| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
از خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم
ایــــن روزها هوای تــــو افتــــاده در سرم
هر سایه ای کـــه بگذرد از خلوتم...تویی
افتاده ای به جــــــان غـــــزل های آخرم
گاهی صــــدای روشنت از دور می وَزَد
گاهــی شبیه مـــــاه نشستــی برابرم
یا رو بـــه روی پنجـــــــره ام ایستاده ای
پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم
گاهی میان چــــــادرِ گلـدارِ کودکی ت
باران گرفتــــه ای سرِ گلدانِ پـــرپــــرم
مثل "پری" در آینه ها حــرف می زنی
جز آه...هرچه گفته ای از یاد می برم
نزدیکِ صبـــــح، کُنـج اتاقـــم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب می پرم...!
اصغر معاذی
امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر
تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده ای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر
اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است
جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر
آرامشی دوباره مرا رنج می دهد
مگذار در عذابم و سوی خطر ببر
دارد دهان زخم دلم بسته میشود
بازش به میهمانی آن نیشتر ببر
خود را غزل، به بال تو دیگر سپرده ام
هرجا که دوست داری ام امشب ببر ببر
محمدعلی بهمنی
اگر ایران به جز ویـران سـرا نیست
من این ویران سـرا را دوست دارم
اگر تـاریخ مـا افسـانه رنگ است
من ایـن افسانه ها را دوست دارم
نوای نـای مـا گـر جانگـداز است
من این نای و نـوا را دوست دارم
اگر آب و هـوایش دلنشیــن نیست
من این آب و هـوا را دوست دارم
به شوق خـار صحراهـای خشکش
من این فرسوده پـا را دوست دارم
من این دلکش زمین راخواهم ازجان
من این روشن سما را دوست دارم
اگـر بـر مـن ز ایـرانی رود زور
من این زور آزمـا را دوست دارم
اگـر آلـوده دامـانیـد ، اگـر پاک
من، ای مردم ،شما را دوست دارم
پژمان بختیاری
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
چونیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام به سوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
قیصر امین پور
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را
چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفته اند شب ماهتاب دریا را
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده به ره آهوان صحرا را
به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را
فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را
هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشگ من ثریا را
اشاره غزل خواجه با غزاله تست
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز این قدر که فراموش می کند ما را
شهریار
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از قصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
محمدعلی بهمنی
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است
آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد
باری حریفی جو که او مستور دارد راز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی
بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را
چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند
یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را
شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن
در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را
شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت
ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام
گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام
مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
سعدی
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
زمین گویی غمی بنهفته داره
سخن هار در دهان ناگفته داره
ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه
که در دل صد شهید خفته داره
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
قیصر امین پور
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
قیصر امین پور
ایستاده و آرام
به سمت آینه میخزم
با اضطراب دلهره آور تعویض چشم ها
و تازه میشود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسهی پاره پورهی صورتم.
جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!
کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
حسین پناهی
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
مهدی اخوان ثالث
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
هوشنگ ابتهاج
با ابرها چه غصهی پنهانیست؟
این عصرِ چندشنبهی بارانیست؟
با چتر آمدی و نفهمیدی
دنیا که زیرِ چترِ تو تنها نیست!
من خستهام، پیادهرویی خیسم
داغم همیشه در دلِ پیشانیست
وقتی که عاشقی سرِ هر کوچه
بازیِ بچّههای دبستانیست
وقتی که میبُرند مدام از هم
این عشق نیست، چاقوی زنجانیست
تو رفتهای پیادهرَوی اما
در سینهی پیادهرو توفانیست:
ای سایهای که از سرِ من کم شد
من طاقتم به قدرِ تو طولانیست!
مژگان عباسلو
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دست های کودکی
سفره ی تنگ دلم را باز کرد
باز برگشتم به آن دوران دور
روزهای خوب و بازی های خوب
قصه های ساده ی مادر بزرگ
در هوای گرم شب های جنوب
رختخوابی پهن، روی پشت بام
کوزه های خیس، با آب خنک
بوی گندم، بوی خوب کاهگل
آسمانِ باز و مهتاب خنک
از فراز تپه می آمد به گوش
زنگ دور و مبهم زنگوله ها
کوچه های روستا ، تنگ غروب
محو می شد در غبار گله ها
های و هوی کوچه های شیطنت
دست دادن با مترسک های باغ
حرف های آسمان و ریسمان
حرف های یک کلاغ و چل کلاغ
روزهای دسته گل دادن به آب
چیدن یک دسته گل از باغچه
جست و جوی عینک مادر بزرگ
توی گرد و خاک روی طاقچه
فصل خیش و فصل کشت و فصل کار
فصل خرمنجا و خرمن کوب بود
خواندن خط های در هم توی ماه
خواب های روی خرمن خوب بود
روزهای خرمن افشانی که بود
خوشه ها در باد می رقصید شاد
دانه های گندم و جو را زکاه
پاک می کردیم با آهنگ باد
در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان
آسمان ها در مسیر کهکشان
ریزه های ماه را می ریختند
اسب ها از بارشان ، در طول راه
ریزه های کاه را می ریختند
ریزه های کاه خطی می کشید
از سر خرمن به سوی کاه دان
کهکشانی دیده می شد در زمین
کهکشانِ دیگری در آسمان
توی خرمنجای خاکی کیف داشت
بازی پرتاب « توپ آتشی »
« دوز » بازی های بی دوز و کلک
جنگ با « تیر و کمان های کِشی »
جنگ مردان مثل جنگ واقعی
جنگ با سنگ و تفنگ و چوب بود
جنگ ما مانند « جنگ زر گری »
گرچه پر آشوب، اما خوب بود
مرگ ما یک چشم بستن بود و بس
خون ما در جنگها بی رنگ بود
هفت تیر چوبی ما بی صدا
اسب های چوبی ما لنگ بود
آسیاهای قدیمی خوب بود
دوستی های صمیمی خوب بود
گر چه ماشینهای ما کوکی نبود
باز « ماشینهای سیمی خوب بود»
ظهر ها بعد از شنا و خستگی
ماسه های نرم کارون کیف داشت
وقت بیماری که می رفتیم شهر
سینمای گنج قارون کیف داشت
روزها در کوچه های رو ستا
دیدن ملای مکتب ترس داشت
دیدن جن توی حمام خراب
دیدن یک سایه در شب ترس داشت
چشم ها، هول و هراس ثبت نام
دست ها، بوی کتاب تازه داشت
گر چه کیف ما پر از دلشوره بود
باز هم دلشوره ها اندازه داشت
« باز باران با ترانه » می گرفت
دفتر« تصمیم کبری » خیس بود
« خاله مرجان » و خروس ساده اش
که پر و بالش سرا پا خیس بود
روز های باد و باران تگرگ
تیله بازی های ما با آسمان
تیله های شیشه ای از پشت بام
صاف، غِل می خورد توی ناودان
بعضی از شب ها که مهمان داشتیم
گرم و روشن بود ایوان و اتاق
می نشستیم از سر شب تا سحر
فال حافظ بود و گرمای اجاق
« هفت بند » کهنه ی « کاکا علی »
ناله اش مثل صدای آب بود
شاهنامه خوانی « عامو رضا »
داستانش رستم و سهراب بود
یاد شربت های شیرین و خنک
توی ظهر داغ عاشورا به خیر !
یاد آشِ نذری همسایه ها
روضه ها و نوحه خوانی ها به خیر!
یاد ماه روزه و شب های قدر
یاد آن پیراهن مشکی به خیر!
یاد آن افطارهای نیمه وقت
روزه های کله گنجشکی به خیر!
قهرها و آشتی های قشنگ
با زبان آشنای « زرگری »
یک دوچرخه، چند چشم منتظر
بعد از آن هم بوی چسب پنچری
چال می کردیم زیر یک درخت
لاشه ی گنجشک های مرده را
" چینه " می دادیم نزدیک اجاق
جوجه های زرد سرما خورده را
خواب می رفتیم روی سبزه ها
سیر می کردیم روی آسمان
راه می رفتیم روی ابرها
تاب می بستیم بر رنگین کمان ...
ناگهان آن روزها را باد برد
روزهایی را که گل می کاشتیم
روزهایی که کلاه باد را
از سرش با خنده برمی داشتیم
بال های کاغذی آتش گرفت
قصه های کودکی از یاد رفت
خاک بازی های ما را آب برد
بادبادک های ما بر باد رفت
آه، آیا می توان آغاز کرد
باز این راهِ به پایان برده را؟
می توان در کوچه ها احساس کرد،
باز بوی خاکِ باران خورده را؟
می توان یک بار دیگر باز هم
بال های کودکی را باز کرد؟
چشم ها را بست و بر بالِ خیال
تا تماشای خدا پرواز کرد؟
قیصر امین پور
با اینکه تا پگاه
پاسی نمانده بود
ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب
آب نرم نرمک می بافت گیسوان
آرام می چمید و زمزمه می کرد
در زیر بیدهای پریشان
ساز قلم به دست گرفتم
آرام زخمه کشیدم
بر پرده نژند ، پریشیده روان
بر تارهای گم شده احساس
من می زدم و آب زمزمه می کرد ، های ... های
در گرمگاه کار
حس کردم آه ... چیزی مرا به سوی درون پیش می کشد
بی حوصله چو جیوه فرار ، مرگ وار
بهتر بگویم : چیزی بسان خواب
من را فسون نموده و با خویش می برد
چیزی چنان زمان
دیری نرفت و رفت
ساز قلم رها شد از دستم
و پلک های خسته روی دیده بال کشیدند
صوت و کلام و شکل
تبخیر گشته پریدند
بیدار و خواب دیدم
دیدم نشسته است زیر حباب مه
سرکش تر از غرور
غمگین تر از غبار
دلکش تر از بهار
در روبروی من ، گویی به انتظار
من مرد کارم
از پیش دام و دانه ریخته بودم
از خویش خویشتن گریخته
احساس و اندوهان را در سینه بیخته
و غربال را به میخ آویخته بودم
دستم فصیح گشت
شورم بلیغ
بر خشک کشتگاه لبانم ترنمی بارید
تا خواستم بخوانمش ، آنگه بگیریمش
چیزی چو فش فش ماری
از بند بند مهره ی پشتم
بالا خزید ، در هم دوید
چنان ترک یاس بر ساغر امید
و ریخت در تار و پود وجودم
در هم شکست جام شکرخواب بامداد
پلکان خسته را چو گشودم
پرنده الهام شعر من
قهقه زنان پرید
تا دور ، دور دید
در آبی بلند
افعی زرد چنبره ای بست
و نیش آفتابی او
چون نیزه ای طلایی
در گود نی نی چشمان من شکست
نصرت رحمانی