شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

به پرواز شک کرده بودم - احمد شاملو


به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پکبازی معصومانه گرگ و میش
شب‌کور گرسنه چشم حریص
بال می زد.به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.
با مریمی که می شکفت گفتم:

«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی نبود.

 

احمد شاملو

از دفتر: شکوفتن در مه



آسمان ِروشن - احمد شاملو


اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن تویی .

 

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی .

باغی که تو

تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی .

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من

گل و زنبور و کندوی من !

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن تویی .

 

احمد شاملو


به انتظار تصویر تو - احمد شاملو


به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

 

احمد شاملو



نجوای انگشتانت - احمد شاملو


بی نجوای انگشتانت،

جهان

 از هر سلامی

خالی‌ست.

 

احمد شاملو

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است - زهرا شعبانی


وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

 

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است

 

بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است

 

این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است

 

حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است

 

یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیم گریه آور کبری گرفته است

 

حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است

 

حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است

 

دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!

 

زهرا شعبانی


کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟ - حسین منزوی

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

 

به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت

 

تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت

چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت

 

چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست

که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت

 

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

 

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت

 

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

 

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

 

 

حسین منزوی


تلخ است پرسه های خیابان عصرها - الهام دیداریان

تلخ است پرسه های خیابان عصرها

بی چتر زیر نم نم باران عصرها

 

گم کرده ام همیشه خودم را کنار تو

در سایه های مبهم بی جان عصرها

 

حالا ترانه های بنان دلنشین ترند

حالا نشسته ایم در ایوان عصر ها

 

گنجشک های حادثه هی برگ میشوند

بر شاخه های خشک درختان عصرها

 

من ابر میشوم و تو را گریه میکنم

همراه بادهای پریشان عصرها

 

ار هر طرف نرفته به بن بست میرسیم

در کوچه های سر به گریبان عصرها

 

الهام دیداریان


غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی - فاضل نظری


غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی


بین جماعتی که مرا سنگ می زنند 

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی


راه نجات از شب گیسوی دوست نیست 

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی


پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی


با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی


ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی


فاضل نظری

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی - حامد عسکری


هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی

دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

 

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد

من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

 

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار

سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

 

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها

گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

 

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب

می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

 

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار

یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

 

حامد عسکری


هر روز میروم به مسیری که دیدمت - فرامرز عرب عامری


هر روز میروم به مسیری که دیدمت

جایی که عاشقانه به جانم خریدمت

 

جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای

اما  برای  اینکه  بمانی  نچیدمت

 

یادم نرفته است که چشمان خسته ام

افتاده  در  نگاه  تو  بود  و  ندیدمت

 

یعنی ندیدم آمده باشی برای من

اما به چشم آمده ها می کشیدمت

 

گر من خدات میشدم ای نازنین من

این  گونه با  وقار  نمی  آفریدمت

 

حتی به جای این که بچینم تو ز خاک

یک  عمر  عاشقانه  فقط  پروریدمت

 

دیوانه ام که با همه ی بی وفائیت

سی سال می نوشتمت و می شنیدمت

 

آری برای اینکه بدانی چه میکشم

هر روز می روم به مسیری که دیدمت

 

 

فرامرز عرب عامری



عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است - حامد عسکری


عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

 

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است   :

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

 

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

 

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

 

من سرم بر شانه ات ؟...یا تو سرت بر شانه ام؟...

فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ...؟


 

حامد عسکری


شب فراق نخواهم دواج دیبا را - سعدی


شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب

چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

جفا و جور توانی ولی مکن یارا

 

سعدی


من ریزه کاری های بارانم - علیرضا اذر


من ریزه کاری های بارانم

در سرنوشتی خیس می مانم

دیگر درونم یخ نمی بندی  

بهمن ترین ماهِ زمستانم

رفتی که من یخچالِ قطبی را

در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما

چشم از گناهانت بپوشانم

 

اِی چشم های قهوه قاجاری

بیرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستینم نفت می ریزد

کبریت روشن کن،بسوزانم

از کوچه های چرک می آیم

در باز کن،سردرگریبانم

در باز کن،شاید که بشناسی

نت های دولّا،چنگِ هذیانم

 

یک بی کجا درمانده از هر جا

سیلی خورِ ژن های خودکامه

صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه

یک واقعا در جهل علامه

یک واقعاتر شکلِ بی شکلی

دندانه های سینِ احسانم

دندانه ام در قفل جا مانده

هر جوری می خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم

هر جا که می خواهی بغلتانم

پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست

سر برنگردان روحِ عریانم

خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه

چون صندلی از چارپایانم

می خواهی آدم باش یا حوّا

کاری ندارم، من که حیوانم

 

یک مُژه در پلکم فرود آمد

یک میله از زندانِ من کم شد

تا کِش بیاید ساعتِ رفتن

پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آینه ای دیدم

دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمانِ سِدر و کافوری

با خنده از من دست می شوری

 

من سهمی از دنیا نمی خواهم

می خواستم،حالا نمی خواهم

این لاله ی بدبخت را بردار

بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار

تنهایی ام را شیر خواهم داد

اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم

با قوزِ پشتم کوه می سازم

 

باید که جلّادِ خودم باشم

تفریقِ اعدادِ خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی

یک روزِ کامل بر تنم بودی

از کوچه ام هرگاه می رفتی

با سایه ی من راه می رفتی

اِی کاش در پایت نمی افتاد

این بغض های لختِ مادرزاد

 

اِی کاش باران سیر می بارید

از دامنت انجیر می بارید

در امتداد این شبِ نفتی

سقطِ جنونم کردی و رفتی

در واژه های زرد می میرم

در بعد از ظهری سرد می میرم

باید کماکان مُرد اما زیست

جز زندگی در مرگ راهی نیست

 

باید کماکان زیست اما مُرد

با نیشخندی بغضِ خود را خورد

انسان فقط فوّاره ای تنهاست

فوّاره ها تُف های سربالاست

من روزنی در جلدِ دیوارم

دیوارِ حتما رو به آوارم

آوار یعنی دوستت دارم

 

آوار کن بر من نبودت را

باروت نه،با فوت ویرانم

از لای آجرها نگاهم کن

پروانه ای در مشتِ طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد

از ابرِ باران زا نترسانم

بو می کِشم تنهاییِ خود را

در باجه ی زردِ خیابانم

 

هر عابری را کوزه می بینم

زیر لبم خیام می خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد

با پرسه های دورِ میدانم

یک لحظه بنشین برفِ لاکردار

دارم برایت شعر می خوانم

 

خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق،خوب می میرد

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم

 

دنیا مجابم کرد بد باشم

من بهترین گاوِ زمین بودم

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ ربّ العالمین بودم

سگ مستِ دندان تیزِ چشمانش

از لانه بیرون زد شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد

 

هر کار می کردم سرانجامش

من وصله ای ناجورتر بودم

یک لکّه ننگِ دائمی اما

فرزندِ عشقِ بی پدر بودم

دریای آدم زیرِ سر داری

دنیای تنها را نمی بینی

بر عرشه با امواج سرگرمی

پارو زدن ها را نمی بینی

 

اِی استوایی زن،تنت آتش

سرمای دنیا را نمی فهمی

برف از نگاهت پولَکی خیس است

درماندگی ها را نمی فهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی

من هم همین جایم ولی دورم

تو اختیارِ زندگی داری

من زندگی را سخت مجبورم

 

درماندگی یعنی که فهمیدم

وقتی کنارم روسری داری

یک تارِ مو از گیسوانت را

در رختخوابِ دیگری داری

آخر چرا با عشق سر کردی

محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی

از خطِ پایانت چه می خواهی

 

این دردِ انسان بودنت بس نیست؟

سر در گریبان بودنت بس نیست؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت

این آب تنها کوسه ماهی داشت

گیرم تو را بر تَن سَری باشد

یا عُرضه ی نان آوری باشد

گیرم تو را بر سر کلاهی هست

این ناله را سودای آهی هست

 

تا چرخِ سرگردان بچرخانی

با قدِ خم دکّان بچرخانی

پیری اگر رویی جوان داری

زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود،آبت نبود اِی مرد

با زخمِ ناسورت چه خواهی کرد

پیرم،دلم هم سنِ رویم نیست

یک عمر در فرسودگی کم نیست

 

تندی نکن اِی عشقِ کافر کیش

خیزابِ غم،گردابه ی تشویش

من آیه های دفترت بودم

عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز می بینی؟

دیوانگان را ریز می بینی؟

عشق آن اگر باشد که می گویند

دل های صاف و ساده می خواهد

 

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسانِ فوق العاده می خواهد

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی،پیری

هر وقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من آدم شدم وقتی

باغِ تنت را بر زمین دیدم

 

هِی مشت مشت از گندمت خوردم

هِی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است قلبی را

آتش بزن درگیرِ داغش باش

ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد

سرگرمِ نان و قلب و آتش باش

این مُرده ای را که پِی اش بودی

شاید همین دور و برت باشد

 

این تکه قلبِ شعله بر گردن

شاید علیِ آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده ای خالیست

آن شهرِ رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالیست

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده ام با بی کسی هایم

 

خب دستِ کم گلدانِ عطری هست

قربانِ دستِ اطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداریست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهابِ خویش آزاریست

جدی بگیرید آسمانم را

من ابتدای کُندِ بارانم

 

لنگر بیندازید کشتی ها

آرامشی ماقبلِ طوفانم

من ماجرای برف و بارانم

شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می آیم

باور کنید آتش فشانم را

 

می خواستم از عاشقی چیزی

با دستِ خود بستند دهانم را

من مردِ شب هایت نخواهم شد

از بسترت کم کن جهانم را

رفتم بنوشم اشکِ خود را باز

مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک می میرد

کُبرای من تصمیم می گیرد

 

تصمیم می گیرد که برخیزد

پایین و بالا را به هم ریزد

دارا بیفتد پای ساراها

سارا به هم ریزد الفبا را

سین را،الف را،را و سارا را

درهم بپیچانند دارا را

دارا نداری را نمی فهمد

ساعت شماری را نمی فهمد

 

دارا نمی فهمد که نان از عشق

سارا نمی فهمد،امان از عشق

سارای سالِ اولی مَرد است

دستانِ زبر و تاولی مَرد است

این پا که سارا مال یک زن نیست

سارا که مالِ مَرد بودن نیست

شالِ سپیدِ روی دوشَت کو؟

گیلاس های پشتِ گوشَت کو؟

 

با چشم و ابرویت چه ها کردی؟

با خرمنِ مویت چه ها کردی؟

دارا چه شد سارایمان گم شد؟

سارا و سینَش حرفِ مردم شد؟

تنها سپاس از عشق خودکار است

دنیا به شاعرها بدهکار است

دستانِ عشق از مثنوی کوتاه

چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه

 

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفی ندارد مولوی باشی

استادِ مولانا که خورشید است

هفت آسمان را هیچ می دیده ست

ما هم دهان را هیچ می گیریم

زخمِ زبان را هیچ می گیریم

دارم جهان را دور می ریزم

من قوم و خویشِ شمسِ تبریزم

 

نانت نبود،آبت نبود اِی مرد

ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد

 

 

علیرضا آذر


دانلود دکلمه


 

صورتم را به دو دست بگیر - علیرضا روشن


منم اناری در هنگامه ی ِ پوسیدن !

تا دورم نینداخته اند

صورتم را به دو دست بگیر

و لب هایم را بمک !

  

 

 

علیرضا روشن

بی تو نیارم زیستن، ای جانِ جانِ جانِ من - اسماعیل خوئی


بی تو نیارم زیستن، ای جانِ جانِ جانِ من

هردم به قربانت رَوَد این جانِ جان­افشانِ من

 

قَهرَت تَبَه دارد مرا، مِهرَت نگه دارد مرا

بنگر که هم دریا تویی، هم نیز کشتیبانِ من

 

راز بقای من تویی، مرگ و فنای من تویی

یعنی خدای من تویی: هم کفر، هم ایمانِ من

 

از تو مرا بارآوری، نیز از تو بی برگ و بری

سازنده و ویرانگری: بارانی و توفانِ من

 

بی تو سرابُستان همه گردد سرابِستان مرا

با تو سرابِستان همه گردد سرابُستانِ من

 

بی تو زمستان می شود هر چارفصلِ سال ها

با تو بهاران می شود پاییز و تابستانِ من

 

دارد شمیمِ فرودین بادِ خوشِ دامانِ تو

ای با نَفَس هایت عجین اردیبهشتِ جانِ من

 

بی خان و مانی  خوش ترم، تا بی تو بر سر می برم

تا بی تو باشم، گو مَبا ،مَه خانِ من مَه مان من

 

هم خانه بودن با مرا زندانِ خود می یافتی

زندانِ خود بشکستی و کردی جهان زندان من

 

جانم فدای جانِ تو، زیبایی­ی شادانِ تو

من نیستم جز آن تو، گیرم نباشی زآنِ من

 

 

اسماعیل خوئی