شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

مرا خلد برین دی بودیم جا - فایز


مرا خلد برین دی بودیم جا

کنونم دوزخ است امروز ماوا

نمانده دی نماند فایز امروز

خدا داند چه باشد حال فردا

 

فایز

 

سفر در هوای تو - قیصر امین پور


ای حُسن یوسف دکمه پیراهنِ تو    

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

 

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست      

گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو:

 

آغاز فروردین چشمت، مشهد من       

شیراز من اردیبهشتِ دامن تو

 

هر اصفهان ابرویت نصف جهانم        

خرمای خوزستانِ من خندیدن تو

 

من جز برای تو نمی خواهم خودم را       

ای از همه من های من بهتر، منِ تو

 

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند      

ای چشم های من، نمازِ دیدن تو!

 

حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد       

منظومه دل بر مدار روشن تو

 

قیصر امین پور


از باغ می برند چراغانی ات کنند - فاضل نظری


از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

  

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس  که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


فاضل نظری

هراس - فاضل نظری


رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ‌ها قیاسی نیست


خدا کسی ست که باید به دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می‌هراسی نیست


به «عیب پوشی » و « بخشایش» خدا سوگند

خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست


به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست


دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست


فاضل نظری 


کتاب ضد


چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام - حسین منزوی


چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

 

نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین

کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام

 

عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام

 

همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

 

نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود

به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام

 

چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن

شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام

 

به خون خود شوم آبروی عشــــــــــق آری

اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام

 

کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم

اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام

 

 

حسین منزوی


دوستت دارم - شمس لنگرودی


دوستت دارم

و پنهان کردن آسمان

             پشت میله های قفس

                                    آسان نیست .

آن چه که پنهان می ماند خون است

خون است و عسل

که به نیش زنبوری

                   آشکار می شود .

 

دوستت دارم

و نقشه ایی از بهشت را می بینم

                                     دورادور

با دو نهر از عسل

                که کشان کشان

                       خود را به خانه من می رسانند .



شمس لنگرودی



اگه سبزم اگه جنگل - شهیار قنبری


اگه سبزم اگه جنگل

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها تو کتاب ها

اگه رودم رود گنگ ام

مث بودا اگه پاک

اگه نوری به صلیب ام

اگه چنجی زیر خاک

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه پاکم مث معبد

اگه عاشق مث هندو

مث بندر واسه قایق

واسه قایق مث پارو

اگه عکس چهل ستون ام

اگه شهری بی حصار

واسه ارش تیر اخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام

توی تابستون دست های تو برفم

اگه حرف های قشنگ هر کتاب ام

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره

اگه کوه ام پیش قد یه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درخت ام

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

 

اگه تلخی مث نفرین

اگه تندی مث رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مث اب

اگه ترسی اگه وحشت

مث مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم



شهیار قنبری


در گذشته - گروس عبدالملکیان


کلید

بر میز کافه جامانده است

مرد

مقابل خانه جیب هایش را می گردد

آینده

در گذشته جا مانده است

 

گروس عبدالملکیان

در چهارده شب - گروس عبدالملکیان


و ماه

دهانِ زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند

 


گروس عبدالملکیان

دل رویا گرفته ، چه کابوسی ، مگه نه - شهیار قنبری


دل رویا گرفته ، چه کابوسی ، مگه نه

نه خورجینی ، نه اسبی ، نه فانوسی نه ، مگه نه

نه گلدسته ، نه محراب ، نه ناقوسی ، مگه نه

بر این تخته شکنجه ، نه طاوسی ، مگه نه

در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

 

 

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

 

چه تصویره غریبی ، همه بی سر ، مگه نه

یکی شده با زمین باله کفتر ، مگه نه

گل قالی سر دار پلاسیده ، مگه نه

سر چل گیس قصه تراشیده ، مگه نه

نترس از این سیاهی

تو شبتابی ، مگه نه

نترس از مرگ دریا

خود آبی ، مگه نه

در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

 

 

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

 

هنوز دست تو تنها خود سازه ، مگه نه

با تو جمعه ی دلگیر چه دل بازه ، مگه نه

صدای تو بی پایان سر آغازه ، مگه نه

خواب این شرم شرقی چقدر نازه ، مگه نه

 

نترس از این سیاهی

تو شبتابی ، مگه نه

نترس از مرگ دریا

خود آبی ، مگه نه

در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

 

 

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

 

شهیار قنبری



از لبم انگور می ریزد شراب آورده ام ... - سوسن درفش


از لبم انگور می ریزد شراب آورده ام ...

گفته بودی دوستم داری؟ جواب آورده ام


سوسن درفش


فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است - نجمه زارع


فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

 

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

 

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

...

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است



نجمه زارع



سر به سر از لطف جانی ساقیا - عراقی


سر به سر از لطف جانی ساقیا

خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا

میل جان‌ها جمله سوی روی توست

رو، که شیرین دلستانی ساقیا

زان به چشم من درآیی هر زمان

کز صفا آب روانی ساقیا

از می عشق ار چه سرمستی، مکن

با حریفان سرگرانی ساقیا

وعده‌ای می‌ده، اگر چه کج بود

کز بهانه در گمانی ساقیا

بر لب خود بوسه ده، آنگه ببین

ذوق آب زندگانی ساقیا

از لطافت در نیابد کس تو را

زان یقینم شد که جانی ساقیا

گوش جان‌ها پر گهر شد، زانکه تو

از سخن در می‌چکانی ساقیا

در دل و چشمم ز حسن و لطف خویش

آشکارا و نهانی ساقیا

نیست در عالم عراقی را دمی

بر لب تو کامرانی ساقیا

 

 

عراقی



پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست - کاظم بهمنی


پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست

دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست


همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدم شان

مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!


مفتضح بودن ازین بیش ک در اول قهر

فکر برگشتنم و واسطه ای نیست ک نیست


در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون

در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست


دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه

معنی "مرگ"و "جدایی" به یقین هردو یکیست


کاظم بهمنی

خواب - فاضل نظری


گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ
جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ  آنقدر هم نایاب نیست!