شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست - هوشنگ ابتهاج


مهی که مزد وفای مرا جفا دانست

دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست

 

روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان

چرا که آن گل خندان چنین روا دانست

 

صفای خاطر آیینه دار ما را باش

که هر چه دید غبار غمش صفا دانست

 

گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال

که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست

 

تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق

به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست

 

ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار

که خاک راه تو را عین توتیا دانست

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

لحظه دیدار ( یادداشتی زیبا از قیصر امین پور ) - قیصر امین پور


بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند وآدمی نمی‌داند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات ٌ پاره های بودن ٌ آدمیند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیمتر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!

 

و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو، قطره ای ازخون تو کلماتی که تو را بزرگ کرده اند.

 

وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند.

 

گیرم که آن چند جلسه را هم به کلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مرکب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجویانه نکرده بودم که جوان بودم ولی جویای نام نبودم. دانشجوی جامعه شناسی بودم و در نتیجه به ادبیات بیشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر کلاس ادبیات معاصر شرکت می کردم. عروض را جند سال پیش از روی چند برگ مجله ای پیدا کرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمی شناختم، تا اینکه اتفاقا مقاله نوعی وزن در شـعر فارسی را مثل یک قاره ناشناخته کشف کردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد.

 

خلاصه یک نوجوان روستایی که دانشجوی آن کلاس هم نبود، آن روز وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب یادم نیست ولی گویا کلماتی از قبیل شعر ، روایت، سمبولیسم، سیاست، مردم، عـــوام و خواص و بین ما رد و بدل می شد. شاید بـــرای اینکه می خواستم بگویـم من هم این چیزها را می دانم. و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند. مرا که نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت. مرا که فقط او را می دیدم و نمی شنیدم. و همین که حدیــث مهربانیش روی با من داشت برایم کافی بود.

یادم هست که در آخر صحبتهایش پرسید: تو خودت هم شعر می گویی؟

 

من درآنجا چیزی نگفتم، ولی بعد از کلاس دفتری از سیاه مشقهایم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه دیدار شاعر ٌ لحظه دیدار ٌ فرا رسید. روز زیبایی بود. ومــن باز گویی در جهان دیگری بودم. در سایه مجـسمه فردوسی ایستاده بودم که در آینه نمایان شد / با ابــر گیسوانش در باد و به سان رهنوردانی که در افسانه هـا گویند، گیسوانش را چو شیری یالهاش افشــاند: سلام بر شما از داخل کیفش دفترم را بیرون آورد و به من داد. ومن از نزدیک به هـمان تصویر دور خیره بودم. همان تصویری که نگاه نوجوانـی مرا بر روی جلد کتابهایش خیره می کرد. لحظه دیدار مثل لحظه دیدار کوتاه بود.

 

* * *

 

مگر می شود به لبها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند؟

مگر می شود برای شانه های شاعر بخشنامه ای صادر کرد درست سر یک ساعت معین را به گریه اختصاص دهند؟

شعر یعنی این! و شاعر یعنی دلی که دستور نمی گیرد. و دستی که فقط از دل دستور می گیرد. وگردنی که فقط در برابر راستی خم می شود.

 

پس زیبا باش، تا تو را بسرایند!

پس راست باش، تا تو را بسرایند!

تو می توانی هر شعری را که تو ر ا خوش نیامد، مچــاله کنی و دور بیندازی.

اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دورش افکنیم. مثل این است که بخواهی پاره ای از پوســــت و گوشت خویش را برکنی و به دور بیندازی.

با این خط کشی که تو در دست گرفته ای و هر چه را که از آن بلند تر یا کوتاهتر بنماید، قطع می کنی. با این قلمی که نه، با این تـــیغ، چه بازوها باید قلم شوند. بازوهایی که به راستی انگشت شمارند. اما این خط کش تو تا قوزک پای حلاج، نه، تا رد پای حلاج هم قـد نمی دهد. اگر دست تو بود، نه تنها دست و پای حلاج می بریـدی، بلکه از او جز سایه ای بر دارنمی ماند . اگر دست توبودعین القضات و شیخ اشراق را صد بار سنگسـار می کردی، بر دار می کردی. و حتی بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی وسعدی و

چرا یک لحظه فکر نمیکنی که مـــــمکن است خط کش تو کوتاه باشد. وگرنه دیگران بی قواره نیستند.

 

دعا کنیم که روزی ، چشم، در دور تکامل خود به نقطای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند.

کجاست آن چشمی که بسراید با مطـــلع : آه دشمن زیبای من، تو را دیدم!

کجاست آن گوشی که بسراید: آه ، دشنام زیبا ، تو را شنیدم.


 قیصر امین پور




چند بارد غم دنیا به تن تنهایی - شهریار


چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

وای بر من تن تنها و غم دنیایی

تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست

حیف از ناله معصوم هزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

از چراغی که بگیرند به نابینایی

همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

از جمال و عظمت چون افق دریایی

دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

گر برای دل خود ساخته ای دنیایی


شهریار


شبیه معجزه بودی که بعد آمدنت - علی ایلکا




شبیه معجزه بودی که بعد آمدنت 

ستاره های " دلم " در هوای تو بود


تو نیستی که ببینی خیال من هر شب

نشسته در تب شعری که در صدای تو بود


علی ایلکا


سحرگه زورق سیمین مهتاب - فایز


سحرگه زورق سیمین مهتاب

چو در دریای اخضر گشت غرقاب

بت فایز ز هامون سر برآورد

دوباره شد شب مهتاب احباب


فایز


 

آمده از جایی دور - سیدعلی صالحی


آمده از جایی دور،

اما زاده زمین ام.

امانت دار آب و گیاه،

آورنده آرامش و

اعتبار امیدم.

من به نام اهل زمین است

که زنده ام.

زمین

با سنگ ها و سایه هایش،

من

با واژه ها و ترانه هایم،

هر دو

زیستن در باران را

از نخستین لذت بوسه آموخته ایم.

زمین

در تعلق خاطر من و

من در تعلق خاطر تو

کامل ام.

ما

همه

اگرچه زاده سرزمین تخیل و ترانه ایم،

اما سرانجام

به آغوش و بوسه های مگوی باز خواهیم گشت.


 

سیدعلی صالحی

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت - هوشنگ ابتهاج


شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

 

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

 

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

 

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

 

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

 

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

 

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

 

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

 

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

روی تو گلی ز بوستانی دگرست - هوشنگ ابتهاج


روی تو گلی ز بوستانی دگرست

لعل لبت از گوهر کانی دگرست

 

دل دادن عارفان چنین سهل مگیر

با حسن دلاویز تو آنی دگرست

 

ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار

کاین عشق من و تو داستانی دگرست

 

 

چو نی نفس تو در من افتاد و مرا

هر دم ز دل خسته فغانی دگرست

 

تیر غم دنیا به دل ما نرسد

زخم دل عاشق از کمانی دگرست

 

این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت

گنج غم عشق را نشانی دگرست

 

از قول و غزل سایه چه خواهی دانست

خاموش که عشق را زبانی دگرست

 

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

شاعر - هوشنگ ابتهاج

شبی

 کدام شب ؟

 شبی

شبی ستاره ای دهان گشود

چه گفت ؟

نگفت از لبش چکید

 سخن چکید ؟

 سخن نه اشک

 ستاره میگریست

ستاره کدام کهکشان ؟

ستاره ای که کهکشان نداشت

سپیده دم که خک

در انتظار روز خرم است

 ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد

 نهفته در نگاه شبنم است


هوشنگ ابتهاج

سایه

برف و کاج - مژگان عباسلو


بر سرت گرد نقره پاشیدند، مثل برف نشسته بر کاجی

مو به مو شرح جنگ‌های تو‌اند، پادشاهی اگرچه بی تاجی

 

از فتوحات رفته می‌گویند، از شکستی که خورده‌ای از عشق

در دلت گریه‌های مجنون است، در سرت نعره‌های حلاجی

 

تار و پودی به قیمت یک عمر، دار قالی نه! دار دنیا بود

بافت و بافت و بافت و بافت دست تقدیر مثل نساجی

 

غیر عزت چه خواست هرکه نخواست؟ غیر عزت چه داشت هرکه نداشت؟

تو عزیز منی هنوز هنوز به چه چیزی هنوز محتاجی؟

 

که توانسته با خودش ببرد همه‌ی آب‌های دریا را؟

من به یک اخم از تو خرسندم، صخره ام دلخوشم به امواجی

 

سخت و سنگین اگرچه می گذرد این زمستان سرد و طولانی

من که پشتم به بودنت گرم است، تو بگو چند مرده حلاجی؟

 

مژگان عباسلو



عشق ... - نادر ابراهیمی


عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

 

نادر ابراهیمی

از دیروز با تو که فردایی ( متنی چاپ نشده از قیصر امین پور ) - قیصر امین پور


بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چه؟ حتی شاید بهتر از من هم بفهمی، چون من هر چه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم . به من قول بده روزی اگر نویسنده یا شاعر شدی و توانستی مادری را بفهمی و توصیف کنی، آن را برای من هم - اگر زنده بودم - و برای دیگران معنی کن! البته از حالا حسودی ات گل نکند، برای تو هم باید هدیه بیاورند.

 

شاید برای همین بود آن روز که به بیمارستان آمدم ، تو و مادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره به صورت تو و مادر افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مریم و مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملاً جا گرفته بودید ، من، بعد از اینکه پیشانی پوسته پوسته و قرمز تو را بوسیدم، خم شدم و دست مادرت را  هم بوسیدم، چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا می شد و پرتوی از صفت « ربّ » را منعکس می کرد. جلوه ای از اسم خدا بود. من بر آن پرتو که بر روی دستش و گریبانش افتاده بود بوسه زدم، می فهمی دخترم؟ چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم! این یعنی احساس پدر بودن! این احساس را هم تو به من داده ای، اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم. راستی راستی تو از همین حالا آن قدر قدرت داری که به دیگران مقام اعطا می کنی، تو خیلی قدرت ها داری که خودت هم از آنها بی خبری، تو می توانی آیینه ای باشی که من موهای کودکی ام را در تو شانه بزنم. گریه های کودکی خود را در شب های دور بشنوم. خودم را از فاصله سی و پنج سال پیش ببینم.

 

کودکی خودرو و بی تشریفات خودم را تجربه کنم. تو حتی می توانی منِ منْ را به من بشناسانی، و انسان را که چه قدر ضعیف خلق می شود. تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیه خدا را تفسیر کنی، آیه قدرت خدا را، تو می توانی غبار عادت را از چشم های من بروبی، گفتم بروبی! مثل اینکه از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای. تو حیرت فراموش شده مرا به من باز می گردانی، چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است، عروسکی که مرا می شناسد، تکرار مؤنث من!

 

نامه های پیش از میلاد - نامه های پیش از شناسنامه - زندگی پیش از میلاد - زندگی بدون شناسنامه - زندگی در خواب - نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب بدهد. ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم. بعداً می توانم حرف هایم را برایت بگویم. نیازی به نامه نوشتن نیست. اما اگر این حرف ها را حالا برایت نگویم از دست می روند. آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی، شاید روزی هم که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم. تو هم اگر حرفی داشتی حتماً بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم. آن وقت تو هرچه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم. این به آن در! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشم های قشنگ تو تحمیل کنم. تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی. اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی. شاید بعضی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنها هست. از درد آب خورده اند. همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام. تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی! من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم. از دیروز تو با تو در هر فردایی که این ها را می شنوی یعنی می خوانی. فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از اینها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد ...



قیصر امین پور



قصّه ای جدید - حامد ابراهیم پور


خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید

تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !

 

آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی

مانند آرزوی خرید لباس عید

 

آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟

اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید

 

آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو

بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

 

هی نبض دستهای من آنروز می نشست

هی پلک چشمهای من آنروز می پرید

 

یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض

پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

 

یادم نرفته است که لبهای قرمزت

خون

چکّه

چکّه

چکّه

شد از چاقویم چکید !

 

من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام

در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

 

من فکر می کنم که شبی سبز می شود

از خون چشم های سیاهت زنی جدید !

¨

آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ

امروز هم سلام !  زن لاغر سپید !

 

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید

تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟


 حامد ابراهیم پور


من فکر می‌کنم - عباس معروفی


من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

 

عباس معروفی

 

 

اسیر - پژمان بختیاری


ماهم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم

 

مانیز چون نسیم سحر درحریم باغ

روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم

 

ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق

عبرت فزای مردم فرزانه بوده ایم

 

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن

ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم

 

ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم

ماهم شکسته خاطرو دیوانه بوده ایم

 

 

پژمان بختیاری