ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
تن نزن
که تنهاتر شدن
همان تنهایی است
که سایه سایه از وجودت کم میشود
.
کنار تیر برق ایستادهای
مردی هستی مثل تمام مردها
که تیر برقها به یاد دارند
حالا شانههایت کمی افتادهتر
چند تاری مو سپیدتر
.
آه در انحنای گلویت نشسته
آن آه
آه کشیدهایست
آه کشیدهتریست از
ارتفاع تیرهای برق و امتداد سیمها...
همین است که
سرگردانیات را در این جای پا
شناسنامهدار کرده است
.
مادر، کوچه است
امروز مُهر تو بر سینهاش نشسته
فردا امضای دیگری.
کدام تن که تو از آن هی سر میزنی
میداند فردای کوچه خاکی است یا آسفالت!
.
شناسنامه کوچه است
هر صبح، هر ظهر، هر غروب، شبها هم
که دیوار و کوچه پیوند دارند
کوچه میداند که کدام سو
به خواب خورشید نزدیکتر است
برج دیدهبانیاش
ـ تیرهای برق ـ
آخرین
نگاههای دودوزن را که بازمیگشتی و
به عقب نگاه میکردی
مخابره نکرده است
کوچه است فقط میداند
سایهای از تو
در سیاهی شب جا مانده
که سپیدهی سرد صبح
به تنش بنشیند
سنگریزهای میشود
که نخستین گروه پسربچهها
که راهی دبستان شوند
یکیشان آن را سمت پنجرهای شوت خواهد کرد
.
صدای شکستن سایه
لابهلای خرده شیشهها
به زمین میریزد.
پوریا سوری
پاییز بازم دلم گرفته پاییز صدامو غم گرفته
پاییز آسمونه غم گرفته عشقمو ازم گرفته
گریه کن باهام دلم گرفته
بارون هوایه گریه داره
نم نم میباره که بباره
بارون از دلم خبر نداره گریه هام اثر نداره
این شبا دیگه سحر نداره
بارون هوایه گریه دارم آروم بیا که بیقرارم
امشب ببار که تا نفس دارم ببارم
بارون هوایه گریه دارم آروم بیا که بیقرارم
امشب ببار که تا نفس دارم ببارم
پاییز چی مونده از یه قلبه تنها
که از تمومه دنیا داره یه عشقه بی نشونه
تو غربته زمونه براش یه یادگاریه
دنیا ازم گرفت هواتو از من نمونده هیچی با تو
پیدا نمیکنم چشاتو با اینکه عطر اسمت
تو کوچه ای که دیگه نیستی جاریه
این شبا به خوابه تو منو نمیبره
نیستیو خیاله تو ازم نمیگذره
نیستی اما چترمون رو شونه ی منه
چشم به راهتم بیا بارون که میزنه
بارون آخرین امید من برایه با تو بودنه
بارون هوایه گریه دارم آروم بیا که بیقرارم
امشب ببار که تا نفس دارم ببارم
بارون هوایه گریه دارم آروم بیا که بیقرارم
امشب ببار که تا نفس دارم ببارم
بارون هوایه گریه دارم
آروم بیا که بیقرارم
امشب , ببار که تا نفس دارم ببارم
اهورا ایمان
.
Push It to the Limit ( Scarface )
نیمه جانی بر کف
کوله باری بر دوش
مقصدی بی پایان
قرن ها پشت افق
سحری سرگردان
که در آن آتش کم نور نگاهی تنها
سینه ساکت صحرای سحرگاهی را
مثل یک آینه رو به برهوت
پی سوسوی نگاهی دیگر
بی ثمر می کاود
وحشتی بیگانه در سراپای وجود
لذتی پرآشوب پای محراب سجود
در دل ویرانی آخرین دلخوشیم
چشم ویرانگر توست
خسته از جنگیدن
آخرین فرصت صلح
عشق عصیانگر توست
کاش غیر از منو تو هیچکس باخبر از ما نشود
نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
نوبت بازی دنیا نشود.
افشین یداللهی
الان
فقط نیاز دارم
بغلم کنی،
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت
که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...
در آغــــوش گرفتن
یعنی
از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم،
در خانه یِ خودمم،
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،
یک روز به عمرمان اضافه می شود!
پس لطفا مرا بغــــل کـــن...
در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراههیی،
طرح افکندن این راز
-راز من و راز تو، راز زندگی-
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.
مارگوت بیکل
Desert Rose
امان امان امان امان امان
یا لیی اه یا لیی اه
قاصدک !
شعر مرا از بر کن
برو آن گوشه ی باغ
سمت آن نرگس مست
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن
یک نفر یاد تو را
دمی از دل نبرد ...
سهراب سپهری
امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشم
اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم
چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی
که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم
اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا -
بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم
خیابانها پر از دلدار و معشوقان سر در گم
ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم؟
کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد
که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم
یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم
دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟
سید سعید صاحب علم
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یدللهی
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود...
آن سیاهی و سکوت
چشمک ستاره های دور...
من دلم برای او گرفته است…
محمدرضا عبدالملکیان