| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
وقتی نگاه می کردم
از گل به خار رسیدم
با خود گفتم
پروردگارا
چه فلسفه یی ست
در این همسایگی
و چه حکمتی ست در این بیگانگی
مسعود فردمنش
پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان
نقشِ روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا ، در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی ، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
در میان آتش، آبت می کند ...
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم ، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهانِ شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران ِگُرزِ آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشمِ خدا ...
نیّت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرفِ فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر، این جا کجاست ؟
گفت : این جا خانه ی خوب خداست !
گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش این جاست؟ این جا، درزمین؟
گفت : آری، خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ازنشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی ، شیرین تر است
مثل قهرِ مهربانِ مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر ما با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهریِ او هم نشان دوستی است ...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگِ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
« پیش از این ها فکر می کردم خدا . . .»
قیصر امین پور
زهر ترین زاویـــه ی شوکران / مرگ ترین حقه ی جادوگران
داغ ترین شهوت آتش زدن / تهمت شاعر به سیاوش زدن
هر که تو را دید زمین گیر شد / سخت به جوش آمدو تبخیر شد
درد بزرگ سرطانی من / کهنه ترین زخم جوانی من
با تو ام ای شعر به من گوش کن / نقشه نکش حرف نزن گوش کن
شعر تو را با خفه خون ساختند / از تو هیولای جنون ساختند
ریشه به خونابه و خون میرسد / میوه که شد بمب جنون میرسد
محض خودت بمب منم ، دور تر ! / می ترکم چند قدم دور تر !
از همه ی کودکی ام درد ماند / نیم وجب بچه ولگرد ماند
حال مرا از من بیمار پرس / از شب و خاکستر سیگار پرس
از سر شب تا به سحر سوختن / حادثه را از دو سه سر سوختن
خانه خرابی من از دست توست / آخر هر راه به بن بست توست
چک چک خون را به دلم ریختم / شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
گاه شقایق تر از انسان شدی / روح ترک خورده ی کاشان شدی
شعر تو بودی که پس از فصل سرد / هیچ کسی شک به زمستان نکرد
زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ / هر چه که بستند دروغ است و بس
تیغه ی زنجان بخزد بر تنت / خون دل منزویان گردنت
شاعر اگر رب غزل خوانی است / عاقبتش نصرت رحمانی است
حضرت تنهای به هم ریخته / خون و عطش را به هم آمیخته
کهنه قماری است غزل ساختن / یک شبه ده قافیه را باختن
دست خراب است چرا سر کنم ؟ / آس نشانم بده باور کنم
دست کسی نیست زمین گیری ام / عاشق این آدم زنجیری ام
شعله بکش بر شب تکراری ام / مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم / جرم کسی نیست ، خودم خواستم
شیشه ای ام سنگ ترت را بزن / تهمت پر رنگ ترت را بزن
سارق شبهای طلاکوب من / میشکنم میشکنم خوب من
منتظر یک شب طوفانی ام / در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام / مثل خودت درد خیابانی ام
"با همه ی بی سر و سامانی ام / باز به دنبال پریشانی ام"
مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ / تا که مرا دید به حالم گریست
ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ / مردن تدریجی اگر زندگی ست
"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست / در پی ویران شدنی آنی ام"
من که منم جای کسی نیستم / میوه ی طوبای کسی نیستم
گیج تماشای کسی نیستم / مزه ی لبهای کسی نیستم
"دلخوش گرمای کسی نیستم / آمده ام تا تو بسوزانی ام"
خسته از اندازه ی جنجال ها / از گذر سوق به گودال ها
از شب چسبیده به چنگال ها / با گذر تیر که از بال ها
"آمده ام با عطش سال ها / تا تو کمی عشق بنوشانی ام"
شعر اگر خرده هیولا شدم / آخر ابَر آدم تنها شدم
گاه پریشان تر از این ها شدم / از همه جا رانده ی دنیا شدم
"ماهی برگشته ز دریا شدم / تا تو بگیری و بمیرانی ام"
وای اگر پیچش من با خمت / درد شود تا که به دست آرمت
نوش خودم زهر سراپا غمت / بیشترش کن که کمم با کمت
"خوب ترین حادثه میدانمت / خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"
غسل کن و نیت اعجاز کن / باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن / گوش مرا معرکه ی راز کن
حرف بزن ابر ِ مرا باز کن / دیر زمانی است که بارانی ام"
قحطی حرف است و سخن سالهاست / قفل زمان را بشکن سال هاست
پر شدم از درد شدن سال هاست / ظرفیت سینه ی من سال هاست
"حرف بزن حرف بزن سال هاست / تشنه ی یک صحبت طولانی ام"
روز و شبم را به هم آمیختم / شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
یک قدم از تو همه ی جاده من / خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
شعر تو را داغ به جانت زدند / مهر خیانت به دهانت زدند
هر که قلم داشت هنرمند نیست / ناسره را با سره پیوند نیست
لغلغه ها در دهن آویختند / خوب و بدی را به هم آمیختند
ملعبه ی قافیه بازی شدی / هرزه ی هر دست درازی شدی
کنج همین معرکه دارت زدند / دست به هر دار و ندارت زدند
سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ / لب بگشایید اگر دیده اید
تا که به هر وا ژه ستم میشود / دست ، طبیعی است قلم میشود
واژه ی در حنجره را تیغ کن / زیر قدم ها تله تبلیغ کن
شعر اگر زخم زبان تیز تر / شهر من از قونیه تبریز تر
زنده بمان قاتل دلخواه من / محو نشو ماه ترین ماه من
مُردی و انگار به هوش آمدند / هی ! چقدر دست برایت زدند !
علیرضا آذر
تومور یک
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
کاظم بهمنی
پابنـــــد کفشــــهای سیاه سفــــر نشـــو
یا دســـت کم بخاطـــر من دیـــــرتر بـــــرو
دارم نگاه می کــــــــنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شـده ای - بیشتر نشو
کاری نکـن که بشکنی ...اما شکسته ای
حالا شکستنی تــــــرم از شاخه های مو
موضـــــوع را عوض بکنیـــــم از خودت بگو -
به به مبــارک است :دل خوش - لباس نو
دارند ســـــور وســـات عروسی می آورند
از کوچه هــــای ســـــرد به آغوش گرم تو
...
هی پا به پا نـکن که بگویم سفر به خیر
مجبـــــور نیستـــــی بمانی ... ولی نرو
مهدی فرجی
رونق عهد شباب است دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
حافظ
ای عاشق در انتظار چه نشستی
در انتظار بادها ی پائیزی
باران های بهاری
برگها ی زرد
و یا شکوفه های ارغوانی
در انتظار کدامی
انتظار بیهوده ست ، پنجره را باز کن
جدار را بشکن
غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان ، پایانها مانده است
این است زندگی
این است روزگار
مسعود فردمنش
چرا ننویسم زیباست زندگی
وقتی دو کرکس را در عشق بازی شان دیده ام
چرا ننویسم زیبا نیست زندگی
وقتی تفنگ شکارچی
به صورتشان خیره بود.
شمس لنگرودی
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است
خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است!
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم که اینکه خط سر نوشت من
از دفتـــــر کــــدام شب بستــــه وام شد ؟
اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
شعر من از قبیله خونست خون من ،
فـــــواره از دلــــم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو ، رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه !
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
حسین منزوی
بریز ا ی اشک ناکامی
بریز از بی سرانجامی
که نفرین دلی ، قلبی شکسته
پس این بی سرانجامی نشسته
که آه سینه سوز مهربونی
سر راه مرا از پیش بسته
دلم رنجیده از زخم زبونها
به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها
خیال کردم یکی دلسوزمونه
اگه موندیم توی کار زمونه
خیال کردم یکی داره هوای کار مارو
برای گریه هام دل می سوزونه
دلم رنجیده از زخم زبونها
به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها
مسعود فردمنش
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
سعدی
می میرم از نبودنت ای هم نفس ، بیا
ای آشناتر از تو به من ، هیچ کس ، بیا
امشب هوای بوی گل یاس کرده ام
ای نوبرانه یاسمن زودرس بیا
پوشانده باغ را علف هرزه ، جای جای
برخیز باغبان به هوای هرس بیا
جز من کسی درون قفس نیست، پر زدند
حتی برای دیدن من در قفس بیا
ازپشت میله ها به افق خیره می شوم
پیش از خروس خوانی و بانگ جرس بیا
یعنی نمی شود که نیایی ، مسافرم
بر بوسه های داغ تو دارم هوس ، بیا
ای آرزوی آخرم از آستان عشق
راهی به پیش نیست برای تو... پس بیا...
سهیل سوزنی
آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است
شمس لنگرودی
بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد
من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی
خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید
من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی
تا به روی چشم سنگین عینک پیری نهادم
مینماید محو و روشن چون یکی رؤیا جوانی
الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر
خود نمیدانم که پیری دوست دارم یا جوانی
در بهاران چون ز دست نوجوانان جام گیرم
چون خمار باده ام در سر کند غوغا جوانی
سال ها با بار پیری خم شدم در جستجویش
تا به چاه گور هم رفتم نشد پیدا جوانی
ناز و نوش زندگانی حسرت مردن نیرزد
من گرفتم عمر چندین روزه سر تا پا جوانی
گر جوانی میکنم پیرانه سر بر من نگیری
شهریارا در بهاران می کند دنیا جوانی
شهریار