شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم - زهرا شعبانی


قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم
که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم


امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

گر تفنگی برسانند به من، نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!

 

زهرا شعبانی


زن اگر بخواهد... - ایلهان برک


یک زن
اگر بخواهد
حتی می تواند
با صدایش تو را در آغوش بگیرد !
ایلهان برک

لطفا با من گریه کن! - چارلز بوکوفسکی


چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند
مثل صورت‌های بی‌روح
مثل پاکت‌ها
مثل کلوچه‌ها
مثل زن‌های اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو این‌ها را می‌دانی،
لطفا با من گریه کن...


چارلز بوکوفسکی


اثر انگشت ما - چارلز بوکوفسکی


اثر انگشت ما،

از قلب هایی که لمس‌شان کرده ایم

هیچوقت پاک نمی شود.
چارلز بوکوفسکی


از کتاب: زنان

لبهای خاموش - ساحل صالحی


                                                                                                                                

آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد

البته چشمانت اگر مرد عمل باشد

 

قد نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند

تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل باشد

 

اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست

تا بیت آخر صحبت از ماه عسل باشد

 

بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت

اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل باشد

 

اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا-

آوازه مان پیچیده در بین الملل باشد

 

لب واکنی لبهای من ... استغفرالله... من-

می ترسم امشب حرفهایم مبتذل باشد

 

می ترسم امشب واژه ها هم عاشقت باشند

تصویر هر بیتم فقط بوس و بغل باشد

 

دارم شبیه مادرم حوا ... نمی دانم

شاید برای عشقمان امروز" ازل" باشد

 

کم کم جنون می گیرم از لبهای خاموشت

اصلا همین بیت آخرین ضرب الاجل باشد

 

...

 

حرفی نزد شاید دلش راضی نبود اصلا

ماه عسل در کوچه باغ این غزل باشد

 

دستی به در کوبید و دردی قلب ما را ..کاش

یا دست او یا دست بی روح اجل باشد




ساحل صالحی


 


هرگز نمی توانی - ایلهان برک


هرگز نمی توانی
سن یک زن را از او بپرسی
چرا که او هم نمی داند
سنش با شب هایی که
بغض کرده و گریسته
چقدر است.
ایلهان برک

همین جا بمان عشقم! - ایلهان برک


همین جا بمان عشقم!

همین گونه که هستی.

بمان

و تنها  به من نگاه کن.

نگاه کردن عشق است...

برهنه ام!

برهنه ام تا برای تو راه باشم،

این گونه برهنه و تن به تن.

بگذار نفس‌هایم روی تن ات سیر کند،

چشم‌هایت، سینه های برهنه ات، لب‌هایت.

همین گونه بیا

و در بسترم کنارم بخواب

و ببوس مرا بی وفقه.

باز هم بلندبلند ببوس مرا.

آری،

عشق همین سفرهای طولانی را می طلبد.

هر لحظه سوی خود بکِش مرا.

بکِش تا بدانم سهم توام،

تا بدانی سهم منی.

این گونه محکم،

این گونه گرم سمت خود بکِش مرا.

 

ایلهان برک

به پرواز شک کرده بودم - احمد شاملو


به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پکبازی معصومانه گرگ و میش
شب‌کور گرسنه چشم حریص
بال می زد.به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.
با مریمی که می شکفت گفتم:

«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی نبود.

 

احمد شاملو

از دفتر: شکوفتن در مه



آسمان ِروشن - احمد شاملو


اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن تویی .

 

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی .

باغی که تو

تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی .

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من

گل و زنبور و کندوی من !

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن تویی .

 

احمد شاملو


به انتظار تصویر تو - احمد شاملو


به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

 

احمد شاملو



نجوای انگشتانت - احمد شاملو


بی نجوای انگشتانت،

جهان

 از هر سلامی

خالی‌ست.

 

احمد شاملو

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است - زهرا شعبانی


وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

 

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است

 

بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است

 

این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است

 

حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است

 

یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیم گریه آور کبری گرفته است

 

حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است

 

حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است

 

دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!

 

زهرا شعبانی


کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟ - حسین منزوی

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

 

به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت

 

تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت

چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت

 

چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست

که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت

 

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

 

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت

 

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

 

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

 

 

حسین منزوی


تلخ است پرسه های خیابان عصرها - الهام دیداریان

تلخ است پرسه های خیابان عصرها

بی چتر زیر نم نم باران عصرها

 

گم کرده ام همیشه خودم را کنار تو

در سایه های مبهم بی جان عصرها

 

حالا ترانه های بنان دلنشین ترند

حالا نشسته ایم در ایوان عصر ها

 

گنجشک های حادثه هی برگ میشوند

بر شاخه های خشک درختان عصرها

 

من ابر میشوم و تو را گریه میکنم

همراه بادهای پریشان عصرها

 

ار هر طرف نرفته به بن بست میرسیم

در کوچه های سر به گریبان عصرها

 

الهام دیداریان


غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی - فاضل نظری


غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی


بین جماعتی که مرا سنگ می زنند 

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی


راه نجات از شب گیسوی دوست نیست 

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی


پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی


با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی


ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی


فاضل نظری