شعر و دکلمه
شعر و دکلمه

شعر و دکلمه

ای نفس خرم باد صبا - سعدی


ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کند صورت بی‌جان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبان صدا

 

 

سعدی



از ماه بگویم؟ - بهرام محمودی


از ماه بگویم؟

 

پیشترها گفته اند

 

از گل؟؟

 

آه...

 

یا من دیر شاعر شده ام

 

یا تو بیش از حد زیبایی!

 


بهرام محمودی





اتاق بسته و دری که تکیه گاه می شود - رزیتا نعمتی


اتاق بسته و دری که تکیه گاه می شود

ز پشت پرده کوچه ای که راه راه می شود

 

کدام راه، راه تو به سمت خانه ی من است؟

به هر کدام می روم که اشتباه می شود

 

تکان خودنویس من در آفتاب اسم تو

به روی سقف خانه ام شبیه ماه می شود

 

و این شروع بازی دوباره دل گرفتن است

ظهور کن سپید من، دلم سیاه می شود

 

ز خوشه های گندمی که روی پرده می تپد

دوباره ذهن بادها پر از گناه می شود

 

بیا که بی تو روزها چو رشته های موی من

یکی سپید می شود، یکی سیاه می شود

 

چه رسم نرگسانه ای به نقطه ای رسیده ام

که دل به جای گفتگو فقط نگاه می شود

 

تمام دلخوشی من به چهره های عابران

که فکر می کنم تویی که اشتباه می شود


رزیتا نعمتی


بگذشت روزگاری و نیامدی کجائی - نزاری قهستانی


نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آئی

بگذشت روزگاری و نیامدی کجائی


تو وصال وعده کردی و دلی که بود ما را

به امید در تو بستیم و دری نمیگشائی


وگرت ندیده بودم به صفت شنیده بودم

که دل من از تو میداد نشان آشنائی


به خرابه فقیران نفسی درآی روزی

بنشین حکایتی کن که حیات می فزائی


به خلاف دوستانی تو به کام دشمنانی

که به حسن بی نظیری که به عهد بی وفائی


کم از آنکه آشنائی به سلام ما فرستی

وگرت مجال آن نیست که خویشتن بیائی 



نزاری قهستانی



شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم - سیمین بهبهانی


شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم

با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم

 

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر

با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم

 

جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید

سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم

 

ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی

گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم

 

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم

این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم

 

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم

هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم

 

این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس

این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم  

 

سیمین بهبهانی


آدما - عبدالجبار کاکایی


آدما دنیا رو دیوار می بینن

روزای آفتابی رو تار می بینن

 

دوس دارن یه روز بیاد رها بشن

مث شبنم از زمین جدا بشن

 

سایه هاشون روی دیواره ولی

پر و بالشون گرفتاره ولی

 

آدما آی آدمای رنگا رنگ

توی کوچه های این شهر فرنگ

 

میشه این دیوارو پشت سر گذاشت

می شه با فاصله ها کاری نداشت

 

می شه عاشق شد و پر کشید و رفت

اون سوی فاصله ها رو دید و رفت

 

دو نگاه وقتی که آفتابی می شن

می رسن به همدیگه آبی می شن

 

دو نگاه  دو آرزو   دو خاطره

مث گلدونای پشت پنجره

 

دنیا رو آبی آبی می بینن

شب و روزو آفتابی می بینن



عبدالجبار کاکایی




باغ باران - محمدرضا عبدالملکیان


و شایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم

کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟

چرا در شب یک جضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟



محمدرضا عبدالملکیان



گلنار - محمدحسین بهرامیان


گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال

پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟

 

پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟

 

ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی

همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی

 

باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست

 

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار

 

پیرهن پاره گل جمله تبسم شده است

یوسف کیست که در خنده ی او گم شده است؟

 

این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد

باید انگشت نمای تو و این مردم شد

 

به گمانم دل من باز شقایق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

 

یال کوب عطش است این که کنون می آید

این که با هیمنه از سمت جنون می آید

 

بی تو، بی تو، چه زمستانی ام ایلاتی من!

چِقَدَر سردم و بارانی ام ایلاتی من!

 

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا؟

تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا؟

 

دل خزانسوز بهاری است، بهاری است که نیست

روز و شب منتظر اسب و سواری است که نیست

 

در دلم این عطش کیست خدا می داند

عاشقم دست خودم نیست خدا می داند

 

عاشق چشم تو هستیم و ز ما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

 

***

 

باز شب ماند و من این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند ومن ودیوانگی ام

 

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

 

خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

 

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

 

"آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد"

 

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

 

"آی تو! تو که فریب من و چشمان منی!

تو که گندم! تو که حوا! تو که شیطان منی!

 

تو که ویرانِ منِ بی خبر از خود شده ای!

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای!"

 

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا ؟

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

 

ای دلت پولک گلنار! سپیدار قدت !

چه کسی اشک مرا دوخته بر چار قدت؟

 

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی من!

آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من!

 

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا

تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا


 

محمدحسین بهرامیان



آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی - نیکی‌ فیروزکوهی


آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی

با آتشی برای پایکوبی 

با جادویی برای فریب

دستانت

گمشدگانِ بی‌ شتابِ ریزشِ آبشارِ گیسوانِ من

و چشم‌هایت

ویرانگرانِ خاموشِ غرورِ هزار ساله‌ام

من دلباخته‌ای عصیانی

آشوب گری پر تمنا

از عالم گریخته‌ای پر تردید

آمیخته با طبیعتِ پیکرت

آمیخته با عطرِ خوبِ خوبِ بودنت

سر بر بالینت گذاردم

با تو زیستم

با تو گریستم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

و از آرزوهای بی‌ شمار

تنها و تنها تو را خواستم

خواستنی با شکوه

رویایی

 و محال ... و محال! 


نیکی‌ فیروزکوهی




زندگینامه - مسعود فردمنش




مسعود فردمنش (زادهٔ ۱ اسفند ۱۳۲۸ در سرچشمه تهران)، ترانه سرای، خواننده و آهنگساز ایرانی مقیم لس آنجلس است. بیشتر شهرت وی به سبب ترانه‌های او است.

او از دوران کودکی به شعر و ادبیات فارسی علاقه داشت و با وجود رشته دبیرستانی که ریاضی بود، به دنبال ادبیات رفت و به سرودن شعر و ترانه مشغول شد. نخستین شعری که از مسعود فردمنش معروف شد شعری است به نام «عروس نازت می‌شم» که با صدای نسرین منتشر گردید.

مسعود فردمنش در سال ۱۹۸۵ (میلادی) به لس آنجلس مهاجرت کرد و در آنجا مشغول به کار شد. فردمنش با کمک آهنگساز سرشناس صادق نوجوکی کارهای پرشمار و ماندگاری مانند آلبوم «خاطره شماره ۷» را تولید کرد.

مسعود فردمنش با هنرمندانی نظیر معین، ستار، مارتیک، حبیب، شهرام شب پره، شهره صولتی، شاهرخ شاهید، سیاوش قمیشی، ابی و... همکاری داشته است.

 

 

 

مسعود فردمنش



این کوزه چو من عاشق زاری بوده است - خیام


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

 

خیام

 

رویا نیست - محمدرضا عبدالملکیان


رویا نیست
با چشم‌های خودم دیده‌ام
نیما، نرودا، نزار
در همین کوچه با هم بودند
و با ناظم نان و نمک می‌خوردند



محمدرضا عبدالملکیان



بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها - نجمه زارع


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بـی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چـه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر بــه خیلـی چیزها

 

نامـــه‌هایت، عکس‌هــایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

 

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من بـــه این افکار زجرآور... بـــه خیلـی چیزها

 

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تـــو راحت‌ تر به خیلی چیزها

 

نجمه زارع



رفیق اهل دل و یار محرمی دارم - سیمین بهبهانی


 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم

بساط باده و عیش فراهمی دارم

 

کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم

که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم

 

گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند

که من به گوشهء خلوت، چه عالمی دارم

 

تو دل نداری و غم هم نداری اما من

خوشم از این که دلی دارم و غمی دارم

 

 چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست

حسود جان بسپارد که خاتمی دارم

 

به سربلندیِ خود واقفم، ز پستی نیست

به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم

 

 ز سیل کینهء دشمن چه غم خورم سیمین؟

که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم

 

سیمین بهبهانی


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است - هوشنگ ابتهاج


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

 دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

 دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 

 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

 این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

 بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

 این دشت که پامال سواران خزان است

 

 روزی که بجنبد نفس باد بهاری

 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 

 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

 

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

 این صبر که من می کنم افشردن جان است

 

 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

هوشنگ ابتهاج