم 
تا تپش قلب کوچک پروانه را 
بر سینه ی کرم غنچه بشنوم 
تا چشم انداز احساس های گوارا را 
با درنگی بی تابانه بر تجربه های دردنک 
حصار رضایت کشم 
تا زندگی را بپذیرم 
تا به مرگ نیندیشم 
تا به هیچ نیندیشم 
تا اندیشه ای نداشته باشم 
تکرار کن 
تا اشتباه نکنم 
تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم 
تا ناهشیار و بی اعتنا 
کنون را به فریب باغ های ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم 
تا به افق ننگرم 
و دریای جیوه را 
با همه نرمی و تلاطم 
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم 
تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم 
تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم 
تکرار کن 
و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت 
مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم 
مقدر کن تا خود حادثه ای شوم 
تکرار کن 
مرا تکرار کن 
آمین


منوچهر آتشی



همین صدا - عبدالجبار کاکایی


صدا ، همین صدا، همین صدا بود

درست ابتدای ماجرا بود

 

نفس شکست و در صدایمان ریخت

صدا ولی هنوز نارسا بود

 

سلام و انتظار و ترس و لبخند

و تازه اولین قرار ما بود

 

 دلم ز پیله اش جدا نمی شد

پرنده ای که در قفس رها بود

 

صدا ترانه خواند و عاشقم کرد

صدا، همین صدا، همین صدا بود


عبدالجبار کاکایی





مپرس شادی من حاصل از کدام غم است - فاضل نظری


مپرس شادی من حاصل از کدام غم است

که پشت پرده ی عالم هزار زیر و بم است


زیان، اگر همه ی سود آدم از هستی ست

جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است


اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی 

که آنچه کاخ تو را خاک می کند، ستم است


خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست

بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است


کسی بدون تو باور نکرده است مرا

که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است


تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست

وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است


فاضل نظری 


من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست... - نجمه زارع

من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست...

هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست...

 

"یک لنگه کفش" مانده به جا از من و تویی

در جستجوی "سیندرلایی" که مدتی ست...

 

با هر صدای قلب، تو تکرار می شود

ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست...

 

هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را

آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست...

 

دیگر کلافه می شوم و دست می کشم

از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست...

 

کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:

آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی ست...

 

نجمه زارع


غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود - نجمه زارع


غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

 

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

 

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

 

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

 

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

 

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود


 

نجمه زارع


نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی - شهیار قنبری


نون و پنیر و هق‌هق سفره سرد عاشق

نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق

 

نون و پنیر و حلوا سوخته حریر دریا

نون و پنیر و گردو قصه شهر جادو

 

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم

نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

 

پای همه گلدسته‌ها دوباره اعدام صدا

دوباره مرگ گل سرخ دوباره‌ها دوباره‌ها

 

حریق سبز جنگلها بدست کبریت جنون

از کاشی‌های آبیمون سرزده فواره خون

 

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم

نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

 

قصه جادوگر بد که از کتابها میومد

نشسته بر منبر خون عاشق‌ها رو گردن می‌زد

 

کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود

برای گیس‌گلابتون اون روز مثل همیشه بود

 

پونه می‌ریخت تو دامنش تا مادرش چادر کنه

می‌رفت که از بوی علف تمام شهر رو پر کنه

 

غافل از اینکه راهش رو جادوگر دزدیده بود

روصورت خورشید خانم خط سیاه کشیده بود

 

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد

 

نون و پنیر و بادوم یک قصه ناتموم

نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

 

چشم‌های گیس‌گلابتون چیزی بجز شب نمی‌دید

هوا نبود نفس نبود قصه به آخر نرسید

قصه‌های مادربزرگ آیینه خود منه

طلسم جادوگر باید با دستهای تو بشکنه

 

با دستهای رفاقتت تاریکی وحشت نداره

نوری که حرف آخره به قصه‌مون پا می‌زاره

 

حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه

قصه تو قصه من اینجوری ناتموم بشه

 

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد

 

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگربگه

 

تا شعر گیس‌گلابتون یه شعر پر امید باشه

آیینه‌های تو به تو هر کدومش خورشید باشه

 

آهای، آهای یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس‌گلابتون از مرگ جادوگر بگه

از مرگ جادوگر بد که از کتابها میومد

نون و پنیر و فندق رخت عزا تو صندوق

نون و پنیر و سبزی تو بیش از این می‌ارزی

 

 

شهیار قنبری



گر ماه من برافکند از رخ نقاب را - سعدی


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

وان را که عقل رفت چه داند صواب را

گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را

دعوی درست نیست گر از دست نازنین

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را

آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را

قوم از شراب مست و ز منظور بی‌نصیب

من مست از او چنان که نخواهم شراب را

سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

تیر نظر بیفکند افراسیاب را

 

سعدی