| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را
تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را
بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن
بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را
یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم
بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را
اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت
خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را
دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را
الهام دیداریان
قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری
تمام بود ونبود مرا در این دنیا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری
ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری
سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!
که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری
مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
به خواب های درختانِ بارور ببری
و بعد نامه شوم من... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری
عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری
دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری
پیمان سلیمانی
بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد
خورشید نماینده ی فعال تو باشد
بگذار پس از این همه حرافی بی ربط
خط های جهان جمله در اشغال تو باشد
هر چند خداوند غزل را به بشر داد
تا شعر برازنده ی امثال تو باشد
اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل
مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد
یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی
تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد
سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق!
تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد
با این همه، بگذار به جای جدلی پوچ
در این جگر سوخته جنجال تو باشد
غلامرضا طریقی
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟
زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن
وای بر من که در این بازی بی سود و زیان
پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن
باز با گریه به آغوش تو بر می گردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
فاضل نظری
انگار داشتم با تو حرف میزدم
نامه را که می نوشتم
و انگار روبرویم بودی
به کاغذ که نگاه می کردم.
.
.
در پاکت را که بستم، پشت تمبر را
بوسیدم و چسباندم.
.
.
ببین
حالم اصلاً دست خودم نیست.
درست
مثل تو که پیشم نیستی
.
.
مهدی ذوالقدر
حق بده، آنقدرها از تو بریدن ساده نیست
بی هوای تو برای دل تپیدن ساده نیست
عشق تو چون کوه پشتم بود و بعد از رفتنت
نعش خود را اینور و آنور کشیدن ساده نیست
کاش پشتم از نگاه سرد و تلخت میشکست
پیش چشم دشمنان خود خمیدن ساده نیست
گفته بودی "بعد ازین در خواب میبینی مرا"
دلبر خود را فقط در خواب دیدن ساده نیست
هیچکس روی زمین جای کسی را پر نکرد
مطمئنا جای تو غیری گزیدن ساده نیست
وحید رحمانی
امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام
من را ببخش مرد غزل های ناتمام
من را ببخش بابت احساس خسته ام
من را ببخش بابت این فکرهای خام
این حرف ها درون دلم درد می کشید
این حرف ها وجود مرا داد التیام
گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض !
گفتی عذاب می کشی از دست من مدام
گفتی نگاه هرزه ی من با تو جور نیست
گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!
گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک
مابین پلک های ترم، کرد ازدحام
می خواستم فقط بنویسم چرا؟چرا؟
می خواستم بگیرم از این شعر انتقام
اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست
خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام
من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم
من با هزار درد غم انگیز، آشنام!
شاید غزل هوای دلم را عوض کند
شاید رها شوم کمی از این ملودرام
این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند
این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...
زهرا شعبانی
طاقت ندارم از نگاهت دور باشم
یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...
با من بمان هر لحظه می افتم به پایت
هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم
وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
من ماهی ِ افتاده ای در تور باشم
بگذار با رویای وصلت خو بگیرم
حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم
آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست
تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!
پیراهنم ارزانی چشمان مست ات
لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!
روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن ـ
ـ من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!
زهرا شعبانی
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم
فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!
حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!
من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم
که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم
امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم
گر تفنگی برسانند به من، نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!
زهرا شعبانی
چیزهایی هستند که میتوانند مرا له کنند
مثل صورتهای بیروح
مثل پاکتها
مثل کلوچهها
مثل زنهای اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت میکنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دستهایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو اینها را میدانی،
لطفا با من گریه کن...
چارلز بوکوفسکی
اثر انگشت ما،
از قلب هایی که لمسشان کرده ایم
هیچوقت پاک نمی شود.
چارلز بوکوفسکی
از کتاب: زنان
آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد
البته چشمانت اگر مرد عمل باشد
قد نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند
تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل باشد
اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست
تا بیت آخر صحبت از ماه عسل باشد
بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت
اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل باشد
اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا-
آوازه مان پیچیده در بین الملل باشد
لب واکنی لبهای من ... استغفرالله... من-
می ترسم امشب حرفهایم مبتذل باشد
می ترسم امشب واژه ها هم عاشقت باشند
تصویر هر بیتم فقط بوس و بغل باشد
دارم شبیه مادرم حوا ... نمی دانم
شاید برای عشقمان امروز" ازل" باشد
کم کم جنون می گیرم از لبهای خاموشت
اصلا همین بیت آخرین ضرب الاجل باشد
...
حرفی نزد شاید دلش راضی نبود اصلا
ماه عسل در کوچه باغ این غزل باشد
دستی به در کوبید و دردی قلب ما را ..کاش
یا دست او یا دست بی روح اجل باشد
ساحل صالحی
هرگز نمی توانی
سن یک زن را از او بپرسی
چرا که او هم نمی داند
سنش با شب هایی که
بغض کرده و گریسته
چقدر است.
ایلهان برک
همین جا بمان عشقم!
همین گونه که هستی.
بمان
و تنها به من نگاه کن.
نگاه کردن عشق است...
برهنه ام!
برهنه ام تا برای تو راه باشم،
این گونه برهنه و تن به تن.
بگذار نفسهایم روی تن ات سیر کند،
چشمهایت، سینه های برهنه ات، لبهایت.
همین گونه بیا
و در بسترم کنارم بخواب
و ببوس مرا بی وفقه.
باز هم بلندبلند ببوس مرا.
آری،
عشق همین سفرهای طولانی را می طلبد.
هر لحظه سوی خود بکِش مرا.
بکِش تا بدانم سهم توام،
تا بدانی سهم منی.
این گونه محکم،
این گونه گرم سمت خود بکِش مرا.
ایلهان برک