| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشم
اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم
چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی
که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم
اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا -
بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم
خیابانها پر از دلدار و معشوقان سر در گم
ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم؟
کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم
یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟
سید سعید صاحب علم
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یدللهی
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود...
آن سیاهی و سکوت
چشمک ستاره های دور...
من دلم برای او گرفته است…
محمدرضا عبدالملکیان
یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب!
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس… او هرگز نمیداند
فریدون مشیری
چشم مرا دید و دل سپرد به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم
روز ازل هم گریست آن ملک مست...
نامه ی تقدیر را که بست به بالم
مثل اناری که از درخت بیفتد
در تب و تاب رسیدن به کمالم
هر رگ من رد یک ترک شده بر تن
منتظر یک اشاره است سفالم
هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است ،از که بنالم ؟!
فاضل نظری
اقلیت
هبوط

در من کوچهایست
که با تو در آن نگشته ام
سفریست که با تو
هنوز نرفته ام
روزها و شبهاییست
که با تو به سر نکرده ام
عاشقانه هایی که با تو
هنوز نگفته ام
افشین یدللهی
دیر برگشتیم
تو نبودی
راه دور بود
تو نبودی
رود بیقرار بود
تو نبودی،
و رویای ناتمامِ ترانهای که هنوز ...
هنوز در سایهسارِ مهگرفتهی صنوبرانِ تشنه نشستهام
راه را میپایم،
رود میآید و میرود.
دیر برگشتنِ ما،
دور بودنِ راه،
و رویای ناتمام ترانهای که هنوز ...
سید علی صالحی
آن بى گناهى ام که در آغوشِ آتشم
سودابه ى غزل تویى و من سیاوَشم
بین بهشت و لمسِ تو، ترجیحِ من تویى
از دین خویش و بر تنِ تو، دست میکشم
اسلام و کفر، موى سیاه و سفیدِ توست
چون لفّ و نشر موى تو، هرشب مشوّشم
تو دست خطِ میرعمادى به کِلک و من
سنگ مزارى ام که به خطى مُنقّشم
با وصفِ من شکوه تو محدود میشود
اى بى کران ببخش، که من تیر آرشم
حسین زحمتکش

از عشق همین خاطره می ماند و بس
گلدان لب پنجره می ماند و بس
از آن همه چای عصرگاهی با هم،
بر میز دو تا دایره می ماند و بس
احسان افشاری
تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود
دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود
هوشنگ ابتهاج
تو که هستی غزل از عاطفه لبریزتر است
نفست از نفس صبح دل انگیزتر است
آمده فصل خزان موسم دلتنگی ها
بی تو ای هم نفس این فصل چه پاییزتر است!
چشم خورشید به تو قبل همه روشن شد
می شود کامروا هر که سحرخیزتر است
پلک بر هم مزن از لشگر بی رحم مغول
به خداوند قسم چشم تو چنگیزتر است
نه فقط ابر به حال دل من می گرید
پای درد دل من چشم خدا نیز تر است
حسین علاءالدین
صبح است
و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو ، تکرار می شود
مردی که روی
سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو،بیدار می شود
حسین منزوی
بی تو شبهای پر از حسرت طولانی را
هی نشستم بنویسم غم پنهانی را
گاه شاعر شدم و از تو غزلها گفتم
موج موهای تو آورد پریشانی را
دل به دریا زدم و با تو خطر ها کردم
بردم از یاد هراس شب طوفانی را
گاه تصمیم گرفتم که مسافر باشم
به شمال تو زدم این دل بارانی را
خواستم در عطش خواستنت ذوب شوم
حس کنم در تب آغوش تو عریانی را
خواستم ، خواستم اما نتوانستم آه...
چون زلیخا که نشد یوسف کنعانی را
گاه ترسیدم وتصمیم گرفتم آری
از سرم کوچ شوم وسوسه ای آنی را
سهمم از این همه دنبال تو گشتن ها چیست؟
یا بکش یا که رها کن من زندانی را
تا به کی قحطی چشمان تو، چندین سال است
که ندیده است به خودعشق، فراوانی را
خواب دیدم که تو از شهر سفر خواهی کرد
ابن سیرین چه کنم این همه حیرانی را
مهر باطل زده انگارکسی بر بختم
این چه داغیست که آتش زده پیشانی را
منم آن عاشق سرگشته که بعد ازیک عمر
در شب چشم تو گم کرده مسلمانی را
عهد کردم که از این کفر به ایمان برسم
سر و سامان بدهم این همه ویرانی را
باز شاعر شدم و از تو نوشتم هرچند
پس زدی هر چه من و هر چه غزلخوانی را
من کم آورده ام این بار خودت کامل کن
خودت این بار بگومصرع پایانی را
فریبا عباسی
در شب باران به خاک ریخته گاهی
بوسه ی ابری که دل سپرده به ماهی
خط به خط سرنوشت من مژه ی توست
زندگی کوه بسته است به کاهی
زلف تو و عمر من ؟ چه راه درازی!
چشم تو و حال من ؟ چه روز سیاهی!
مسئله مرگ و زندگی نظر توست
می کُشی و زنده می کنی به نگاهی
حق من این زندگی نبود خدایا!
جان مرا زودتر بگیر، الهی ...
فاضل نظری