ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم ؟
چگونه از ته یک چاه ماه بردارم ؟
چه فرق دارد وقتی همیشه می بازم
سپید بردارم یا سیاه بردارم ؟
همیشه دلخوشی ام بوده آخر بازی
یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم
که تو برنده شوی از شکوه خندی تو
برای دلهره ام سرپناه بردارم
تو مثل قلیانی ، لب گذار روی لبم
به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم
به لطف فاصله ها عشق پاک میماند
مخواه فاصله ها را ... مخواه بردارم
حامد عسکری
از پشت پنجره همه جا مــِــه گرفــته اسـت
متنِ تمـــامِ منظره ها، مــِــه گرفـــته اسـت
گـــم کـــــــرده اند راهِ زمین را فرشـــتــه ها
از بــَـس که آسمانِ خدا مــِــه گرفتــه اسـت
میخواســـتم که ســاکن شهر شـــما شـــوم
امــّــا هوای شهــر شمــا مــِــه گرفــته اسـت
بی تو هــوای شاعـــرِ ابیــــاتِ ایـــــن غزل
یا مــه گرفته اســت و یا مــِـه گرفتــه اسـت
امشــب تفاوت من ماهو، تو برکه چیــــســت؟
مــن را دو تــکه ابر، تو را مــِــه گرفــته اسـت
برج مراقــــبت دو پــرم دود می کنـــد
بانــد فرودِ چلچلـــه ها مــِـه گرفتــه اسـت
پروازِ سیــصد و سه یِ تهــــران- پاریـــس نشسـت
از پشــــتِ پنجـــره همـــه جا مــــِه گرفـــته اسـت
مجیـد بابازاده
زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد
به تو، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد
کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم
کسی که محو تو می شد، مرا لگد می کرد
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی
چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد
بگو به ساحل چشم ات که من نرفته، چطور؟
به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد
چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد
کنون کشیده کنار و نشسته در حجله
کسی که راه شما را همیشه سد می کرد
کاظم بهمنی
گاهی همین که دل به کسی بستهای، بس است
بغضت ترکترک شدو نشکستهای، بس است
گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری
از خود غریبهتر شدی و خستهای، بس است
اهل زمین همیشه زمینگیر میشوند
یک بال اگر از این قفست رَستهای، بس است
در مرزِ عشق و وصل، تو ابنالسّلام باش
با اینهمه تضاد،چو پیوستهای،بس است
این دور، دورِ حدِّ اقلهای عاشقیست
در حدّ یک نگاه که وابستهای، بس است
سیدمهدی طباطبایی یاسین
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند
حسین زحمتکش
نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام
نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام
تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن
من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام
تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم
تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام
زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى
مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام
شناختند عامیان من و تو را به این نشان
تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام
چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام
سید تقی سیدی
دوباره ماهی سرخ دوباره آبی آب
دوباره عیدی من غزلای ترد ناب
دوباره دستای تو سفره ی هفت سین من
وقت تحویل بهار ساعت عاشق شدن
دوباره مادر بزرگ رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگی هم از قفس در اومده!
ساز بر ناز تو کو؟ نت به نت از ما بگو
از ترانه چکه کن در بهار شست و شو
دوباره لمس علف عطر زاییدن گل
دوباره رنگین کمون روی تنهایی بل
دوباره قایم موشک سر چار راه شلوغ
دوباره عید دیدنی از غزلهای فروغ
قصه ی دوباره ها سکه ای به نام ما
دوباره شهزاده ای عاشق مرد گدا
ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم
شهیار قنبری
می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم
با هر غزل چشمت ، من قافیه می بازم
پیش از تو فقط شعرم ، معراج غرورم بود
ای از همه بالا تر ، اینک به تو می نازم
این سفره ی خالی را تو نان غزل دادی
ای پر برکت گندم ، من از تو می آغازم
من اهل زمین بودم ، فواره نشین بودم
با دست تو پیدا شد ، بال همه پروازم
از شبنم هر لاله ، اسب و کوزه پر کردم
با عشق تو را دیدن ، تا اوج تو می تازم
هیهای مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته
من چاوش بی خویشم ، با هق هق آوازم
راه سفر عاشق ، از گردنه بندان پر
نامردم اگر از خون ، این باج نپردازم!
شهیار قنبری
بااین ترانه برگردیم
به هفده سالگی من
به خنده های بی وقفه
به بغض خانگی من
به امتحان شهریور
به وحشت شب آخر
به لحظه های تقلب
خط خطی گوشه ی دفتر
آن گلابدان قدیمی
درکدامین صخره افتاد
شاپرک بانوی آواز
درکجای شعله جان داد
درکجای کوچه گم شد
سکه ی جوانی ما
بگوکجا به گل نشست
کشتی بادبانی ما
بوی خوب گندم چه شد؟
هفته ی خاکستری کو؟
حرف ناب شام آخر
کوچه شد چراغ جادو؟
با این ترانه برگردیم
به هفده ساگی من
به خنده های ب وقفه
به بغض خانگی من
شهیار قنبری
این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
کاروان شعله های مرده در مرداب
بر جبین قدسی محراب می بیند
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
می سراید شاد
قصه ی غمگین غربت را
هان، کجاست
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟
با شبان روشنش چون روز
روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،سرد و بیگانه
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پیغام
کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی
سخت میکوبند
پاک میروبند
مهدی اخوان ثالث
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی
من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت
عاشق پا به فرارم تو که این درد ندانی
چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدی
یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی
به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست
که غزالی به نوای نی محزون بچرانی
از سرهر مژه ام خون دل آویخته چون لعل
خواهم ای باد خدا را که به گوشش برسانی
گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم
ای فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی
از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است
چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی
اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند
ترسم این آتش سوز از سخن من بنشانی
تشنه دیدی به سرش کوزه تهمت بشکانند
شهریارا تو بدان تشنه جان سوخته مانی
شهریار
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
سعدی
دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
و خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
قیصر امین پور
همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه
همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه
همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم
همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم
بازم حس می کنم زنده ام
بازم حس می کنم هستم
بگو با بودنت دل رو
به کی غیر تو می بستم
همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم
که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم
همین احساس خوبی که
دلت سهم منو داده
همین که اتفاق عشق
برای قلبم افتاده
بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم
بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم
افشین یداللهی