شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

آن کس که می بایست با من همسفر باشد - غلامرضا طریقی


آن کس که می بایست با من همسفر باشد

باید کمی هم از خودم دیوانه تر باشد !

 

یاری چنان چون ویس، می خواهم که با عاشق

انگیزه اش در کار سودا سر به سر باشد !

 

شیری که با آمیختن با آهویی مغموم

مصداق رویا گونه ی شیر و شکر باشد

 

ماه ی که در عین ظرافت هر چه «عشق» اش گفت

فرمان بَرَد حتی اگر شق القمر باشد !

 

یاری که همچون شعرهای حضرت حافظ

نامش مرا ذکر شب و  ورد ِ سحر  باشد 

 

از خویش می پرسم.. کجا دنبال او هستی ؟

ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد

 

می گویم و می دانم این را کاین چنین یاری

در دفتر ِ افسانه پردازان مگر باشد !!!




غلامرضا طریقی 


دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم - هاتف اصفهانی


دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم

نگذاردم که حال دل بیقرار گویم

شنود اگر غم من نه غمین نه شاد گردد

به کدام امیدواری غم خود به یار گویم

 

هاتف اصفهانی


بیدار شو - مسعود فردمنش


در خواب ناز رفته یی

عمریست گویا خفته یی

از حکمتی غافل مشو

همچون شب آشفته یی

*

بیدار شو، بیدار شو

غفلت مکن ، هوشیار شو

رخصت بگیر از نفس خویش

آماده ئ دیدار شو

**

برخیز رفته در خواب

دنیا نشسته در آب

کشتی نوح خود را

فریاد کرده ، دریاب

***

هوا ی تازه بردار

الماس و زر ، گران نیست

کالای هر دکانی

در کار هر دکان نیست

****

بگذار و بگذر از دل

گر با تو دل نیامد

مرکب رسیده از راه

با آیه ئ خوش آمد

*****

دل این و دلبر اینجاست

دنیای محشر اینجاست

چیزی نبوده تا حال

آغاز و آخر اینجاست

******

زهری به شعر ما نیست

گر هست بر ملا کن

گر جمله خیر خیراست

همسایه را صدا کن



مسعود فردمنش

 

 

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت - شهریار


دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت

جان مژده داده ام که چوجان در برارمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه

ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق

ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال

ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت

چند است نرخ بوسه به شهر شما که من

عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر

باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

باری چو می روی به خدا می سپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار

گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت

 

شهریار


ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی - شهریار


ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی

تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی

آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتن

گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی

گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن

من به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی

ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد

کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی

گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشد

کاروان گم کرده را بانگ درای کاروانی

زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم

راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی

گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد

لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی

شهریارا سیل اشکم را روان می خواهم و بس

تا مگر طبعم ز سیل اشکم آموزد روانی


شهریار


با آنکه بی دلیل رها می کنی مرا - فاضل نظری


با آنکه بی دلیل رها می کنی مرا

آنقدر عاشقم که نمی پرسمت چرا؟


در پیچ و تاب عشق، به معنای هجر نیست

رودی ز رود دیگر اگر می شود جدا


خون می خوریم در غم و حرفی نمی زنیم

ما عاشق توایم همین است ماجرا


خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت

گاهی به قدر صبر بلا می دهد خدا


حق با تو بود هر چه بکوشد نمی رسد

شیر نفس بریده به آهوی تیزپا


ای عشق! ای حقیقت باورنکردنی!

افسانه ای بساز خود از داستان ما



فاضل نظری 


کتاب حقیقت باورنکردنی

همین قدر از تو می دانم که بر خاکی نمی تازی - فاضل نظری


همین قدر از تو می دانم که بر خاکی نمی تازی

مگر بر پشته ای از کشته ها پرچم برافرازی


به ابرویت قسم وقتی غضب کردی یقین دارم

که می خواهی مرا با یک نگاه از پا بیندازی


بزن چنگی به گندمزار گیسویت مگر قدری

زکات خون دل های فقیران را بپردازی


به شرط آبرو با جان قمار عشق کن با ما

که ما جز باختن چیزی نمی خواهیم از این بازی


از این شادم که در زندان یادت گرچه محبوسم

تو از من چون صدف در سینه مروارید می سازی


فاضل نظری 


کتاب  ویرانی

طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها - شهریار


طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها

ای رخت چشمه خورشید درخشانیها

سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی

تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها

گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی

چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها

دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید

مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانیها

رام دیوانه شدن آمده درشان پری

تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها

شهریارا به درش خاک نشین افلاکند

وین کواکب همه داغند به پیشانیها


شهریار


هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند - نجمه زارع


هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

نجمه زارع

گریه رو به خنده بفروش - شهیار قنبری


تازه شو,تازه مث همین ترانه

فکر جنگل باش,اگه باغ تو سوخته

فکر شاعر گرسنه باش ,همون که

حتی یه غزل به شیطون نفروخته

فکر نو کردن شب باش و سپیده

فکر دستی باش که دنبال کلیده

فکر من باش, که هنوز مث قدیمم

با همون رفاقت و همون سخاوت

با همون دل دل نبضی که همیشه

برای تو میزنه تا بینهایت

 

اگه سقفمون شکسته

میتونیم از نو بسازیم

میتونیم به همصدایی

به یکی شدن بنازیم

آی بنازم عاشقارو

که هنوز طلایه دارن

که هنوز حافظ شعرن

همه از جنس بهارن

نگو قحط نوره اینجا

عاشقامون خود نورن

برای دلتنگیه تو

همه شون سنگ صبورن

گریه رو به خنده بفروش

که خراب خنده هاتم

باز بخون مثل قدیما

که هوادار صداتم

روز نو ارزونیه تو

رخت و بخت و تخت تازه

دست تو هنوز میتونه

روزگاری نو بسازه

 

گریه رو به خنده بفروش

که خراب خنده هاتم

باز بخون مثل قدیما

که هوادار صداتم

روز نو ارزونی تو

رخت و بخت و تخت تازه

دست تو هنوز میتونه

روزگاری نو بسازه

 

شهیار قنبری


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است - کاظم بهمنی


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است


باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است


بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است


تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است


تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است


در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است


از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است


من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

 

کاظم بهمنی

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش - علیرضا آذر


زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

 

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

 

 

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

 

 

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

 

 

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

 

 

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

 

 

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

 

 

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

 

 

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دووووو ... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

 

 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

 

 

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 

 

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش



علیرضا آذر


تومور دو


دانلود دکلمه



با سقوط دستای ما - شهیار قنبری


با سقوط دستای ما               در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدامو              از فراز شاخه آویخت

ای زلالِ سبزِ جاری                جای خوبِ غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد            ز یر خاک باغچه پوسید

 

فصلی که من با تو ما شد       فصل سبز خواهش برگ

فصلی ما بی تو من شد          فصل خاکستریِ مرگ

 

تو بگو جز تو کدوم رود               ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باغ              سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید                تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن                 شونه هاتو کم میآرم

 

چشم تو با هق هق من         با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود       هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها            این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم           تا شب از من پس بگیره

 

با تو بدرود ای مسافر              هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که             خون به رگهای تنم داد

فصلی که من باتو ما شد          فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد      فصل خاکستری مرگ

 

شهیار قنبری



چشم، زیتون سبز در کاسه، سینه‌ها، سیب سرخ در سینی - غلامرضا طریقی


چشم، زیتون سبز در کاسه، سینه‌ها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چینی

سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی، ابتدا از کدام می‌چینی؟

با نگاهی، تبسمی، حرفی، دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان! اخم‌هایت معلم دینی!

هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی، هم‌زمان با سقوط پایینی

می‌شوی یک پری دریایی، از دل آب اگر که برخیزی
می‌شوی یک صدف پر از گوهر، روی شن‌ها اگر که بنشینی

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی‌هویتی هستم
مثل ماه‌ی بدون زیبایی، مثل سنگی بدون سنگینی


غلامرضا طریقی


من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست! - ناصر فیض


من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست!

از عشق اگر یک شعله در من مانده خاموشش کن ای دوست


نشنیده گیر آری اگر از عشق، حرفی با تو گفتم

مُرد آن عروس آرزوها پنبه در گوشش کن ای دوست


من تا سراب عاشقی صد بار از این دریا گذشتم

چون موج از این افسانه بگذر، ترک آغوشش کن ای دوست


می‌خواستم با عشق فرداهای روشن را ببینم

دیگر نگاهم را بگیر از من، سیه‌پوشش کن ای دوست


خط می‌زنم نام تو را از خاطرم، یاد تو را نیز

از من اگر نامی به یادت مانده مخدوشش کن ای دوست


عاشق شدم تا اتفاقی تازه در عالم بیفتد

این اتفاق افتاد، باور کن! فراموشش کن ای دوست

 

ناصر فیض