| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
ما آدمها دو سبد با خودمون داریم...
یکی جلومون آویزونه، یکی هم پشتمون.
نکات مثبت و خوبی هامونو میندازیم تو سبد جلویی، عیبهامونو تو سبد پشتی.
وقتی تو مسیر زندگی داریم راه میریم، فقط دو چیزو میبینیم:
خوبیهای خودمون و عیبهای نفر جلویی.
پائولو کوئیلو
تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است
همه چیز گشوده است و قابل تغییر
کسی که تنها
به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد
نقطه اوج فصل آخر زندگی را
از دست می دهد .
مارگوت بیکل


Spanish
Mi Fandango
Y que haga un mundo nuevo
من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم
سر نمی پیچید اگر یک روز سر می خواستم
اهل عشق و عاشقی اهل تمنّا اهل درد
این چنین دیوانه ای را همسفر می خواستم
می نشستم روبه رویش، روبه رویم می نشست
لحظه های عاشقی از او نظر می خواستم
او قدح در دست و من جامِ تمنّایم به کف
هرچه او می داد من هم بیشتر می خواستم
من کجا در می زدن سودای خیامی کجا
من پیِ جامی دگر جامی دگر می خواستم
هر زمان هرجا که می افتادم از مستی به خاک
تکیه می کردم به مِی از خاک بر می خاستم
بارها فرموده: روزی خواستی از من بخواه
من تورا می خواستم روزی اگر می خواستم
گوشه ای دنج و تو و یک جام مِی قدری گناه
از خدا چیز زیادی را مگر می خواستم؟
محمد سلمانی
ازم پرسید
میدونی غم کی میاد سراغ ادم
گفتم نه
گفت وقتایی که میخواى بخوابی
گفتم اونا که خاطره اس
گفت نه غمه
یه وقتایی با حال خوب میاد
یه وقتایى با یه رنگ شاد میاد
یه وقتایی میخوای بخوابیو به شکل بیخوابی میاد
غمه
مطمئن باش
خنده ام گرفت
گفت: چرا میخندى!؟
گفتم : ... من خیلی غم دارم
گفت از کجا میدونى!؟
- از کجا میدونم؟!!.... همین الان
لبام داره میخنده....اما دلم پر از زخمه
یه چى بگم!؟؟
نامردا شبام بیشتر میان سراغ ادم
مطمئنم امشبم خواب ندارم
حسین سلیمانى
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
اهورا ایمان
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نا مهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شبگریه میتونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو همنفس دو همزبون
دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشن ترین باشه
میخوام آئینه ی خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
اهورا ایمان

رفتن ها...
گاه چقدر خوب اند...
انگار سبک می شوی
از خودت...
مثل وقتی که رفتم از دلت
مثل روزی که ندیدی ...مرا
مثل آوازی که خواندی، آن شب
مثل من که خندیدم... و نمی دانم ، چرا؟
مثل تو که رفتی از یادم،
مثل من که یادت افتادم....
رفتن ها ...گاه چقدر خوب اند
مثل من که باز هم ...دروغ گفتم....!
نوشین جمشیدی
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
اهورا ایمان

Africa
Hurry boy, she’s waiting there for you
عاشقم
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تواز پنجره اش
پای به قلب من دیوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
فریدون مشیری
ﺍﻓﺴﻮﺱ !
ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﻣﻔﻬﻮﻡِ ﺑﯽﺩﺭﯾﻎِ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺪﻝ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺍﮐﻨﻮﻥ
ﺑﺎ ﺁﻓﺘﺎﺏﮔﻮﻧﻪﯾﯽ
ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ
ﺩﻝ
ﻓﺮﯾﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ!
احمد شاملو
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم
دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم
شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...
با #طعم_قهوه ای که #نخوردم کنار تو
بر ذهن میز خسته #دو_فنجان گذاشتم
عطر تو را برای غم روزهای عید
#شال تو را برای #زمستان گذاشتم
از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی
چتر تو را کنار خیابان گذاشتم
عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم
اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!
اصغر معاذی


