| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک
هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما
جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک
مردم به شرع مینکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد
باشد که توبهای بکند بت پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او
مشکل توان رسید به بالای پست ما
سعدی
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!
ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم
لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!
کاظم بهمنی
این روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است
اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است
من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است
باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال
احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است
اقرار می کنم که در اینجا بدون تو
حتی برای آه کشیدن هوا کم است
دل در جواب زمزمه های بمان من
می گفت می روم که در این سینه جا کم است
غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را
حس می کنم برای دلم یک خدا کم است
محمد سلمانی
دنـیـا بـه دور شهـر تــو دیــوار بسته است
هــر جـمـعـه راه سمت تــو انـگـار بسته است
کى عید می رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است!
شبها به دور شمع،کسى چرخ می خورد
پروانهایی که دل به دلِ یار بسته است
از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در می زنیم و خانه گفتار بسته است!
باید به دست شعر نمی دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است
وقتى غروب جمعه رسد، بی تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است!
می ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است!
نجمه زارع
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!
خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد
عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
مریم آرام
چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم ؟
چگونه از ته یک چاه ماه بردارم ؟
چه فرق دارد وقتی همیشه می بازم
سپید بردارم یا سیاه بردارم ؟
همیشه دلخوشی ام بوده آخر بازی
یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم
که تو برنده شوی از شکوه خندی تو
برای دلهره ام سرپناه بردارم
تو مثل قلیانی ، لب گذار روی لبم
به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم
به لطف فاصله ها عشق پاک میماند
مخواه فاصله ها را ... مخواه بردارم
حامد عسکری
از پشت پنجره همه جا مــِــه گرفــته اسـت
متنِ تمـــامِ منظره ها، مــِــه گرفـــته اسـت
گـــم کـــــــرده اند راهِ زمین را فرشـــتــه ها
از بــَـس که آسمانِ خدا مــِــه گرفتــه اسـت
میخواســـتم که ســاکن شهر شـــما شـــوم
امــّــا هوای شهــر شمــا مــِــه گرفــته اسـت
بی تو هــوای شاعـــرِ ابیــــاتِ ایـــــن غزل
یا مــه گرفته اســت و یا مــِـه گرفتــه اسـت
امشــب تفاوت من ماهو، تو برکه چیــــســت؟
مــن را دو تــکه ابر، تو را مــِــه گرفــته اسـت
برج مراقــــبت دو پــرم دود می کنـــد
بانــد فرودِ چلچلـــه ها مــِـه گرفتــه اسـت
پروازِ سیــصد و سه یِ تهــــران- پاریـــس نشسـت
از پشــــتِ پنجـــره همـــه جا مــــِه گرفـــته اسـت
مجیـد بابازاده
زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد
به تو، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد
کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم
کسی که محو تو می شد، مرا لگد می کرد
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی
چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد
بگو به ساحل چشم ات که من نرفته، چطور؟
به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد
چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد
کنون کشیده کنار و نشسته در حجله
کسی که راه شما را همیشه سد می کرد
کاظم بهمنی
گاهی همین که دل به کسی بستهای، بس است
بغضت ترکترک شدو نشکستهای، بس است
گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری
از خود غریبهتر شدی و خستهای، بس است
اهل زمین همیشه زمینگیر میشوند
یک بال اگر از این قفست رَستهای، بس است
در مرزِ عشق و وصل، تو ابنالسّلام باش
با اینهمه تضاد،چو پیوستهای،بس است
این دور، دورِ حدِّ اقلهای عاشقیست
در حدّ یک نگاه که وابستهای، بس است
سیدمهدی طباطبایی یاسین
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند
حسین زحمتکش
نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام
نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام
تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن
من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام
تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم
تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام
زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى
مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام
شناختند عامیان من و تو را به این نشان
تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام
چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام
سید تقی سیدی
دوباره ماهی سرخ دوباره آبی آب
دوباره عیدی من غزلای ترد ناب
دوباره دستای تو سفره ی هفت سین من
وقت تحویل بهار ساعت عاشق شدن
دوباره مادر بزرگ رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگی هم از قفس در اومده!
ساز بر ناز تو کو؟ نت به نت از ما بگو
از ترانه چکه کن در بهار شست و شو
دوباره لمس علف عطر زاییدن گل
دوباره رنگین کمون روی تنهایی بل
دوباره قایم موشک سر چار راه شلوغ
دوباره عید دیدنی از غزلهای فروغ
قصه ی دوباره ها سکه ای به نام ما
دوباره شهزاده ای عاشق مرد گدا
ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم
شهیار قنبری
می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم
با هر غزل چشمت ، من قافیه می بازم
پیش از تو فقط شعرم ، معراج غرورم بود
ای از همه بالا تر ، اینک به تو می نازم
این سفره ی خالی را تو نان غزل دادی
ای پر برکت گندم ، من از تو می آغازم
من اهل زمین بودم ، فواره نشین بودم
با دست تو پیدا شد ، بال همه پروازم
از شبنم هر لاله ، اسب و کوزه پر کردم
با عشق تو را دیدن ، تا اوج تو می تازم
هیهای مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته
من چاوش بی خویشم ، با هق هق آوازم
راه سفر عاشق ، از گردنه بندان پر
نامردم اگر از خون ، این باج نپردازم!
شهیار قنبری
بااین ترانه برگردیم
به هفده سالگی من
به خنده های بی وقفه
به بغض خانگی من
به امتحان شهریور
به وحشت شب آخر
به لحظه های تقلب
خط خطی گوشه ی دفتر
آن گلابدان قدیمی
درکدامین صخره افتاد
شاپرک بانوی آواز
درکجای شعله جان داد
درکجای کوچه گم شد
سکه ی جوانی ما
بگوکجا به گل نشست
کشتی بادبانی ما
بوی خوب گندم چه شد؟
هفته ی خاکستری کو؟
حرف ناب شام آخر
کوچه شد چراغ جادو؟
با این ترانه برگردیم
به هفده ساگی من
به خنده های ب وقفه
به بغض خانگی من
شهیار قنبری