| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
ای دل، برای آنکه نگیری چه میکنی
با روزگار دوری و دیری چه میکنی؟
بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه میکنی؟
بااین اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من،...جز اینکه بمیری چه میکنی؟
ای عشق،ای قدیم ترین زخم روز گار
در گوشه ی دلم سر پیری چه میکنی؟
دست تو را دوباره بگیرم چه می شود
دست مرا دوباره بگیری چه میکنی ...؟
اصغر معاذی
چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفتهایم
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه میبینیم
گاه به یک جاهایی می رویم
یک درههای دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایهروشن ریگ
و می نشینیم لب آب
لب آب را می بوسیم
ریحان می چینیم
ترانه می خوانیم
و بی اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشناییِ روز را می شنویم
باید حرف بزنیم
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم
و بی ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیم
سید علی صالحی
تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم
امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم
آشفته ام...زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم
از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم
اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم
می خندم و آیینه می گرید به حال من
دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم
در را به رویم باز کن! اندوه آوردم
امشب برای گریه کردن شانه می خواهم
علیرضا بدیع
حاصل بوسه های تو
اکنون منم
شعری
که از شکوفه های بهاری سنگین است
و سر به سجده بر آب فرود آورده
دعا می خواند.
شمس لنگرودی
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!
بریده غصه ی دل کندنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا
گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو، جهان مرا!
سریع پیر شدم! آنچنان که آینه نیز-
شکسته در دل خود صورت جوان مرا!
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه-
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا!
نه تو خلیل خدایی، نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا!
تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این نکن دهان مرا
چه روزگار غریبیست، بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا
تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا
امید صباغ نو
کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
که آن سوگند ها را نیز
همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که
گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم
منوچهر آتشی
ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .
آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلک فرشتگانت بروبم
کف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو کنم
متولد شدم
در مرز نازک نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .
پروردگارا
نه درخت گیلاس ، نه شراب به
از سر اشتباهی
آتش را
به نطفه های فرشته یی آمیختی
و مرا آفریدی .
اما تو به من نفس بخشیدی عشق من !
دهانم را تو گشودی
و بال مرا که نازک و پرپری بود
تو به پولادی از حریر
مبدل کردی .
سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن آفریدی .
شمس لنگرودی
پا به خواب تو گذاشتم
بس که بیداری کشیدم
من چقد حوصله کردم
تا به خواب تو رسیدم
کاشکی دوس داشتنای ما
عشقای همیشه ای بود
قلبا فانوسای روشن
دنیا باغ شیشه ای بود
پشت خنده ی من اشکه
پشت گریه ی تو خنده
کی تو این بازی تازه
دل کهنه می پسنده
با تو بارونی و عاشق
زیر چتری که خیاله
چقد این قصه قشنگه
چقد این لحظه محاله
عبدالجبار کاکایی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم
مهدی فرجی
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود!
حسین پناهی

مش ممد حسن نهال درختی را کاشت که بار نمى داد. اهل ده گفتند:
- بار نمى ده مشدی
مش ممد توجه نکرد. خاک پای درخت ریخت. باز گفتند:
- بار نمى ده. از ما گفتن
توجه نکرد، آبش داد. گفتند:
- به خرجت که نمى ره. خود دانی
و رفتند.
مش ممد هر روز مى آمد و نهال کوچک را آب مى داد. اهل ده بعد از مدتى ببین خودشان گفتند:
- نکنه بار بده؟ آبرومون مى ره.
نهال قد کشید و تنه داد. بزرگ شد، اما از میوه خبری نبود. مش ممد تمام درخت هاش را رها کرده بود اما این یکى را ول کن نبود. صبح و شب به تیمار همین تک درخت مشغول بود. درخت بزرگ و بالغ شده بود اما بار نمى داد. اهل ده گفتند:
- نگفتیم بار نمى ده؟ نگفتیم وقتتو تلف مى کنى؟
درخت های دیگر مش ممد همگى خشک و پوک و کرمو شده بودند. اهل ده مى گفتند:
- خسرالدنیا و الاخره که مى گن تویی. هر چی داشتى از بین بردی چسبیدی به اونی که تو زرد از آب دراومده
مش ممد توجه نکرد. کود پای درخت ریخت و خاک دورش را بیل برگردان کرد. آفتاب داشت غروب مى کرد. دهاتى ها رفتند. مش ممد سر بیلش را فرو کرد تو خاک. نشست و به درخت تکیه داد. درخت به حرف آمد:
- از این همه حرف و نیش زبون خسته نشدی مش ممد؟
مش ممد چیزی نگفت. به غروب نگاه مى کرد. درخت گفت:
- منم که بار ندادم. واسه چی عمرتو پای من تلف کردی؟
مش ممد بلند شد. بیل را از زمین بیرون کشید و به دوش گرفت. گفت:
- ولت کنم برم؟
درخت گفت:
- نه!
مش ممد گفت:
- واسه چى نه؟
درخت گفت:
- چون مى خوامت
مش ممد گفت:
- مى گم یکى دیگه آبت بده، خاکتو عوض کنه!
درخت گفت:
- مشکل من آب و خاک و کود نیست
مش ممد گفت:
- پس چته؟
درخت گفت:
- من به تو وابسته شدم. بری، رفتم.
مش ممد سر شست و سبابه اش را به هم نزدیک کرد. نشان درخت داد و گفت:
- یه انقدم به دل بدبخت من فکر کن. روزی که رفتم نهال بگیرم از پیشت رد مى شدم. لباسم گیر کرد به خارت. اومدم جدا کنم، یکى از خارات رفت تو انگشتم. لباسمو جدا کردم. خارو از انگشتم بیرون کشیدم. شب رفتم خونه. لباس سوراخو آویزون کردم به باهوی در. رفتم تو جا. انگشتم مى سوخت. دیدم زخمت به دلم اثر کرده. به خودم گفتم مشدی، یه عمر برا میوه درخت کاشتى، یه بار واسه دلت بکار. صبح برگشتم گرفتمت. من خودتو مى خوام. نه میوه تو.
درخت شکوفه داد. میوه داد، ناگهان، از تمام شاخه هاش میوه آویزان شد. مش ممد گفت:
- غمزه واسه یکى دیگه بیا. من دیگه میلی به میوه ندارم.
درخت گفت:
- تو آفتاب سایه ى سرت مى شم. تو مهتاب صورتتو با برگام پولک پولک مى کنم
مش ممد گفت:
- لازم ندارم
درخت گفت:
- یه چی ازم بخواه
مش ممد گفت:
- چیزی احتیاج ندارم
درخت گفت:
- آرزوهاتو برآورده مى کنم
مش ممد گفت:
- قبلا آرزو کشی کردم
درخت گفت:
- پس دیگه وقتشه
مش ممد گفت:
- آره آخریشم بهت مى دم.
و همانجا جان داد و کود ِ درخت شد.
تا آن وقت نام درخت در سکوت ورد زبان و دل مش ممد بود. بعد از آن، نام مش ممد ورد دل درخت شد.
علیرضا روشن
باز حرف تلخ گفتم بندها محکم شدند
دشمنانم بیشتر شد، دوستانم کم شدند
سال ها از عشق گفتم هیچ کس حرفی نزد
از تو تا گفتم چراغ باز جو ها خم شدند
از تو ای نام تو از هر میوه ای ممنوع تر
قدسیان خوردند قدر گندمی آدم شدند
«فرّخ»ی! از ترس اعجازت دهان ها دوختند
با شکوهی! قهوه ها در استکان ها سم شدند
نوشدارویی ولی بسیار مردان پیش از این
در سراب سبز پیدا کردنت رستم شدند
سنگ می خوردی میان اشک نیشابوریان
سبزواری ها سر نعشت به مدح و ذم شدند
از چه ننویسم نوشتند از تو خوبان پیش از این
آن امیرانی که رگ دادند تا محرم شدند
مهدی فرجی
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد و خاموش می شود.
من سرمای تو را نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخی ات را
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام
دوستی پایدارتر،از هرچیزی بالاتر است.
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش.
امیلی دیکنسون
به آتش نگاهش اعتماد نکن
لمس نکن
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند
به سرزمینی بی رنگ
بی بو ، ساکت
آری...
بگریز و پشت ِ ابدیتِ مرگ پنهان شو
اگر خواستار جاودانگیِ عشقی.
حسین پناهی