| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
به کسی بر نخوره بر نخوره ، من یکی پنجره ام و میبندم
این همه پنجره ی باز بسه ، من به قاب آینه میخندم
به کسی بر نخوره بر نخوره ، من یکی پیشه خودم میمونم
در شب بی کسی و بی حرفی ، برای دل خودم میخودنم
خواب بودم بیدار شدم ، آشتی کردم با خودم
به کسی چه این صدا این حنجره ماله منه
کی مثل من لحظه هاش و زیر آواز میزنه ؟
کی بجز من میتونه خاطره هاش و بشماره
جز خود من کی به فکر موندن و سر رفتنه
به کسی بر نخوره بر نخوره اگه تنهائیه خوبی دارم
اگه از خلوت خود سر مستم ، اگه چون پروانه بی آزارم
خواب بودم بیدار شدم آشتی کردم با خودم
به کسی بر نخوره بر نخوره اگه دستم پره عطره یاسه
اگه در پیله ی خود خوشبختم کسی جز من، من و نمیشناسه
به کسی بر نخوره بر نخوره اگه من اهل خراب آبادم
شجره نامه ی من ماله منه به کسی چه من یکی آزادم
خواب بودم بیدار شدم آشتی کردم با خودم
شهیار قنبری
تمام روز
رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان.
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند...
نمی توانستم
دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت
با دلم می گفت:
"نگاه کن!
تو هیچگاه پیش نرفتی؛
تو فرو رفتی."
فروغ فرخزاد
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه! ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه! ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها
فروغ فرخزاد
بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !
درس امروز ، فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید ؟
نسبت فعل ما به مفعول است ... "
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ، می لغزید .
صوت ناسازام آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید .
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گقتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم :
" ژاله از درس من چه فهمیدی ؟"
پاسخ من سکوت بود سکوت ...
" د جواب بده ! کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟..."
خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران .
خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :
" بچه ها گوش ژاله سنگین است !"
دختری طعنه زد که :" نه خانم !
درس در گوش ژاله یاسین است "
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش .
رفته تا عمق چشم حیرانم ،
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن ، در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود :
" فعل مجهول ، فعل آن پدری است
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب تب ، برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ، دو دیده من
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود ... "
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت
که : " غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز ، قصه غم توست
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه ، می سوزد ...
سیمین بهبهانی
منُ از حادثه رد کن
تو شبای دل شکستن
می خوام از تو جون بگیرم
می خوام عاشقت بشم من
دنیا تردید یه فهمه
بین موندن و نموندن
یه روزی فرشته بودیم
ما رو تا کجا کشوندن
پاشو از خواب توهم
گره چشماتو وا کن
اگه دلواپس نوری
پاشو خورشیدُ صدا کن
سایه ها بازی نورن
گاهی با هم گاهی بی هم
تو مسافری و اینجا
داری دل می بندی کم کم
منُ از حادثه رد کن
من به جایی نرسیدم
زندگی یه جای دیگه س
من فقط سایه شو دیدم
عبدالجبار کاکایی

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری
تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب مستانه مرا دریاب تا خانه مراقب ، باش تا بوسه مرا دریاب بر شانه
مرا دریاب من خوبم هنوزم آب میکوبم ، هنوزم شعرمیریزم هنوزم باد میروبم
مرا دریاب در سرما مرا دریاب تا فردا ، مرا دریاب تا رفتن مرا دریاب تا اینجا
مرا دریاب تا باور مرا دریاب تا آخر ، مرا دریاب تا پارو مرا دریاب تا بندر
تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب من خوبم هنوزم آب میکوبم ، هنوزم شعرمیریزم هنوزم باد میروبم
مرا دریاب در سرما مرا دریاب تا فردا ، مرا دریاب تا رفتن مرا دریاب تا اینجا
مرا دریاب تا باور مرا دریاب تا آخر ، مرا دریاب تا پارو مرا دریاب تا بندر
تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب
شهیار قنبری

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است
آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است
زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است
چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پرشده است
بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند
دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است
دوک نخ ریسی بیاور؛ یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است
فاضل نظری
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
هوشنگ ابتهاج
امشب دوباره داغ دلم تازه می شود
پیراهن غمت به تن اندازه می شود
ساک سفر نبسته ام اما مسافرم
دارد به گریه می گذرد آب از سرم
از خود عبور می کنم و جاده مبهم است
حتی بهشت بی تو برایم جهنم است
پک می زنم به زندگی ام دود می شود
هر آنچه داشته ام همه نابود می شود
سرما به مغز اسکلتم نیش می زند
ابلیس طعنه بر من درویش می زند
هشیاراگرچه آمده ام مست می روم
دست مرا بگیر که از دست می روم
خود را به عمق عالم ناسوت می کشم
مثل قطار از هیجان سوت می کشم
در یک جهان بی سر و ته خانه می کنم
بی تو به جای پنجره تابوت می کشم
پیراهن تو وصله ی تاریخ می شود
دارد دوباره مو به تنم سیخ می شود
در ذهن من جنون تو بیداد می کند
حتی سرم به خاطر تو باد می کند
با جیغ و داد گوش فلک کر نمی شود
حالم چنان بد است که بدتر نمی شود
وقتی بهشت بی تو برایم جهنم است
می خواستم که رگ بزنم جرأتم کم است
تنها تر از همیشه به خود تکیه داده ام
همراز عشق و هم نفس جام باده ام
در من زنی شبیه تو رقصید و دور شد
یک بار با صدای تو خندید و دور شد
باد آمد و دهان مرا بو کشید و رفت
باد آمد و به دور تو پیچید و دور شد
باد آمد و تمام مرا باد برده است
دیگر مرا خدای تو از یاد برده است
از تو عبور می کنم و جاده مبهم
آی بهشت بی تو برایم جهنم است؟
هم خشک و هم ترم که به آتش کشی مرا
هیزم می آورم که به آتش کشی مرا
من مانده ام هنوز و غزل عاشق من است
پیراهنت هنوز هم اندازه تن است
از دیو و دد ملول به انسان رسیده ایم
با هم به انتهای خیابان رسیده ایم
ما هر چه هست و هرچه که بوده است پیش از این
له کرده ایم و حال به وجدان رسیده ایم
آب از سر من و تو و دریا گذشته است
دیگر قبول کن که به پایان رسیده ایم
دیگر غرور چشم تو را کور کرده است
از من هزارسال تو را دور کرده است
حالا که از نبود تو حیرت نمی کنم
مثل گذشته ختم به خیرت نمی کنم
با چشم بسته دست به دیوار می روم
بانو خدای عشق نگه دار می روم
جاوید سیفی
من آشنای کویرم، تو اهل بارانی
چه کردهام که مرا از خودت نمیدانی ؟
مرا نگاه ! که چشم از تو برنمیدارم
تو را نگاه ! که از دیدنم گریزانی
من از غم تو غزل میسرایم و آن را
تو عاشقانه به گوش رقیب میخوانی
هزار باغ گل از دامن تو میروید
به هر کجا بروی باز در گلستانی
قیاس یک به یک شهر با تو آسان نیست
که بهتر از همگان است ؟ بهتر از آنی
سجاد سامانی
به تیغ حادثه زخم از تو و, نمک بامن
بزن به سنگ مرا , جرأت تر با من
به روزگار بگو ؛ من گذشتم از سهمم
همیشه قسمت توبیش و, کمترک بامن
مگر زمانه مرا باز بچه گیر آورد
که کرده است هوای "الک دولک" بامن
اگر کسی خبر از نان و عشق و گل می خواست
بگو که یک شبه رفتند به درک با من
چقدر بین من و زندگی به هم خورده است
آهای مرگ , خودت را بزن محک بامن
من از تمامی این شهر , پرس و جو کردم
ولی نداشت کسی درد مشترک بامن
سیدمحمدعلی رضازاده
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از غبار پهن
و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد
باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کسِ دیگری بزن
پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه ی من هم سری بزن
ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن
سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن
درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن
شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم
ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن ...
سجاد سامانی
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت
گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت
گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت
گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت
یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
حسین زحمتکش