شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

فرق پاییز و تو - مجید بابازاده




فرق پاییز و تو این است: تو پاییزتری

من غم انگیزترم یا تو غم انگیزتری؟

 

خوردم اما نشدم مست چنان! منتظرم

که به دستم بدهی کاسه ی لبریزتری

 

اینهمه زخم زدی بر دل من، باز بزن

منتها با تبر و با قمه ی تیزتری

 

تو و چنگیز مغول هر دو به یک اندازه

کشته اید، آه ولی باز تو خونریزتری

 

با تو خورشید فقط صبح سخن میگوید

با تو که از همه ی شهر سحرخیزتری

 

پرم از خاطره های بد و بد ، کاش از تو

داشتم خاطره ی خاطره انگیزتری

 

به خودت خیره شو در آینه و بعد بگو

من غم انگیزترم یا تو غم انگیرتری؟

 

مجید بابازاده



جراحت - عبدالجبار کاکایی


خدایا کاش وصلی بود یک دم

نه دردی بود در عالم نه مرهم

 

نمیمیریم جز در آتش وصل

نمی سوزیم جز در حسرت هم

 

هر آن کو راه عدل و دین بگیره

مراد از طالع شیرین بگیره

 

مرا داغ برادر هاست در دل

فلک داد مرا سنگین بگیره

 

همان هایی که اهل راز گردند

دگر با خویشتن دمساز گردند

 

جراحت در جگر دارند و افسوس

کجا یاران رفته باز گردند

 

اسیر روزگار گرم و سردیم

مگر با گردش دوران بگردیم

 

همه آلوده دامانی به سر شد

 

بجز زخمی که از سر وا نکردیم

 

عبدالجبار کاکایی  

 

نعل بیگانه - منوچهر آتشی


آمدم از گرد راه گرم و عریق ریز 
س سوخته پیشانیم ز تابش خورشید 
مرکب آشفته یال خانه شناسم 
سم به زمین می زند که : در بگشایید 
آمده ام تا به پای دوست بریزم 
بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر 
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک 
می بردم یاد رنج و خستگی از سر 
دست نیازم گرفته حلقه در را 
سینه ام از شور و شوق در تب و تابست 
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم 
خسته سوارم هنوز پا به رکابست 
اما در بسته است صامت و سنگین 
سینه جلو داده است : یعنی برگرد 
از که پرسم دوای این تب مرموز
به چه گشایم زبان این در نامرد 
پاسخ شومی در این سکوت غریب است 
دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم 
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد 
ماند ز پرواز بال مرغ امیدم 
شیهه بکش اسب من ! اگرچه به نیرنگ 
کس سر پاسخ ندارد از پس این در 
خواهم آگه شوم که فرجامش چیست 
بازی مرموز این سکوت فسونگر 
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود 
زندگی گرم را پیام و پیمبر 
پس چه فسونیست ؟
آه ... اینجا ... پیداست 
نعل سمند دگر فتاده به درگاه 
اسب سوار دگر گذشته از این در 
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر



منوچهر آتشی



دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم - محمدرضا شفیعی کدکنی


دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

 

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

 

شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

 

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار

گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

 

دور از تو، من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم

 

فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغ

چون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم

 

ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم.

 

محمدرضا شفیعی کدکنی



بهانه‌ - محمدرضا عبدالملکیان


چه بهانه‌ای بهتر از همین کوچه
زنگ بزنی
در آیفون تصویری بنشینی
شعر صدایت را بشنود



محمدرضا عبدالملکیان





حالا که فاتح نیستی - احسان افشاری

حالا که فاتح نیستی...کوهو پُر از باروت کن

دریا همین نزدیکیاست...خاکسترم رو فوت کن

 

با چشم‌های مه زده...هر روز خوابم می‌کنی

من کوهِ یخ بودم ولی...داری مذابم می‌کنی

 

دلخوش به چیزی نیستم...این برزخو زیبا نکن

با مشت می‌کوبم به در...بشناسم اما  وا نکن

 

با ابرها می‌خوابم و...از ابر بارونی‌ترم

فریادهای آخرت...می‌پیچه هر شب تو سرم

 

دریای من با دستِ تو...خاکسترِ اندوه شد

اِنقدر سنگ انداختی...تا رفته رفته کوه شد

 

دوزخ‌تر از آغوشِ تو...جایی برای من نبود

یک عمر موندم پای تو...پاداشِ من رفتن نبود

 

احسان افشاری

 

 

 


بخوان که عقده این عاشقانه سر برسد - احسان افشاری

بخوان که عقده این عاشقانه سر برسد

بخوان که مرگ دوتا کوچه دیرتر برسد

 

بخوان که شاید از این سالها عبور کنیم

بخوان که هرچه نخواندیم را مرور کنیم

 

بخوان که چله سرما به استخوان نرسد

بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

**

من از غبار سفرهای دور می آیم

از امتداد شب بوف کور می آیم

 

منم که برزخ نفرین و آفرین بودم

شهاب گمشده ایی بر کف زمین بودم

 

هزارمرتبه از انهدام زن گفتم

از انعکاس همین ماه ِ در لجن گفتم

 

هزار مرتبه از شهر بی وفا گفتم

از انقراض گلی پشت رد پا گفتم

 

هزار و یک شب از آوار محتمل گفتم

و از دروغ خروسان بی محل گفتم

 

نشد روایت جبران هق هق ات باشم

و میزبان شریف دقایق ات باشم

 

ببین هنوز سرم گرم کار شاعری است

گواه شاعریم دست های جوهری است

 

به شب رسیده ام از بامداد بنویسم

به تازیانه ترین شکل باد بنویسم

 

برای گفتن تو شعر تازه آوردم

کفن بدوز عزیزم جناره آوردم

 

تمام پیرهنم نخ نمای طوفان است

همیشه حیف شدم از شما چه پنهان است

 

کدام شخصیتم ؟ آدم سیاه شده

کسی که یک تنه خرگوش هر کلاه شده

 

کدام شخصیتم ؟ عشق سالهای وبا

نگاه مات به تقویم آخرین رویا

 

کدام شخصیتم ؟ بوسه ایی نمک به حرام

وداع قابل حدس دو لب پس از دو سلام

 

ضمری غایب این شعر بی نقاب منم

و رقص سوزنی آخرین حباب منم

 

رسول قوم ستمکار خاطرات تویی

غروب آن طرف شیشه های مات تویی

 

تو کیستی که محال از تو شکل می بندد

سوال پشت سوال از تو شکل می بندد

 

تو کیستی که هوا را گرفته ایی از من

خودم که هیچ خدا را گرفته ایی از من

 

من و تو تلخ ترین جای داستان همیم

موازیان به ناچاری جهان همیم

 

فرود آمده از باغ های هذیانیم

من و تو حاصل گل بازی خدایانیم

 

از آن زمان که زمین گوی آتیشن می شد

از آن زمان که زمین واقعا زمین می شد

 

از آن زمان که الفبای درد شکل گرفت

سر شکستن بت ها نبرد شکل گرفت

 

از آن زمان که خدایان به خواب می رفتند

و قله ها به تماشای آب می رفتند

 

تو قبل و بعد تمام دقیقه ها بودی

و شرط آخر ابلیس با خدا بودی

 

تو در قواره ی تاریخ من نمی گنجی

چنان زنی که در ابعاد زن نمی گنجی

 

تو در کتیبه ی شهری عتیق هک شده ایی

از ابتدای ازل در سرم الک شده ایی

 

منجمان مغول پیش بینی ات کردند

و کاهنان حبش درس دینی ات کردند

 

ترانه خوان تو خنیاگران شیرازند

و راویان تبت ، بومیان اهوازند

 

حیات مسجد و میخانه نقش کاشی توست

و خاک کوزه گران خرج بت تراشی توست

 

تو آمدی که از آدم جنون درست کنی

به لطف ججممه ها سرستون درست کنی

 

تو آمدی که به دوران سنگ برگردم

به دوردست ترین بیگ بنگ برگردم

**

ولی نه اینهمه تعریف باطلی از توست

کدام آینه توصیف کاملی از توست

 

تو مثل هر زن دیگر ملال هم داری

برای گریه شدن احتمال هم داری

 

تو هم اسیر نخ و سوزنی عزیزدلم

شبیه هر زن دیگر زنی عزیزدلم

 

لباس شویی ات از پرده های مرده پر است

اتاق کوچکت از رخت سالخورده پر است

 

به بغض کردن بی های های معتقدی

و در غروب کسالت به چای معتقدی

 

به سربریدن بغضی فشرده سرگرمی

به آب دادن گل های مرده سرگرمی

 

به گردگیری قلب از غبار مشغولی

به رام کردن دنیای هار مشغولی

 

موظفی که در اندوه خود کلافه شوی

به خط تازه ی پیشانی ات اضافه شوی

 

سکوت باشی و از چهره ها فرار کنی

خودت پیاده شوی مرگ را سوار کنی

 

نفس نفس بزنی ریشه در زوال کنی

و پشت باغچه گنجشک مرده جال کنی

 

پریده رنگ ترین صورت جهان باشی

نفس بریده ترین جای داستان باشی

 

بایستی به طلبکاری از ضریح خودت

خودت صلیب خودت باشی و مسیح خودت

 

بایستی و غم روزمرگی باشی

مترسکی وسط متن زندگی باشی

 

کلید رابطه را پشت در گذاشته اییم

چه روزهای بدی پشت سر گذاشته اییم

 

به شوق منظره ایی پشت میله های ستم

چه سالها منو توپیله کرده اییم به هم

 

رفیق ، کم شدنم را به یاد داشته باش

شب قلم شدنم را به یاد داشته باش

 

که در عزای رهایی سیاه پوش شدم

پس از دو هفته گرفتار آب جوش شدم

 

ولی تو خوب شدی بال و پر در آوردی

شنیدم از شب گلخانه سر درآوردی

 

قرار بود که از باغ نامه بنویسی

چه کرد با من و تو دوک های نخ ریسی ؟

 

بریده اییم در این راه بی عبور از هم

چه کرد با منو تو ؟ سالهای دور از هم

 

برای غربت هم چوبه های دار شدیم

حدیث قاصدک و سیم خاردار شدیم

 

بگو که بغض ورم کرده را کجا ببرم

بخار این شب دم کرده را کجا ببرم

 

چگونه در بقلم باد را نگهدارم

هزار کاکلی شاد را نگهدارم

 

رهایی از شبح خانه زاد ممکن است

نجات پنجره از دست باد ممکن نیست

 

سرم خرابه ی آواز دوره گردان است

و مرگ ترجمه ی دیگر زمستان است

 

بخوان که عقده ی این عاشقانه سر برسد

بخوان که مرگ دو تا کوچه دیرتر برسد

 

بخوان که شاید از این سال ها عبور کنیم

بخوان که هر چه نخواندیم را مرور کنیم

 

بخوان که چله ی سرما به استخوان نرسد

بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

 

امید آخر این باغ خودفروخته باش

به فکر جنگل پروانه های سوخته باش

 

از احتمال نفس های رستگار بگو

من از غبار نوشتم تو از بهار بگو

 

تلاش آخر دنیای در حریق بمان

به پای کوه نشستم تو در ستیغ بمان

 

من از عبار سفرهای دور می آیم

از امتداد شب بوف کور می آیم

 

تنم تباه شد از لحظه های سخت رفیق

دو برگ مانده به اتمام این درخت رفیق

 

بیا به روزنه ای پشت مرگ فکر کنیم

به میهمانی بعد از تگرگ فکر کنیم

 

 

احسان افشاری



بر دکه ی روزنامه فروشی - شمس لنگرودی


بر دکه ی روزنامه فروشی

باران

به شکل الفبا می بارد

دوست دارم

چند حرف و شاخه گلی در منقار بگیرم

و منتظرت بمانم

باران عصر

موزون و مقفا

می بارد

می بارد

می بارد

و تو

دیر کرده یی

گل ها

مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند

 

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده یی است

که پرواز را دوست دارد و

بالی ندارد

 

شمس لنگرودی


دلم گرفته ، ای دوست - سیمین بهبهانی


دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟

که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

 

 

سیمین بهبهانی


اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش - حافظ


اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی

نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین بندگی کردن

خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار

وز آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست

به شیوه نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

 

حافظ


رود - سیدعلی صالحی


اگر این رود بداند 

که من چقدر بی‌چراغ 

از چَم و خَمِ این شبِ خسته گذشته‌ام 

به خدا عصبانی می‌شود 

می‌رود ماه را از آسمان می‌چیند.


اگر این ماه بداند 

که من چقدر بی‌آسمان و ستاره زیسته‌ام 

یعنی زندگی کرده‌ام ...،

اگر این پرستو بداند 

که من چقدر ترا دوست می‌دارم 

به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز ...

باز می‌ماند!


چه دیر آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!

من این نیستم که بوده‌ام 

او که من بود آن همه سال 

رفته زیر سایه‌یِ آن بیدِ بی‌نشان مُرده است


سیدعلی صالحی


این همه پیچ - مارگوت بیکل


این همه پیچ

این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری در وفادار ماندن

به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفایی که مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می نماید.

مارگوت بیکل



نیلگون پرده برکشید هوا - فرخی سیستانی






نیلگون پرده برکشید هوا

باغ بنوشت مفرش دیبا

آبدان گشت نیلگون رخسار

و آسمان گشت سیمگون سیما

چون بلور شکسته، بسته شود

گر براندازی آب را به هوا

لوح یاقوت زرد گشت به باغ

بر درختان صحیفهٔ مینا

بینوا گشت باغ مینا رنگ

تا درو زاغ برگرفت نوا

مطرب بینوا نوا نزند

اندر آن مجلسی که نیست نوا

گر نه عاشق شده‌ست برگ درخت

از چه رخ زردگشت و پشت دو تا

باد را کیمیای سوده که داد

که ازو زر ساو گشت گیا

گر گیا زرد گشت باک مدار

بس بود سرخ روی خواجهٔ ما

خواجهٔ سید اسعد آنکه ازوست

هر چه سعدست زیر هفت سما

آنکه با رای او یکیست قدر

آنکه با امر او یکیست قضا

زیر تدبیر محکمش آفاق

زیر اعلام همتش دنیا

تا به دریا رسید باد سخاش

در شکسته‌ست زایش دریا

کل جودست دست او دایم

وان دگر جودها همه اجزا

هرکه امروز کرد خدمت او

خدمت او ملک کند فردا

هر که خالی شد از عنایت او

عالم او را دهد عنان عنا

زایران را سرای او حرمست

مسند او منا و صدر صفا

هر که تنها شود ز خدمت او

از همه چیزها شود تنها

جز بدو سازوار نیست مدیح

جز بدو آبدار نیست ثنا

آفرین خدای باد بر او

کآفرین را بلند کرد بنا

بابها گشت صدر و بالش ازو

که ثنا زو گرفت فر و بها

او کند فرق نیک را از بد

او شناسد صواب را ز خطا

خاطر من مگر به مدحت او

ندهد بر مدیح خلق رضا

گرچه دورم به تن ز خدمت او

نکنم بی بهانه رسم رها

هر زمان مدحتی فرستم نو

ای رساننده زود باش هلا

او سزاوارتر به مدح و ثناست

جهد کن تا رسد سزا به سزا

ای ستوده خوی ستوده سخن

ای بلند اختر بلند عطا

گر به خدمت نیامدم بر تو

عذرکی تازه رخ نمود مرا

تا ز درگاه تو جدا گشتم

هر زمانی مرا غمیست جدا

فرقت پردهٔ تو گشت مرا

پرده‌ای بر دو دیدهٔ بینا

من به مدح و دعا ز دستم چنگ

گر بسنده کنی به مدح و دعا

تا نمازست مایهٔمؤمن

تا صلیبست قبلهٔ ترسا

شادمان باش و بختیار و عزیز

جاودان، کامران و کامروا

 

فرخی سیستانی



من کجا، باران کجا - پوریا سوری


من کجا، باران کجا و راه بى پایان کجا

آه این دل دل زدن تا منزل جانان کجا

 

هرچه کویت دورتر، دل تنگ‌تر، مشتاق‌تر

در طریق عشقبازان مشکلِ آسان کجا


پوریا سوری 


Leonard Cohen – By The Rivers Dark – The Passion of the Christ








By The Rivers Dark

By the rivers dark
I wandered on.
I lived my life
In Babylon.

And I did forget
My holy song
And I had no strength
In Babylon.

By the rivers dark
Where I could not see
Who was waiting there
Who was hunting me.

And he cut my lip
And he cut my heart.
So I could not drink
From the river dark.

And he covered me,
And I saw within,
My lawless heart
And my wedding ring,

I did not know
And I could not see
Who was waiting there,
Who was hunting me.

By the rivers dark
I panicked on.
I belonged at last
To Babylon.

Then he struck my heart
With a deadly force,
And he said, â??This heart
It is not yours.’

And he gave the wind
My wedding ring
And he circled us
With everything.

By the rivers dark,
In a wounded dawn,
I live my life
In Babylon.

Though I take my song
From a withered limb,
Both song and tree,
They sing for him.

Be the truth unsaid
And the blessing gone,
If I forget
My Babylon.

I did not know
And I could not see
Who was waiting there,
Who was hunting me.

By the rivers dark,
Where it all goes on
By the rivers dark
In Babylon





دانلود آهنگ