شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

‍ من خواستم که خواب و خیال خودم شوی - مهدی فرجی


‍ من خواستم که خواب و خیال خودم شوی

رویا شوی امید محال خودم شوی

 

لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت

آوردمت دلیل زوال خودم شوی

 

یا در دلم شناور یا بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

 

هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم

چیزی نمانده است که مال خودم شوی

 

حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی

 

عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام

نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

 

مهدی فرجی

 

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست - مهدی فرجی


بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست


شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست


با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست


هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست


هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست


پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست


در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست


دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست


من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست


تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست


تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست


یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست...


مهدی فرجی


فرصتی برای نفرت نبود - امیلی دیکنسون


فرصتی برای نفرت نبود

 

چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن

 

و زندگی چندان فراخ نبود

 

که پایان دهم به نفرت خویش

 

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود

 

اما از آن جا که کوششی می بایست

 

پنداشتم ،اندک رنجی از عشق

 

مرا کافی است .

  

 

امیلی دیکنسون

 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه - نجمه زارع


خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه


هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه


گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!


سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه


بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه


دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -


 

نجمه زارع


یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم - نجمه زارع


یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

 

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

 

با زبان لال خود حس میکنم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

 

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم

 

عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای

می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!


 

نجمه زارع


آهنگ -فاضل نظری



از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

 

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

 

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

 

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

 

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند



فاضل نظری

چه فکر می کنی؟ - هوشنگ ابتهاج


چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟

 چه سهمنک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد

هوا بد است

 تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

 در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

 در این درشتنک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدئای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

 چهدارها که از تو گذشت سربلند

 زهی سکوه فامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من

 هنوز آن بلنددور

 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

 کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

 سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

 رو نهی بدان فراز

 چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

به سان رود

 که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش


هوشنگ ابتهاج

سایه


به کسی بر نخوره بر نخوره ، من یکی پنجره ام و میبندم - شهیار قنبری


به کسی بر نخوره بر نخوره  ، من یکی پنجره ام و میبندم

این همه پنجره ی باز بسه ، من به قاب آینه میخندم

 

به کسی بر نخوره بر نخوره ، من یکی پیشه خودم میمونم

در شب بی کسی و بی حرفی ، برای دل خودم میخودنم

 

خواب بودم بیدار شدم ، آشتی کردم با خودم

به کسی چه این صدا این حنجره ماله منه

 

کی مثل من لحظه هاش و زیر آواز میزنه ؟

کی بجز من میتونه خاطره هاش و بشماره

 

جز خود من کی به فکر موندن و سر رفتنه

به کسی بر نخوره بر نخوره اگه تنهائیه خوبی دارم

 

اگه از خلوت خود سر مستم ، اگه چون پروانه بی آزارم

خواب بودم بیدار شدم آشتی کردم با خودم

 

به کسی بر نخوره بر نخوره اگه دستم پره عطره یاسه

اگه در پیله ی خود خوشبختم کسی جز من، من و نمیشناسه

 

به کسی بر نخوره بر نخوره اگه من اهل خراب آبادم

شجره نامه ی من ماله منه به کسی چه من یکی آزادم

 

خواب بودم بیدار شدم آشتی کردم با خودم

 

شهیار قنبری


رها شده چون لاشه ای بر آب - فروغ فرخزاد


تمام روز

رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان.

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند...

 

نمی توانستم

دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت

با دلم می گفت:

"نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی؛

تو فرو رفتی."

 

 

فروغ فرخزاد

خورشید مرده بود - فروغ فرخزاد


خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی‌دانست 

که نام آن کبوتر غمگین 

کز قلب ها گریخته ایمانست 


آه! ای صدای زندانی 

آیا شکوه یأس تو هرگز 

از هیچ سوی این شب منفور 

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه! ای صدای زندانی 

ای آخرین صدای صداها


فروغ فرخزاد


شعر غم انگیز فعل مجهول - سیمین بهبهانی


بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !

درس امروز ، فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید ؟

نسبت فعل ما به مفعول است ... "

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ ، می لغزید .

صوت ناسازام آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید .

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گقتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صدا کردم :

" ژاله از درس من چه فهمیدی ؟"

پاسخ من سکوت بود سکوت ...

" د جواب بده ! کجا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپروت ؟..."

خنده دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله ، چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران .

خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :

" بچه ها گوش ژاله سنگین است !"

دختری طعنه زد که :" نه خانم !

درس در گوش ژاله یاسین است "

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

ژاله آرام بود و سرد و خموش .

رفته تا عمق چشم حیرانم ،

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن ، در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود :

" فعل مجهول ، فعل آن پدری است

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالید

سوخت در تاب تب ، برادر من

تا سحر در کنار من نالید

در غم آن دو تن ، دو دیده من

این یکی اشک بود و آن دگر خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود ... "

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که : " غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز ، قصه غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟

فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه ، می سوزد ... 

 

سیمین بهبهانی


منُ از حادثه رد کن - عبدالجبار کاکایی


منُ از حادثه رد کن

تو شبای دل شکستن

 

می خوام از تو جون بگیرم

می خوام عاشقت بشم من

 

دنیا تردید یه فهمه

بین موندن و نموندن

 

یه روزی فرشته بودیم

ما رو تا کجا کشوندن

 

پاشو از خواب توهم

گره چشماتو وا کن

 

اگه دلواپس نوری

پاشو خورشیدُ صدا کن

 

سایه ها بازی نورن

گاهی با هم گاهی بی هم

 

تو مسافری و اینجا

داری دل می بندی کم کم

 

منُ از حادثه رد کن

من به جایی نرسیدم

 

زندگی یه جای دیگه س

من فقط سایه شو دیدم

 

عبدالجبار کاکایی


خداحافظی - فاضل نظری



به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!



فاضل نظری

تو ای نایاب - شهیار قنبری


تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب

مرا دریاب مستانه مرا دریاب تا خانه مراقب ، باش تا بوسه مرا دریاب بر شانه

 

مرا دریاب من خوبم هنوزم آب میکوبم ، هنوزم شعرمیریزم هنوزم باد میروبم

مرا دریاب در سرما مرا دریاب تا فردا ، مرا دریاب تا رفتن مرا دریاب تا اینجا

 

مرا دریاب تا باور مرا دریاب تا آخر ، مرا دریاب تا پارو مرا دریاب تا بندر

تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب

 

مرا دریاب  من خوبم هنوزم آب میکوبم ، هنوزم شعرمیریزم هنوزم باد میروبم

مرا دریاب در سرما مرا دریاب تا فردا ، مرا دریاب تا رفتن مرا دریاب تا اینجا

 

مرا دریاب تا باور مرا دریاب تا آخر ، مرا دریاب تا پارو مرا دریاب تا بندر

تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ، منم بی نام بی بام مرا دریاب تا خواب

 

 

شهیار قنبری


چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم - فاضل نظری



شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است

 

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است

 

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پرشده است

 

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است

 

دوک نخ ریسی بیاور؛ یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

 

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است


فاضل نظری