شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

تاسیان - هوشنگ ابتهاج


خانه دل تنگ غروبی خفه بود

 مثل امروز که تنگ است دلم

 پدرم گفت چراغ

 و شب از شب پر شد

 من به خود گفتم یک روز گذشت

 مادرم آه کشید

 زود بر خواهد گشت

ابری هست به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

 که گمان داشت که هست این همه درد

 در کمین دل آن کودک خرد ؟

 آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

 معنی هرگز را

 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

 آه ای واژه شوم

 خو نکرده ست دلم با تو هنوز

 من پس از این همه سال

 چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم آه


هوشنگ ابتهاج



امید چونان پرنده ایست - امیلی دیکنسون


امید چونان پرنده ایست

که در روح آشیان دارد

و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام

و هرگز خاموشی نمی گزیند

و شیرین ترین آوایی ست که

در تندباد حوادث به گوش می رسد

و توفان باید بسی سهمناک باشد

تا بتواند این مرغک را

که بسیار قلب ها را گرمی بخشیده

از نفس بیندازد

من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام

و بر روی غریب ترین دریاها

با این حال؛ هرگز؛ در اوج تنگدستی

خرده نانی از من نخواسته است!

 

امیلی دیکنسون


اگر ازت دور نباشم - عباس معروفی


اگر ازت دور نباشم

چه جوری برایت دلتنگی کنم؟

گل قشنگم !

اگر کنارت نباشم

بوی گل و طعم بوسه هات

یادم می رود

بودن یا نبودن

پلک زندگی ماست

در یکی تاب می خوریم

در یکی بی تاب می شویم

و من

در هر پلکی

یکبار دیدنت را می بازم ...

 

عباس معروفی

 

 

دنیا را بغل گرفتیم - حسین پناهی


دنیا را بغل گرفتیم

گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد

بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!

 

 حسین پناهی


هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا - عراقی


هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا

تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم

ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن

چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا

آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم

می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم

وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا

مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن

سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی

زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا

 

عراقی


دوباره می نویسمت - حسین منزوی

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم

وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم

 

تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من

من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم

 

تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب

دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم

 

شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟

هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم

 

گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد

خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم

 

شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها

قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم

 

غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام

تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم ...

 

 

حسین منزوی



با خیالت زندگی می کنم - عباس معروفی

با خیالت زندگی می کنم

و با خودت عاشقی.

کاش دو بار زاده می شدم؛

یکی برای مردن در آغوش تو،

یکی برای تماشای عاشقی کردنت!

 

عباس معروفی

 

 

وقتی نیستی - رسول یونان


وقتی نیستی

شعر

دروغی ناخوشایند است

اما وقتی هستی

دروغ هم شعری است

شعری زیبا...

 


رسول یونان

‍ من خواستم که خواب و خیال خودم شوی - مهدی فرجی


من خواستم که خواب و خیال خودم شوی

رویا شوی امید محال خودم شوی

 

لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت

آوردمت دلیل زوال خودم شوی

 

یا در دلم شناور یا بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

 

هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم

چیزی نمانده است که مال خودم شوی

 

حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی

 

عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام

نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

 

مهدی فرجی

 

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست - مهدی فرجی


بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست


شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست


با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست


هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست


هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست


پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست


در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست


دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست


من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست


تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست


تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست


یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست...


مهدی فرجی


فرصتی برای نفرت نبود - امیلی دیکنسون


فرصتی برای نفرت نبود

 

چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن

 

و زندگی چندان فراخ نبود

 

که پایان دهم به نفرت خویش

 

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود

 

اما از آن جا که کوششی می بایست

 

پنداشتم ،اندک رنجی از عشق

 

مرا کافی است .

  

 

امیلی دیکنسون

 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه - نجمه زارع


خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه


هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه


گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!


سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه


بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه


دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -


 

نجمه زارع


یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم - نجمه زارع


یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

 

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

 

با زبان لال خود حس میکنم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

 

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم

 

عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای

می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!


 

نجمه زارع


آهنگ -فاضل نظری



از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

 

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

 

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

 

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

 

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند



فاضل نظری

چه فکر می کنی؟ - هوشنگ ابتهاج


چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟

 چه سهمنک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد

هوا بد است

 تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

 در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

 در این درشتنک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدئای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

 چهدارها که از تو گذشت سربلند

 زهی سکوه فامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من

 هنوز آن بلنددور

 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

 کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

 سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

 رو نهی بدان فراز

 چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

به سان رود

 که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش


هوشنگ ابتهاج

سایه