شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

خواب - گروس عبدالملکیان


حالا که رفته ای، بیا

بیا برویم

بعد مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت…

 

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

 

گروس عبدالملکیان



امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را - سعدی


امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل

کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی

جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را

چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد

بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را

سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان

ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را

 

سعدی

 

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا - کاظم بهمنی


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر 
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

 

کاظم بهمنی


نکته اینجاست - مسعود فردمنش


پرسید که کار تو کدام است  ؟

گفتم که جواب ناتمام است

اشعار نوشتنم غریزی ست

تصنیف نوشتنم مریضی ست

*

دانی چه نشسته پشت پرده

بازار مرا مریض کرده

بازار حکیم و ما مریضیم

از دست حکیم کجا گریزیم ?

از نسخه ئ بد شفا ندیدیم

هر چند دوا گران خریدیم

**

پرسید که نکته در کدام است ?

گفتم : گفتم که جواب ناتمام است

***

نکته اینجاست

که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!

همگی در پی رقاصه ئ شهر می گردند

به ، چه بازار گرانی دارد!

محکش بالاتر

غزلش گویا تر

و چه شوق و طربی می آرد

****

نکته اینجاست

که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!

نکته اینجاست

که گویا کمر نازک و نرمی دارد

اهل آبادی ماست

عجبا

حیرتا

در سرش ذوق فرنگی دارد

*****

نکته اینجاست

که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!

ما که در سوگ فلان عشق غزل سر دادیم

خبرش را توی پس کوچه ئ شهر

نیمه ها ی دل شب

از دو تا عابر مست بشنیدیم

که ز ته مانده ئ تصنیف چنان خوش بودند

که نه گویا برگ زردی ز درخت افتاده

و نه گویا دل ما در غم دوری از خاک وطن

عاشقانه غزلی سر داده

نکته اینجاست

که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!

******

و چه این جمله به فکر همگی افتاده

بچه ها را چه کنیم ?

بچه ها می خواهند

بچه ها می رقصند

بچه ها می خوانند

این طریقی ست که در خاطرشان می ماند

*******

ا ی فلانی

دو سه خطی بنویس

ساده تر

رنگی تر

در پی قافیه و واژه نباش

سوژه ئ امروزی

بگذر از دلسوزی

*******

لله هایی همه دلسوزتر از مادرشان

بی خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشان

 

*********

من هنوز معتقدم

من هنوز معتقدم

می توان عشق به آنها آموخت

می شود در به در واژه ئ بازاری نبود

می توان تقدیم کرد

و پشیزی به پشیزی نفروخت می توان عشق به آنها آموخت

 

 

مسعود فردمنش

 

 

تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود - هاتف اصفهانی


تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود

غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود

آخر از حسرت بالای تو ای سرو روان

تا کیم خون دل از دیده روان خواهد بود

گفتم آن روز که دیدم رخ او کاین کودک

آفت دین و دل پیر و جوان خواهد بود

رمضان میکده را بست خدا داند و بس

تا ز یاران که به عید رمضان خواهد بود

پا مکش از سر خاکم که پس از مردن هم

به رهت چشم امیدم نگران خواهد بود

هاتف این‌گونه که دارد هوس مغبچگان

بعد ازین معتکف دیر مغان خواهد بود

 

 

هاتف اصفهانی


ساقی به نور باده برافروز جام ما - حافظ


ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

  

حافظ


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها - حافظ


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

حافظ


عشق سیمرغ است، کورا دام نیست - عراقی


عشق سیمرغ است، کورا دام نیست

در دو عالم زو نشان و نام نیست

پی به کوی او همانا کس نبرد

کاندر آن صحرا نشان گام نیست

در بهشت وصل جان‌افزای او

جز لب او کس رحیق آشام نیست

جمله عالم جرعه چین جام اوست

گرچه عالم خود برون از جام نیست

ناگه ار رخ گر براندازد نقاب

سر به سر عالم شود ناکام، نیست

صبح و شامم طره و رخسار اوست

گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست

ای صبا، گر بگذری در کوی او

نزد او ما را جزین پیغام نیست:

کای دلارامی که جان ما تویی

بی تو ما را یک نفس آرام نیست

هرکسی را هست کامی در جهان

جز لبت ما را مراد و کام نیست

هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

تا لب و چشم تو ما را مست کرد

نقل ما جز شکر و بادام نیست

تا دل ما در سر زلف تو شد

کار ما جز با کمند و دام نیست

نیک بختی را که در هر دو جهان

دوستی چون توست دشمن کام نیست

با عراقی دوستی آغاز کن

گر چه او در خورد این انعام نیست


عراقی


دلم، مسافر خواب آلود

دلم

مسافر خواب آلود

در آن اتاق خیال اندود

چو روح کهنه‌ء سرگردان

هنوز می پلکد حیران

به جست و جوی کسی شاید

که از کنار تو می آید.

چشمهای تو -نصرت رحمانی


می گفت با غرور

این چشمها که ریخته در چشم های تو

گردنگاه را

این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ

رنج سیاه را

این چشمها که روزنه آفتاب را

بگشوده در برابر شام سیاه تو

خون ثواب را

کرده روانه در رگ روح تباه تو

این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ

این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق

این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ

از برگ های سبز که در آبها دوند

از قطره های آب که از صخره ها چکند

از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند

از رنگ

از سرود

از بود از نبود

از هر چه بود و هست

از هر چه هست و نیست

زیباترند ، نیست ؟

من در جواب او

بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را

برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش

گفتم

دریغ و درد

کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد

کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو

تک خال شعر مرا

گویم ‚ کدام یک ؟

این 

این شعرهای من

غزل برای لبت


بپوش پنجره را ای برهنه! می ترسم

که چشم شور ستاره تو را نظر بزند!

غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم

که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند

 

گوشه تنهایی


شب اگر باشد و

مـِی باشد و

مـن باشم و تـو

 

به دو عـالـم ندهم

گوشـه‌ی تنـــهایی را


همه چیز کنار تو لطیف است


همه چیز کنار تو لطیف است

پونه‎های لب رودخانه

سنگی که در آب می اندازی

و کلمات بی رحمی که بر زبان می آوری

صدایت

شب آرامی ست

که جنگل را در بر می گیرد

و آخرین شعله های آتش را

در من خاموش می کند…

مرا به دلت بسپار


مرا به ذهنت نه،

به دلت بسپار!

من

از گم شدن

در جاهای شلوغ

می‌ترسم…

 

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند


مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

 

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

 

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

 

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

 

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند


***


عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند…