شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت - حسین منزوی


شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

 دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت           

 

دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد

به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت

 

چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید

گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت

 

چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید

نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت

 

تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو

شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت

 

درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش

شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت

 

و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ

شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت

 

پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من

نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت

 

شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه !

چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت !

 

حسین منزوی

  ادامه مطلب ...

آرزویم فقط این است زمان برگردد - مهسا تیموری


آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد

 

سالها منتظر سوت قطارم که کسی

باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد

 

من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش

نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد

 

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد

 

پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد

 

مهسا تیموری  



رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن - فرامز عرب عامری

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن


گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن


آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو

راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن


دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن


عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن


خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن


خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من

عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن


عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند

عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن


حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

 

فرامرز عرب عامری


در روز های خــوب و اوج آشنایـی - فرامرز عرب عامری


در روز های خــوب و اوج آشنایـی

دستی تـکان دادی به مفهوم جـدایی

 

دستی کـه عمری سرپناه شانه‌ام بود

حالا تـکان می‌خورد با صـد بی‌وفـایی

 

هـر چنـد دیوار ظریفی بینمـان بـود

آن‌هـم به عشـق روزهـای روشنایی

 

وقتی تکان می‌خـورد دستانت بـرایم

پنـداشتـم دیـوار ها را مــی‌زدایــی

 

نیلـوفـر زیبای مـن ! هـرجا کـه باشی

از چشـم‌ های خسته‌ام دل مـی‌ربایی

 

پشت نگاهت آب پاشیدم شب و روز

تنهـا بـرای دلخـوشی دل مـی‌ربایـی


فرامرز عرب عامری



دادم به یاد چشم تو، من لم به تخته سنگ - فرامرز عرب عامری


دادم به یاد چشم تو، من لم به تخته سنگ

لم با خیال چشم تو دادم به تخته سنگ


اینجا کنار ساحل دریا دم غروب

دل می دهند آدم وعالم به تخته سنگ


من سنگواره نیستم و نازنین مرا

چسبانده است عشق تو محکم به تخته سنگ


یک عمر بی قرار که شاید ببینمت

شش روز هفته عاشقم و شنبه تخته سنگ


دارم شبیه رهگذران پشت می کنم

کم کم به خاطرات تو کم کم به تخته سنگ


دریا دم غروب به من تکیه می دهد

تبدیل کرده ای تو مرا هم به تخته سنگ


بر شانه های سنگی من مانده حسرت

یک بار تکیه دادن مریم به تخته سنگ


گفتم که در نبود تو از دست می روم

گفتی برو برو به جهنم !به تخته سنگ؟!

 

فرامرز عرب عامری


دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد - فرامرز عرب عامری


دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

و سالهاست برای خودش غمی دارد

 

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی

که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

 

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت

بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

 

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است

کسی که در دل سردش جهنمی دارد

 

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم

بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد

 

دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی  "

برای خویش "مقام معظمی" دارد

 

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت

که خنده ی تو چه حق مسلمی دارد

 

 

فرامرز عرب عامری


از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم - حسین منزوی


از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم


آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟


تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم


دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم


دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم


ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم


من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم


حسین منزوی


هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش - حسین منزوی


هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش

 

برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود

تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش

 

دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده را

حلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش

 

کویر تشنه‌ی عشقم، تداوم عطشم

دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش

 

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

دوباره در تن من روح نوبهاران باش

 

بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین

به باغ خسته‌ی عشقم، هزاردستان باش

 

حسین منزوی

حالا تو یک سویی و من سوی دگر - الهام دیداریان

 

حالا تو یک سویی و من سوی دگر

آمد سرم از آنچه می ترسیدم آخر

 

مردم تعجب میکنند از اینکه من را

درجنگ با دنیا نمی بینند چرا

 

آنقدر دلگیرم که دگر زندگی را

قدرت ندارم تا باز گیرم از سر

 

از دوست ... دشمن ... از خودم رنجیدم اما

هرگز نشد چشمانم از این غصه ها تر

 

با خود تصور کن چه خواهی کرد وقتی

مجبور باشی بپری بی بال و بی پر...

 

پایان پیکار من و دنیاست مردن

در گوشه ی میدان جنگی نا برابر

 

الهام دیداریان

 

 

یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد - الهام دیداریان


یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد

اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد

آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد

من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد

یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی
با خودش عشق مرا بازو به بازو می برد



الهام دیداریان


با دلم سر سخت شو - الهام دیداریان


با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر

می شود دل کندنم با مهربانی سخت تر  


من که می دانم خدا بی آنکه مبعوثم کند

دائما می گیرد از من امتحانی سخت تر


زندگی را باختم در این قمار اما هنوز

حاضرم حتی بپردازم زیانی سخت تر


هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از رفتنت

بگذرند این لحظه ها آنی به آنی سخت تر


سخت بار آورده این دنیا مرا اما چه سود

می شود جان کندنم با سخت جانی سخت تر


آه ! می آورد رستم هم در این پیکار کم

پیش پایش بود اگر هر بار خوانی سخت تر


الهام دیداریان


چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟ - الهام دیداریان


چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟


برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

 نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه


گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه


گلایه می کند از گریه ام خدا اما

 زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه


تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه ؟

 

الهام دیداریان 


قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو - حسین منزوی


قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 


گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 


به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 


دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

حسین منزوی


نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام - فاضل نظری


نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

 

فاضل نظری 


وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود - الهام دیداریان


وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سارِ پشت پنجره جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

 

با بیت های سر زده از سمت  ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه  خنده ی بی غم عوض شود

 

سهراب  شعرهای من از دست می رود

حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز

در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج  تلخ

انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

 

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت

حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

 

الهام دیداریان