شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

این شکسته چنگ بی قانون - مهدی اخوان ثالث


این شکسته چنگ بی قانون

رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر

گاه گویی خواب می بیند

خویش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت

یا پریزادی چمان سرمست

در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند

روشنیهای دروغینی

کاروان شعله های مرده در مرداب

بر جبین قدسی محراب می بیند

یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را

می سراید شاد

قصه ی غمگین غربت را

هان، کجاست

پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟

با شبان روشنش چون روز

روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه

با قلاع سهمگین سخت و ستوارش

با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،‌سرد و بیگانه

هان، کجاست ؟

پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب

قرن شکلک چهر

بر گذشته از مدارماه

لیک بس دور از قرار مهر

 

قرن خون آشام

قرن وحشتناک تر پیغام

کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی

چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند

هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی

سخت می‌کوبند

پاک می‌روبند



مهدی اخوان ثالث

 

نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی - شهریار


نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی

من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی

من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت

عاشق پا به فرارم تو که این درد ندانی

چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدی

یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی

به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست

که غزالی به نوای نی محزون بچرانی

از سرهر مژه ام خون دل آویخته چون لعل

خواهم ای باد خدا را که به گوشش برسانی

گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم

ای فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی

از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است

چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی

اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند

ترسم این آتش سوز از سخن من بنشانی

تشنه دیدی به سرش کوزه تهمت بشکانند

شهریارا تو بدان تشنه جان سوخته مانی

 

شهریار


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا - سعدی


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

سعدی

 


به یادت - قیصر امین پور


دو دستم ساقه سبز دعایت

گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

 

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد

چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

 

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم

زدیده خون به دامن می فشانم

 

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی

نیستان را به آتش می کشانم

 

به یادت ای چـراغ روشـن مـن

ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

 

ز بس در دل گل یادت شکوفاست

گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

 

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

 

و خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

 

سـری داریـم و سـودای غـم تـو

پـری داریـم و پــروای غم تـو

 

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر

دلـی داریـم و دریــای غم تـو

 

قیصر امین پور


پاتوق - افشین یداللهی


همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

 

افشین یداللهی


با ساعت دلم - محمدعلی بهمنی


با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن تُوست

من ایستاده ام

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ های از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ایستاده ام

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن تُوست

ها . . . چشم ها را می بندم

ها . . . گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

اینک

وقت عبور عطر تن تُوست

 


محمدعلی بهمنی

 

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی - شهریار


چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی

برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی

چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم

برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی

به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم

که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی

ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم

به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی

نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد

کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی

کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت

چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی

خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما

چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی

خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد

تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی

تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم

که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی

 

شهریار


آن شب صدای گریه و فریاد می آمد - حامد ابراهیم پور


آن شب صدای گریه و فریاد می آمد

آن شب تو تنها مانده بودی، باد می آمد

 

آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد

باران تندی در امیر آباد می آمد...

 

باران نه...از چشم زمین انگار سیلی که

با نعش مشتی ماهی آزاد می آمد

 

باران نه...اشک شادی اردی جهنم بود

وقتی برای زادن خرداد می آمد

 

دنیا شبیه کوسه ای مشتاق خون ات بود

در آب اگر یک قطره می افتاد،

می آمد...

 

ترسیده بودی،شعر می خواندی...زنی تنها

از فصل های سرد فرخزاد می آمد

 

جمعه تو را میزد ، صدای جیغ گنجشکی

از حوض بی نقاشی فرهاد می آمد

 

آن شب اتاقت سرخ شد، آن شب تو را بردند

آن شب تو تنها مانده بودی

باد...

 

حامد ابراهیم پور


قسمت این بود که من با تو معاصر باشم - غلامرضا طریقی


قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم



غلامرضا طریقی 


صوفی بیا که آینه صافیست جام را - حافظ


صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

 

حافظ


در شعرهای من - علیرضا روشن


در شعرهای من

ممکن است

ماه، راه شود

و کوه، دریا

اما درد

کماکان

همان است که بود.

 

علیرضا روشن

چه میکنی؟ - مهدی اخوان ثالث


چه میکنی؟ چه میکنی؟

 

درین پلید دخمه ها

 

 سیاهها ، کبودها

 

بخارها و دودها ؟

 

ببین چه تیشه میزنی

 

به ریشه ی جوانیت

 

به عمر و زندگانیت

 

به هستیت ، جوانیت

 

تبه شدی و مردنی

 

به گورکن سپردنی

 

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

 

چه می کنم ؟ بیا ببین

 

که چون یلان تهمتن 

 

چه سان نبرد می کنم

 

 اجاق این شراره را

 

 

که سوزد و گدازدم

 

چو آتش وجود خود

 

خموش و سرد می کنم

 

 که بود و کیست دشمنم ؟

 

یگانه دشمن جهان

 

 هم آشکار ، هم نهان

 

 

همان روان بی امان

 

زمان ، زمان ، زمان ، زمان

 

سپاه بیکران او

 

دقیقه ها و لحظه ها

 

غروب و بامدادها

 

 گذشته ها و یادها

 

رفیقها و خویشها

 

 خراشها و ریشها 

 

سراب نوش و نیشها

 

 فریب شاید و اگر

 

 

چو کاشهای کیشها

 

بسا خسا به جای گل

 

 بسا پسا چو پیشها

 

 دروغهای دستها

 

چو لافهای مستها

 

 به چشمها ، غبارها

 

به کارها ، شکستها

 

نویدها ، درودها

 

نبودها و بودها

 

سپاه پهلوان من

 

به دخمه ها و دامها

 

 پیاله ها و جامها

 

 نگاهها ، سکوتها

 

 جویدن برو تها

 

شرابها و دودها

 

 سیاهها ، کبودها

 

بیا ببین ، بیا ببین

 

 چه سان نبرد می کنم 

 

شکفته های سبز را

 

چگونه زرد می کنم

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

جنگجو - شهیار قنبری


شعری بر آب ، دشنه در خواب

اسبی در مه ، مهتاب در مرداب

زخمگاه آهو ، چشم براه جادو

جنگجو ، جنگجو

از آشتی بگو

عقاب بی پر ، بستر خاکستر

طاووس در آتش ، سرداری بی سر

چه شد؟ چه شد؟ پایان قفس

چه شد؟ چه شد؟ نور مقدس

جنگجو ، جنگجو

از آشتی بگو

پای این کتیبه ی شکسته

پا دراز کن ای همیشه خسته

کنار ستون های در خونگاه

دست ما جان پناه

خوشترین ساز در راه

مرا ببر به کوچه ی حمید

مرا ببر به تخت جمشید

دبستان جهان تربیت

ببر به کلاس آخر تبعید

جنگجو ، جنگجو

از آشتی بگو……

 

شهیار قنبری


نیامدم که بخواهم کنار من باشی - ناصرفیض


نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی

 

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آن که شما غمگسار من باشی

 

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

 

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

خطاست این که تو در اختیار من باشی

 

ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

 

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

 

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

ناصر فیض


مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانیت - کاظم بهمنی


مرا به خلسه میبرد  حضور ناگهانیت

سلام وحال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما،فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا،صدا بزن شبی مرا

و جای تازه بازکن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای

سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت

 

کاظم بهمنی