| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
زمین گویی غمی بنهفته داره
سخن هار در دهان ناگفته داره
ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه
که در دل صد شهید خفته داره
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
قیصر امین پور
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
قیصر امین پور
ایستاده و آرام
به سمت آینه میخزم
با اضطراب دلهره آور تعویض چشم ها
و تازه میشود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسهی پاره پورهی صورتم.
جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!
کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
حسین پناهی
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
مهدی اخوان ثالث
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
هوشنگ ابتهاج
با ابرها چه غصهی پنهانیست؟
این عصرِ چندشنبهی بارانیست؟
با چتر آمدی و نفهمیدی
دنیا که زیرِ چترِ تو تنها نیست!
من خستهام، پیادهرویی خیسم
داغم همیشه در دلِ پیشانیست
وقتی که عاشقی سرِ هر کوچه
بازیِ بچّههای دبستانیست
وقتی که میبُرند مدام از هم
این عشق نیست، چاقوی زنجانیست
تو رفتهای پیادهرَوی اما
در سینهی پیادهرو توفانیست:
ای سایهای که از سرِ من کم شد
من طاقتم به قدرِ تو طولانیست!
مژگان عباسلو
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دست های کودکی
سفره ی تنگ دلم را باز کرد
باز برگشتم به آن دوران دور
روزهای خوب و بازی های خوب
قصه های ساده ی مادر بزرگ
در هوای گرم شب های جنوب
رختخوابی پهن، روی پشت بام
کوزه های خیس، با آب خنک
بوی گندم، بوی خوب کاهگل
آسمانِ باز و مهتاب خنک
از فراز تپه می آمد به گوش
زنگ دور و مبهم زنگوله ها
کوچه های روستا ، تنگ غروب
محو می شد در غبار گله ها
های و هوی کوچه های شیطنت
دست دادن با مترسک های باغ
حرف های آسمان و ریسمان
حرف های یک کلاغ و چل کلاغ
روزهای دسته گل دادن به آب
چیدن یک دسته گل از باغچه
جست و جوی عینک مادر بزرگ
توی گرد و خاک روی طاقچه
فصل خیش و فصل کشت و فصل کار
فصل خرمنجا و خرمن کوب بود
خواندن خط های در هم توی ماه
خواب های روی خرمن خوب بود
روزهای خرمن افشانی که بود
خوشه ها در باد می رقصید شاد
دانه های گندم و جو را زکاه
پاک می کردیم با آهنگ باد
در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان
آسمان ها در مسیر کهکشان
ریزه های ماه را می ریختند
اسب ها از بارشان ، در طول راه
ریزه های کاه را می ریختند
ریزه های کاه خطی می کشید
از سر خرمن به سوی کاه دان
کهکشانی دیده می شد در زمین
کهکشانِ دیگری در آسمان
توی خرمنجای خاکی کیف داشت
بازی پرتاب « توپ آتشی »
« دوز » بازی های بی دوز و کلک
جنگ با « تیر و کمان های کِشی »
جنگ مردان مثل جنگ واقعی
جنگ با سنگ و تفنگ و چوب بود
جنگ ما مانند « جنگ زر گری »
گرچه پر آشوب، اما خوب بود
مرگ ما یک چشم بستن بود و بس
خون ما در جنگها بی رنگ بود
هفت تیر چوبی ما بی صدا
اسب های چوبی ما لنگ بود
آسیاهای قدیمی خوب بود
دوستی های صمیمی خوب بود
گر چه ماشینهای ما کوکی نبود
باز « ماشینهای سیمی خوب بود»
ظهر ها بعد از شنا و خستگی
ماسه های نرم کارون کیف داشت
وقت بیماری که می رفتیم شهر
سینمای گنج قارون کیف داشت
روزها در کوچه های رو ستا
دیدن ملای مکتب ترس داشت
دیدن جن توی حمام خراب
دیدن یک سایه در شب ترس داشت
چشم ها، هول و هراس ثبت نام
دست ها، بوی کتاب تازه داشت
گر چه کیف ما پر از دلشوره بود
باز هم دلشوره ها اندازه داشت
« باز باران با ترانه » می گرفت
دفتر« تصمیم کبری » خیس بود
« خاله مرجان » و خروس ساده اش
که پر و بالش سرا پا خیس بود
روز های باد و باران تگرگ
تیله بازی های ما با آسمان
تیله های شیشه ای از پشت بام
صاف، غِل می خورد توی ناودان
بعضی از شب ها که مهمان داشتیم
گرم و روشن بود ایوان و اتاق
می نشستیم از سر شب تا سحر
فال حافظ بود و گرمای اجاق
« هفت بند » کهنه ی « کاکا علی »
ناله اش مثل صدای آب بود
شاهنامه خوانی « عامو رضا »
داستانش رستم و سهراب بود
یاد شربت های شیرین و خنک
توی ظهر داغ عاشورا به خیر !
یاد آشِ نذری همسایه ها
روضه ها و نوحه خوانی ها به خیر!
یاد ماه روزه و شب های قدر
یاد آن پیراهن مشکی به خیر!
یاد آن افطارهای نیمه وقت
روزه های کله گنجشکی به خیر!
قهرها و آشتی های قشنگ
با زبان آشنای « زرگری »
یک دوچرخه، چند چشم منتظر
بعد از آن هم بوی چسب پنچری
چال می کردیم زیر یک درخت
لاشه ی گنجشک های مرده را
" چینه " می دادیم نزدیک اجاق
جوجه های زرد سرما خورده را
خواب می رفتیم روی سبزه ها
سیر می کردیم روی آسمان
راه می رفتیم روی ابرها
تاب می بستیم بر رنگین کمان ...
ناگهان آن روزها را باد برد
روزهایی را که گل می کاشتیم
روزهایی که کلاه باد را
از سرش با خنده برمی داشتیم
بال های کاغذی آتش گرفت
قصه های کودکی از یاد رفت
خاک بازی های ما را آب برد
بادبادک های ما بر باد رفت
آه، آیا می توان آغاز کرد
باز این راهِ به پایان برده را؟
می توان در کوچه ها احساس کرد،
باز بوی خاکِ باران خورده را؟
می توان یک بار دیگر باز هم
بال های کودکی را باز کرد؟
چشم ها را بست و بر بالِ خیال
تا تماشای خدا پرواز کرد؟
قیصر امین پور
با اینکه تا پگاه
پاسی نمانده بود
ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب
آب نرم نرمک می بافت گیسوان
آرام می چمید و زمزمه می کرد
در زیر بیدهای پریشان
ساز قلم به دست گرفتم
آرام زخمه کشیدم
بر پرده نژند ، پریشیده روان
بر تارهای گم شده احساس
من می زدم و آب زمزمه می کرد ، های ... های
در گرمگاه کار
حس کردم آه ... چیزی مرا به سوی درون پیش می کشد
بی حوصله چو جیوه فرار ، مرگ وار
بهتر بگویم : چیزی بسان خواب
من را فسون نموده و با خویش می برد
چیزی چنان زمان
دیری نرفت و رفت
ساز قلم رها شد از دستم
و پلک های خسته روی دیده بال کشیدند
صوت و کلام و شکل
تبخیر گشته پریدند
بیدار و خواب دیدم
دیدم نشسته است زیر حباب مه
سرکش تر از غرور
غمگین تر از غبار
دلکش تر از بهار
در روبروی من ، گویی به انتظار
من مرد کارم
از پیش دام و دانه ریخته بودم
از خویش خویشتن گریخته
احساس و اندوهان را در سینه بیخته
و غربال را به میخ آویخته بودم
دستم فصیح گشت
شورم بلیغ
بر خشک کشتگاه لبانم ترنمی بارید
تا خواستم بخوانمش ، آنگه بگیریمش
چیزی چو فش فش ماری
از بند بند مهره ی پشتم
بالا خزید ، در هم دوید
چنان ترک یاس بر ساغر امید
و ریخت در تار و پود وجودم
در هم شکست جام شکرخواب بامداد
پلکان خسته را چو گشودم
پرنده الهام شعر من
قهقه زنان پرید
تا دور ، دور دید
در آبی بلند
افعی زرد چنبره ای بست
و نیش آفتابی او
چون نیزه ای طلایی
در گود نی نی چشمان من شکست
نصرت رحمانی
حالم خوب است
هنوز خواب می بینم ابری می آید
و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند
تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی مرتب می خوانَدم
تو کی خواهی مرد !؟
به کوری چشم کلاغ ؛ عقابها هرگز نمی میرند
مهم نیست
تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری
همین امروز غروب
برایش دو شعر از نیما خواندم
او هم خم شد بر آب و گفت :
گیسوانم را مثل «ری را» بباف
.
سیدعلی صالحی
ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو
جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو
ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو
یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن
هوشنگ ابتهاج
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا
گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو جهان مرا
سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا
تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا
چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا
تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا
امید صباغ نو
خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابــی است کـــه کردیم برای خودمان
این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غـــم نداریم، بــــزرگ است خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفهشان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم کــــه حالا سرِ دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان
احتیاجی بـــه در و دشت نداریم، اگـر
رو به هم باز شود پنجرههای خودمان
من و تـو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم بــه جـــای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوییم
در وجــود خودمان است دوای خودمان
دیگران هرچه کــه گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان
مهدی فرجی
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکسته ی نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
حامد عسکری
حتی یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست...
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی...
نفس مرا بند آوردن!!
عباس معروفی
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
قیصر امین پور