| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نِه پا درحریم یار من
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند
ملا علی ترابی جهرمی
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
چراغ از خندهات گیرم که راه صبح بگشایم
چه تلفیقیست با چشم تو ـ این هر دم اشارتگرـ
به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟
به بال جذبهای شیرین، عروجی دلنشین دارم
زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم
غنای مردهام را بار دیگر زنده خواهی کرد
تو از این سان که میآیی به تاراج غزلهایم
گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو
خزان را میرماند از حریم باغ تنهایم
بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را
همه از هرزههای رُسته پیش از تو بپیرایم
بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم
تو را ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم
دلم میخواست میشد دیدنت را هرشب و هرشب
کمند اندازم و پنهان درون غرفهات آیم
و یا چون ماجرای قصهها، یک شب که تاریک است
تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم
حسین منزوی
این مطرب از کجاست؟
که از نغمه های او
بر خانه ی دلم
سیلِ درد ریخت..
این زخمه دستِ کیست
که بر تار می زند؟؟
تار ِ دلم گسیخت..!!
هوشنگ ابتهاج
این چشمها کنایه به چشمان یوسف است
یا خانقاه مردم اهل تصوّف است؟!
توصیف ناپذیری و این را به غیر تو
در وصف هرکسی که بگویم تعارف است!
در جمع دوستان تو همچون غریبه ها
یک لحظه جا ندارم و جای تأسّف است...
آن پادشاه فاتح اگر چشمهای توست
پیروز عاشقی که دلش در تصرّف است
ای صد هزار مصرع پیچیده موی تو!
شعر مرا ببخش اگر بی تکلف است
سجاد سامانی
بر شانه های این شب کوتاه
پاشیده گرد نقره ای ماه
دل خسته اند عارف و عامی
لب بسته اند عاقل و آگاه
افتاده است کوچه و میدان
در دست چند گزمه ی گمراه
شور است بخت هرکه نگرید
بر یوسفان زندان در چاه
شنگ است حال هر که نفهمد
لبخند های پنهان در آه
با آنکه نیست محرم و مونس
با آنکه نیست همدم و همراه
این بخت خفته دیر نپاید
می تابد آفتاب به درگاه
عبدالجبار کاکایی
همه بت هایم را می شکنم
ای میهمانِ یک شب اثیری زود گذر!
تا راه بی پایان غزلم،
از سنگفرشِ بتهایی که در معبد ستایششان
چون عودی در آتش سوخته ام
تو را به نهانگاهِ درد من آویزد
احمد شاملو
شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تافردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا شد
از تو گر موج نگیرد بخدا دریا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم، باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری از ما نیست
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظهی دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تافردا نیست
من و تو ساحل و دریای همیم، اما نه!
ساحل اینقدر که در فاصله با دریا نیست
محمد علی بهمنی
نگذار دیگران نام تو را بدانند
همین زلال چشمانت
برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست...
احمد شاملو

محمود دولتآبادی زادهٔ ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ دولتآباد سبزوار نویسنده، نمایشنامه نویس و فیلمنامهنویس اهل ایران است.
رمان بلند ده جلدی کلیدر مشهورترین و با ارزشترین اثر دولتآبادی میباشد، کلیدر، دولتآبادی را به کسب جایزهٔ نوبل ادبیات بسیار نزدیک کرد.
آثار دولتآبادی به زبانهای انگلیسی،فرانسوی،ایتالیایی، نروژی، سوئدی،چینی، کردی، عربی،هلندی، عبری و آلمانی ترجمه شدهاند.
محمود دولتآبادی چندین نمایشنامه و فیلمنامه را به نگارش درآورده است، او همچنین سابقه بازیگری در تئاتر و سینما را دارد،
اقتباس از آثار دولتآبادی ساخت چند فیلم را بههمراه داشته است.
فضای اکثر نوشتههای دولتآبادی در روستاهای خراسان رخ میدهد و رنج و مشقت روستاییان شرق ایران را به تصویر میکشد.
دولتآبادی در سال ۲۰۱۳ برگزیده جایزهٔ ادبی یان میخالسکی سوییس شد.
در ۲۵ آبان ماه ۱۳۹۳ معادل ۱۶ نوامبر ۲۰۱۴ جایزه شوالیه ادب و هنر فرانسه توسط سفیر دولت فرانسه در تهران و در محل رزیدانس سفارت فرانسه به محمود دولتآبادی نویسنده پیشکسوت و برجسته ایرانی اهدا شد.
محمود دولت ابادی
از خواب چهل سالهٔ خود پا شده ام
گم بوده ام و دوباره پیدا شده ام
ای حس شکوهمند غمگین و شگفت
امروز چقدر با تو زیبا شده ام!
قیصر امین پور
ترکم مکن
حتی برای یکروز
زانرو که بهانتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار.
ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی، چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هالهای.
جای پاهایت به شنها
امیدم میدهد
و مژگانت، آرامشم.
عزیزترین!
ترکم مکن، حتی برای ثانیهای.
وقتی تو نیستی
سرگردان، سرگشته این سوال مداومم
که بازخواهی گشت آیا؟
پابلو نرودا
شب پشت شیشههای پنجره سُر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید...
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام...
فروغ فرخزاد
او یک نگاه داشت
به صد چشم مینهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش میسرود.
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیدهای نبود.
نصرت رحمانی
به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سو سوی چند چراغ مهربان
و سایه ی کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پَرم، چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری، از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام...!
حسین پناهی
ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن
فاضل نظری