شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

من از تو راه برگشتی ندارم - روزبه بمانی


من از تو راه برگشتی ندارم تو از من نبض دنیامو گرفتی

تمام جاده ها رو دوره کردم تو قبلا رد پاهامو گرفتی

 

من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه

تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه

 

من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه

تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه

 

مسیر جاده بازه روبم اما برای دل بریدن از تو دیره

کسی که رفتنو باور نداره اگه مرد سفر باشه نمیره

 

من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه

تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه

 

من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه

تو می دونی اگه از من جداشی منم که سمت تو میرم همیشه

 

خودم گفتم یه راه رفتنی هست خودم گفتم ولی باور نکردم

دارم می رم که تو فکرم بمونی دارم میرم دعا کن برنگردم

 

روزبه بمانی


تاک همسایه - سوسن درفش


شبیه تاک همسایه !

دلم سر می کشد

بر روی  ایوانت !


و یامانندآن گنجشگ تنهایی

که از دستان گرمت دانه  های عشق می چیند

برای دیدنت 

هر روز می آیم


ویا مثل درختی پر شکوفه

سیب یا گیلاس

شبیه نو عروسی نوجوان

از شیطنت سرشار

که روی شانه های عابری خسته

شکوه عشق می ریزد

برای دیدنت

این راه

را هر لحظه

می پایم!

تویی آن رهگذر !

مانند لبخندی

مرا مهمان لبهایت کنی خوب است !



سوسن درفش





این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت - خیام


این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند

زآن روی که هست کس نمی‌داند گفت


خیام


 

منم درختی که ... - علیرضا روشن


منم

درختی که

برگ هایش را ریخت

تا تو

ماه را

از میان شاخه هایش

تماشا کنی.

 

علیرضا روشن

دستگیره در را که می گیری - علیرضا روشن


دستگیره در را که می گیری

پرنده ای بال می گشاید

پلنگی خیز بر می دارد

نهنگی باله می جنباند

کودکی برای اولین بار

روی پا می ایستد

تا بروند

مانندِ تو

که دستگیره در را گرفته ای.



علیرضا روشن


مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست - عراقی


مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست

مکن، مکن، به کف‌اند هم رها ای دوست

برس، که بی‌تو مرا جان به لب رسید، برس

بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست

بیا، که بی‌تو مرا برگ زندگانی نیست

بیا، که بی‌تو ندارم سر بقا ای دوست

اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد

من غریب ندارم مگر تو را ای دوست

چه کرده‌ام که مرا مبتلای غم کردی؟

چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟

کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟

که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست

بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل

برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست

از آن نفس که جدا گشتی از من بی‌دل

فتاده‌ام به کف محنت و بلا ای دوست

ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده

مرا بر آتش محنت میازما ای دوست

چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست

مخواه بیش زیان من گدا ای دوست

ز لطف گرد دل بی‌غمان بسی گشتی

دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست

ز شادی همه عالم شدست بیگانه

دلم که با غم تو گشت آشنا ای دوست

ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم

که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست

ز همرهی عراقی ز راه واماندم

ز لطف بر در خویشم رهی‌نما ای دوست

 

 عراقی


اگر خواهی بسوزانی جهان را - فایز


اگر خواهی بسوزانی جهان را

رخی بنما بیفشان گیسوان را

بت فایز اشارت کن به ابروت

بکش تیغ و بکش پیر و جوان را


فایز


 

زندگینامه - مهدی اخوان ثالث




شاعر بزرگ پارسی ، مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود . پدرش از مردم یزد بود که در جوانی به مشهد مهاجرت کرد و در این شهر سکونت اختیار نمود و در آنجا با دختری به نام مریم ازدواج کرد و به شغل داروهای گیاهی و سنتی اشتغال ورزید . اخوان به هنگام تولد با یک چشم وارد این جهان شد اما پس از مدتی چشم دیگر او به روی عالم و آدم باز شد . مهدی اخوان ثالث ، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رسانید و در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد . در سال 1327 شمسی وارد تهران شد و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و در این شهـر و اطراف آن (کریم آباد ورامین) به تـدریس پـرداخت. اخوان در سال 1329 با ایران ( خدیجه ) اخوان ثالث ، دختر عمویش ازدواج نمود . حاصل این ازدواج سه دختر به نام های لاله ، لولی ، تنسگل و سه پسر به نام های توس ، زردشت و مزدک علی می باشد. از حوادث دلخراش دوره ی زندگی اخوان می توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وی هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود فوت کرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانه کرج غرق گردید و این دو واقعه ضربه ی سختی بر او وارد کرد . اخوان چـند بار به زندان افـتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تـبعـید شد. در سال 1333 برای بار چـندم، به اتـهام سیاسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال 1336) به کار در رادیو پـرداخت، و مدتی بعـد به تـلویزیون خوزستان مـنـتـقـل شد . در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و این بار در رادیو تـلویزیون به کار پـرداخت. در سال 1356 در دانـشگـاه های تـهـران، ملی و تـربـیت معـلم به تـدریس شعـر دوره سامانی و معـاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامی (فرانکـلین سابق) به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـرومیت هـمیشگـی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد. در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت . مهدی اخوان ثالث در روز یکشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت و پیکرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسی در باغ توس به خاک سپردند .

 

  مجموعه دوزخ اما سرد ( شهاب ها و شب - مردم ! ای مردم )

مجموعه دوزخ اما سرد ( شهاب ها و شب - مردم ! ای مردم)

 

  مجموعه حیاط کوچک پاییز در زندان ( من این پاییز در زندان - آن بالا)

 

  مجموعه از این اوستا ( منزلی در دور دست - ناگه غروب کدامین ستاره ؟ )

 

  مجموعه آخر شاهنامه ( کاوه یا اسکندر ؟ - قاصدک )

 

  مجموعه زمستان ( یاد - شکار (یک منظومه) )

 

آن کس که می بایست با من همسفر باشد - غلامرضا طریقی


آن کس که می بایست با من همسفر باشد

باید کمی هم از خودم دیوانه تر باشد !

 

یاری چنان چون ویس، می خواهم که با عاشق

انگیزه اش در کار سودا سر به سر باشد !

 

شیری که با آمیختن با آهویی مغموم

مصداق رویا گونه ی شیر و شکر باشد

 

ماه ی که در عین ظرافت هر چه «عشق» اش گفت

فرمان بَرَد حتی اگر شق القمر باشد !

 

یاری که همچون شعرهای حضرت حافظ

نامش مرا ذکر شب و  ورد ِ سحر  باشد 

 

از خویش می پرسم.. کجا دنبال او هستی ؟

ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد

 

می گویم و می دانم این را کاین چنین یاری

در دفتر ِ افسانه پردازان مگر باشد !!!




غلامرضا طریقی 


دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم - هاتف اصفهانی


دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم

نگذاردم که حال دل بیقرار گویم

شنود اگر غم من نه غمین نه شاد گردد

به کدام امیدواری غم خود به یار گویم

 

هاتف اصفهانی


بیدار شو - مسعود فردمنش


در خواب ناز رفته یی

عمریست گویا خفته یی

از حکمتی غافل مشو

همچون شب آشفته یی

*

بیدار شو، بیدار شو

غفلت مکن ، هوشیار شو

رخصت بگیر از نفس خویش

آماده ئ دیدار شو

**

برخیز رفته در خواب

دنیا نشسته در آب

کشتی نوح خود را

فریاد کرده ، دریاب

***

هوا ی تازه بردار

الماس و زر ، گران نیست

کالای هر دکانی

در کار هر دکان نیست

****

بگذار و بگذر از دل

گر با تو دل نیامد

مرکب رسیده از راه

با آیه ئ خوش آمد

*****

دل این و دلبر اینجاست

دنیای محشر اینجاست

چیزی نبوده تا حال

آغاز و آخر اینجاست

******

زهری به شعر ما نیست

گر هست بر ملا کن

گر جمله خیر خیراست

همسایه را صدا کن



مسعود فردمنش

 

 

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت - شهریار


دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت

جان مژده داده ام که چوجان در برارمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه

ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق

ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال

ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت

چند است نرخ بوسه به شهر شما که من

عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر

باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

باری چو می روی به خدا می سپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار

گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت

 

شهریار


ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی - شهریار


ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی

تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی

آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتن

گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی

گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن

من به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی

ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد

کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی

گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشد

کاروان گم کرده را بانگ درای کاروانی

زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم

راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی

گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد

لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی

شهریارا سیل اشکم را روان می خواهم و بس

تا مگر طبعم ز سیل اشکم آموزد روانی


شهریار


با آنکه بی دلیل رها می کنی مرا - فاضل نظری


با آنکه بی دلیل رها می کنی مرا

آنقدر عاشقم که نمی پرسمت چرا؟


در پیچ و تاب عشق، به معنای هجر نیست

رودی ز رود دیگر اگر می شود جدا


خون می خوریم در غم و حرفی نمی زنیم

ما عاشق توایم همین است ماجرا


خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت

گاهی به قدر صبر بلا می دهد خدا


حق با تو بود هر چه بکوشد نمی رسد

شیر نفس بریده به آهوی تیزپا


ای عشق! ای حقیقت باورنکردنی!

افسانه ای بساز خود از داستان ما



فاضل نظری 


کتاب حقیقت باورنکردنی

همین قدر از تو می دانم که بر خاکی نمی تازی - فاضل نظری


همین قدر از تو می دانم که بر خاکی نمی تازی

مگر بر پشته ای از کشته ها پرچم برافرازی


به ابرویت قسم وقتی غضب کردی یقین دارم

که می خواهی مرا با یک نگاه از پا بیندازی


بزن چنگی به گندمزار گیسویت مگر قدری

زکات خون دل های فقیران را بپردازی


به شرط آبرو با جان قمار عشق کن با ما

که ما جز باختن چیزی نمی خواهیم از این بازی


از این شادم که در زندان یادت گرچه محبوسم

تو از من چون صدف در سینه مروارید می سازی


فاضل نظری 


کتاب  ویرانی